{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☀️گیسوی شب ☀️

☀️گیسوی شب ☀️
# پارت صدوهشتاد...


گیسو :
یک روز بستری بودم ودکترم میخواست منو بفرسته بیمارستان روانی واونجا منو بستری کنه که همه باحرف به دکتر حمله کردن واون کلی دارو برام تجویز کرد که بابا جلوی چشاش همه رو انداخت تو سطل زباله ومنو مرخص کرد وبرگشتیم خونه آریا حتا نیومد حالمو بپرسه واین داشت دیونه ام می کرد عید وتعطیلات رو نمی دونم چطور گذروندم نه اونو می دیدم نه خانواده ای عمو فرشاد رو واصلا هم قصد نداشتم ازشون بپرسم بابا برام معلم خصوصی گرفت که برام برنامه ای کنکورم رو بگه وحسابی تشویقم می کرد که با درسم خودمو سرگرم کنم ولی هیچی نمی تونست آرومم کنه بجز دیدن آریا بلاخره صبرم تموم شد ویه روزاز مامانم پرسیدم : مامان خانواده ای عمو کجان؟
مامان اخم ریزی کرد ودر حالی که داشت گلدونای اتاقمو اب می داد گفت : یه روز بعد از تولدت رفتن
- اون حتا نخواست بیاد حالمو بپرسه
مامان برگشت نگام کرد وبا مهربونی گفت : اون هر روز حالتو می پرسه
متعجب گفتم : چطوری
اومد کنارم لبه ای تخت نشست وگفت : آریا اینجا نیست رفته شیراز نمی بینی یه هفته است انا هم نیست اونم رفته
متعجب گفتم : فکر کردم انا میخواد بره دیدن مادرش
سکوت کردم مامان با همون لحن مهربون گفت : آریا هر روز زنگ می زنه وکلی هم نگرانته
- پس چرا نخواست منو ببینه حتا نیومد تو بیمارستان دیدنم حتما از کارمن عصبانی شده ؟!
مامان : شوکه شده بود اون اولین نفری بود که رسید به دادمون من کاری از دستم برنمیومد ....
باز اشک هاش روانه گونه هاش شد وبا گریه گفت : نمی تونستی نفس بکشی رفته بودی اریا نبضتو گرفت خم شد بود تو صورتت وپلک نمی زد فهمیدم که چی شده جیغ می زدم وعموت رو نفرین می کردم دیدم اریا داره بهت شوک میده فرشاد ومادر آریا اومدن تو اتاق فرشاد همون جلو در نشست ومادر آریا از حال رفت ومن به خدا التماس می کردم برگردی
آریا صدات می زد واشک می ریخت تا وقتی نفست برگشت کنار رفت وبا چشای غرق اشک نگات می کرد ...فرشاد اومد جلو آریا سرش داد زدو گفت : بهش دست نزن هیچ وقت نمی بخشمت بابا
بغلت کرد ومنم پشت سرش ورفتیم بیمارستان اون شوکه بود وچیزی به یادش نمیاورد یاشار تو رو بهش نشون داد فکر می کرد خدایی ناکرده مردی
با دیدنت اومد کنارم ویه حرفایی زدو رفت من تو اون حالم نفهمیدم چی گفت ولی بعد از اون روز ندیدمش
دیدگاه ها (۱)

☀️گیسوی شب☀️# پارت صدوهشتاد یک...گیسو : حرفای مامان منو به خ...

☀️گیسوی شب☀️# پارت صد وهشتادودو...گیسو : چرا اخر همه ای حرفا...

☀️گیسوی شب ☀️# پارت.صد وهفتادو نه..گیسو:با رفتنش یه نفس عمیق...

🦋☀️فصل سوم ☀️🦋☀️گیسوی شب ☀️# پارت صد وهفتادوهشت ...گیسو : ان...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

از زبان هانامامان دا-این همین‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط