{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی

گاهی
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد. 
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند ان را با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی کنند.
زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پبدا نکرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و پس از مدتی به جای تسکین بر شدت درد می افزایند...
صادق_هدایت
بوف_کور
دیدگاه ها (۱)

نـه نمیدانـی!هیـچ_کـس_نمـیدانـدپشت این چهـره ی آرام،در دلـم ...

خانه ی دل را تکاندم ، خانه ی دل را تکاندمن به دور انداختم بد...

عشق تو رفته ست ای دل پس وفاداری بس استپاره کن رخت سیاهت را ع...

با ﻋﺠﻠﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢکه ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ" ﺁﺩﻡ "ﺑﻮﺩ!ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط