🦋گیسوی شب 🦋
🦋گیسوی شب 🦋
# پارت صدوهفتادوشش...
گیسو :
موهام مرتب کردم وتو اینه خودمو نگاه کردم موی بسته بهم میومد لبخندی زدم وجلو آینه چرخی خوردم از کار خودم راضی بودم رفتم طرف تختم ولباس سفید مو برداشتم ساده بود ولی آستینای حریر شیشه ای داشت با گیپورای ظریفم تزئین شده بود پوشیدمش لبخند زدم با صدای بلند مامان متعجب رفتم طرف در وبازش کردم تو سالن بالا خودش وعمو داشتن بحث می کردن متعجب نگاشون کردم مامان داشت جلو عمو رو می گرفت که میخواست به اتاق من بیاد
مامان عصبی ونارحت گفت : حق نداری به دختر من توهین کنی
عمو فرشاد بی خیال اومدطرفم وگفت : چیکار کردی که قاپشو دزدیدی چیکار کردی که تو رو من وایساده
متعجب عمو رو نگاه می کردم
عمو با اخم برگشت ومامان رو نگاه کرد وگفت : می بینی درست مثله خودت مظلومه واینجوری کاراشو پیش می بره فکر کردی میزارم این اتفاق بیفته تو می دونستی وسکوت کردی پسر منو گول زدی که دخترتو بهش بندازی دختری که تا عمر داره مادر نمیشه
برگشت منو نگاه کردوگفت : می دونی بازم میخوای زن آریا بشی اگه تو می تونی قید بچه رو بزنی وخانوادت باهاش کنار اومدن ما نمی تونیم من فقط همین یه دونه بچه رو دارم
شوکه عمو رو نگاه می کردم چی داشت می گفت مامان با خشم کنارش زد وگفت : هیشکی پسرتو گول نزده اون گیسو رو دوست داره مشکل گیسو رو هم می دونه ...گیسو نمی دونست تو چیکار کردی سنگ دل
عمو بی خیال مامانمو نگاه کردوگفت : اجازه نمیدم گلناز هیچ وقت اجازه نمیدم به خانوادم به پسرم نزدیک بشی فهمیدی
متحیر عمو رو نگاه می کردم که پر از کینه ونفرت حرف می زد مامان می لرزید رفتم طرفش وبغلش کردم
- مامان خوبی
مامان با گریه بغلم کرد وعمو هم رفت دستام می لرزید همون مشکلی که آریا ویاشار ازش حرف می زد این بود یعنی چی من نمی تونستم هیچ وقت مادر بشم آخه چرا؟!
- مامان عمو چی میگفت ؟!
مامان دستاشو دو طرف صورتم قاب کرد وگفت : میخواستم بگم دلم نیومد
- همه می دونن ...
مامان با التماس گفت : آروم گیسو آروم باش دخترم
- یاشار می دونست منو تحقیر می کرد ...اون عوضی می دونست وخوردم می کرد
جلو چشام رو نمی دیدم وچشام سیاهی می رفت
مامان :گیسو ...دخترم ...
# پارت صدوهفتادوشش...
گیسو :
موهام مرتب کردم وتو اینه خودمو نگاه کردم موی بسته بهم میومد لبخندی زدم وجلو آینه چرخی خوردم از کار خودم راضی بودم رفتم طرف تختم ولباس سفید مو برداشتم ساده بود ولی آستینای حریر شیشه ای داشت با گیپورای ظریفم تزئین شده بود پوشیدمش لبخند زدم با صدای بلند مامان متعجب رفتم طرف در وبازش کردم تو سالن بالا خودش وعمو داشتن بحث می کردن متعجب نگاشون کردم مامان داشت جلو عمو رو می گرفت که میخواست به اتاق من بیاد
مامان عصبی ونارحت گفت : حق نداری به دختر من توهین کنی
عمو فرشاد بی خیال اومدطرفم وگفت : چیکار کردی که قاپشو دزدیدی چیکار کردی که تو رو من وایساده
متعجب عمو رو نگاه می کردم
عمو با اخم برگشت ومامان رو نگاه کرد وگفت : می بینی درست مثله خودت مظلومه واینجوری کاراشو پیش می بره فکر کردی میزارم این اتفاق بیفته تو می دونستی وسکوت کردی پسر منو گول زدی که دخترتو بهش بندازی دختری که تا عمر داره مادر نمیشه
برگشت منو نگاه کردوگفت : می دونی بازم میخوای زن آریا بشی اگه تو می تونی قید بچه رو بزنی وخانوادت باهاش کنار اومدن ما نمی تونیم من فقط همین یه دونه بچه رو دارم
شوکه عمو رو نگاه می کردم چی داشت می گفت مامان با خشم کنارش زد وگفت : هیشکی پسرتو گول نزده اون گیسو رو دوست داره مشکل گیسو رو هم می دونه ...گیسو نمی دونست تو چیکار کردی سنگ دل
عمو بی خیال مامانمو نگاه کردوگفت : اجازه نمیدم گلناز هیچ وقت اجازه نمیدم به خانوادم به پسرم نزدیک بشی فهمیدی
متحیر عمو رو نگاه می کردم که پر از کینه ونفرت حرف می زد مامان می لرزید رفتم طرفش وبغلش کردم
- مامان خوبی
مامان با گریه بغلم کرد وعمو هم رفت دستام می لرزید همون مشکلی که آریا ویاشار ازش حرف می زد این بود یعنی چی من نمی تونستم هیچ وقت مادر بشم آخه چرا؟!
- مامان عمو چی میگفت ؟!
مامان دستاشو دو طرف صورتم قاب کرد وگفت : میخواستم بگم دلم نیومد
- همه می دونن ...
مامان با التماس گفت : آروم گیسو آروم باش دخترم
- یاشار می دونست منو تحقیر می کرد ...اون عوضی می دونست وخوردم می کرد
جلو چشام رو نمی دیدم وچشام سیاهی می رفت
مامان :گیسو ...دخترم ...
- ۳۱.۹k
- ۲۳ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط