{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق تو رفته ست ای دل پس وفاداری بس است

عشق تو رفته ست ای دل پس وفاداری بس است
پاره کن رخت سیاهت را عزاداری بس است
آن قطار حامل معشوق قصدش جان توست
بر تنت کن پیرهن دهقان، فداکاری بس است
شانه اش را بُرد با خود؟ ای دلم غمگین مباش
تکیه کردن بر غبار کهنه دیواری بس است
خشت خشت عشق را معشوق غارت کرد و رفت
از حیاط خانه ای ویران نگه داری بس است
کم زلیخا از فراق یوسفش آسیب دید؟
عقل را دریاب ای دل عشق سالاری بس است

روح_اله_عسگری
دیدگاه ها (۴)

گاهیدر زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته م...

نـه نمیدانـی!هیـچ_کـس_نمـیدانـدپشت این چهـره ی آرام،در دلـم ...

با ﻋﺠﻠﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢکه ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ" ﺁﺩﻡ "ﺑﻮﺩ!ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ...

من تصور می کنم بهترین تعریفی که می توان از انسان کرد این است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط