تکپارتی نامجون
**عنوان: "خانواده کیم"**
"یااا! کیم نامجون! بیا این پوشک رو عوض کن دیگه!"
صدای هانا از اتاق بچه بلند شد. نامجون که تازه چشماش گرم شده بود، با یه خمیازه بلند از جاش بلند شد. "هانا، یکم آرومتر! فکر کنم کل سئول صداتو شنید!"
هانا در حالی که یه پوشک کثیف رو با دو انگشت گرفته بود، گفت: "اگه تو زودتر میومدی، لازم نبود صدامو اینقدر ببرم بالا! بیا این بچه رو بگیر، داره از بوی خودش خفه میشه
نامجون با خنده وارد اتاق شد. پسر کوچولوشون، مینجون. روی تخت دراز کشیده بود و داشت دست و پا میزد. اوه، مینجونِ بابا! چطوری؟
مینجون با دیدن نامجون شروع کرد به خندیدن. خندههاش اونقدر شیرین بود که خستگی رو از تن نامجون بیرون کرد. "قربون خندههات برم من!"
نامجون با احتیاط مینجون رو بغل کرد و روی میز تعویض پوشک گذاشت. "خب خب، ببینیم اینجا چه خبره!"
هانا با یه لبخند به نامجون نگاه میکرد. "خیلی خوب بلدی این کارو بکنی، نامجون."
نامجون در حالی که داشت پوشک مینجون رو عوض میکرد، گفت: "اولش خیلی سخت بود، ولی الان دیگه دارم حرفهای میشم. فکر کنم اگه گروه دیسبند بشه، میتونم یه مغازه سیسمونی باز کنم!"
هانا خندید. "خیلی باحالی! ولی فکر نکنم آرمیها بذارن تو از بیتیاس جدا شی."
بعد از اینکه پوشک مینجون عوض شد، نامجون اونو دوباره بغل کرد. "ببین کی اینجاست! پسرِ باباش!"
مینجون دستهای کوچولوش رو دور انگشت نامجون حلقه کرد. نامجون با یه لبخند عمیق به پسرش نگاه کرد. "تو بهترین اتفاق زندگی منی، مینجون."
هانا: یا کیم نامجون پس من چییی
نامجون: عزیزم اگه تونبودی مین جو هم نبود
هانا لبخندی زدگفت: "نامجون، یادته اون روزی که فهمیدیم داریم بابا میشیم، چقدر استرس داشتی؟
نامجون سرش رو تکون داد. آره، خیلی زیاد فکر میکردم نمیتونم یه پدر خوب باشم.
هانا دستش رو روی شونه نامجون گذاشت. "تو بهترین پدری هستی که مینجون میتونست داشته باشه. من بهت افتخار میکنم.
نامجون به هانا نگاه کرد و لبخند زد. منم به تو افتخار میکنم، هانا. تو فوقالعادهای.
یهو مینجون شروع کرد به گریه کردن. نامجون و هانا با نگرانی بهش نگاه کردن.
"فکر کنم گرسنهشه.هانا گفت بدش به من بهش شیر بدم
نامجون: تا تو بهش شیر بدی منم یه قهوه داغ اماده میکنم بخوریم
هانا سری تکون داد و از اتاق خارج شد
وقتی هانا و مینجون از اتاق رفتن، نامجون یه نفس عمیق کشید به عکس خانوادگیشون که روی میز بود نگاه کرد. ما یه خانوادهایم
اون روز، نامجون فهمید که پدر بودن سختترین و در عین حال شیرینترین کار دنیاست. و اون آماده بود تا تمام تلاشش رو برای پسرش بکنه
پایانننن
"یااا! کیم نامجون! بیا این پوشک رو عوض کن دیگه!"
صدای هانا از اتاق بچه بلند شد. نامجون که تازه چشماش گرم شده بود، با یه خمیازه بلند از جاش بلند شد. "هانا، یکم آرومتر! فکر کنم کل سئول صداتو شنید!"
هانا در حالی که یه پوشک کثیف رو با دو انگشت گرفته بود، گفت: "اگه تو زودتر میومدی، لازم نبود صدامو اینقدر ببرم بالا! بیا این بچه رو بگیر، داره از بوی خودش خفه میشه
نامجون با خنده وارد اتاق شد. پسر کوچولوشون، مینجون. روی تخت دراز کشیده بود و داشت دست و پا میزد. اوه، مینجونِ بابا! چطوری؟
مینجون با دیدن نامجون شروع کرد به خندیدن. خندههاش اونقدر شیرین بود که خستگی رو از تن نامجون بیرون کرد. "قربون خندههات برم من!"
نامجون با احتیاط مینجون رو بغل کرد و روی میز تعویض پوشک گذاشت. "خب خب، ببینیم اینجا چه خبره!"
هانا با یه لبخند به نامجون نگاه میکرد. "خیلی خوب بلدی این کارو بکنی، نامجون."
نامجون در حالی که داشت پوشک مینجون رو عوض میکرد، گفت: "اولش خیلی سخت بود، ولی الان دیگه دارم حرفهای میشم. فکر کنم اگه گروه دیسبند بشه، میتونم یه مغازه سیسمونی باز کنم!"
هانا خندید. "خیلی باحالی! ولی فکر نکنم آرمیها بذارن تو از بیتیاس جدا شی."
بعد از اینکه پوشک مینجون عوض شد، نامجون اونو دوباره بغل کرد. "ببین کی اینجاست! پسرِ باباش!"
مینجون دستهای کوچولوش رو دور انگشت نامجون حلقه کرد. نامجون با یه لبخند عمیق به پسرش نگاه کرد. "تو بهترین اتفاق زندگی منی، مینجون."
هانا: یا کیم نامجون پس من چییی
نامجون: عزیزم اگه تونبودی مین جو هم نبود
هانا لبخندی زدگفت: "نامجون، یادته اون روزی که فهمیدیم داریم بابا میشیم، چقدر استرس داشتی؟
نامجون سرش رو تکون داد. آره، خیلی زیاد فکر میکردم نمیتونم یه پدر خوب باشم.
هانا دستش رو روی شونه نامجون گذاشت. "تو بهترین پدری هستی که مینجون میتونست داشته باشه. من بهت افتخار میکنم.
نامجون به هانا نگاه کرد و لبخند زد. منم به تو افتخار میکنم، هانا. تو فوقالعادهای.
یهو مینجون شروع کرد به گریه کردن. نامجون و هانا با نگرانی بهش نگاه کردن.
"فکر کنم گرسنهشه.هانا گفت بدش به من بهش شیر بدم
نامجون: تا تو بهش شیر بدی منم یه قهوه داغ اماده میکنم بخوریم
هانا سری تکون داد و از اتاق خارج شد
وقتی هانا و مینجون از اتاق رفتن، نامجون یه نفس عمیق کشید به عکس خانوادگیشون که روی میز بود نگاه کرد. ما یه خانوادهایم
اون روز، نامجون فهمید که پدر بودن سختترین و در عین حال شیرینترین کار دنیاست. و اون آماده بود تا تمام تلاشش رو برای پسرش بکنه
پایانننن
- ۳.۴k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط