{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۴

*باکوگو می خواست با ایزوکو ازون کارا کنه (دیگه خودتون میدونید چیکار) ولی اینکو صداشون زد برا غذا خوردن باکوگو بلند شد و منتظر بود ایزوکو به خودش بیاد جفتشون سرخ شده بودن بعد باهم رفتن پایین *

اینکو : بیایید غذا

ایزوکو : باشه (با لرزیدن صدا)

همشون باهم : نوش جان

اینکو : کاتسوکی ، ایزوکو چرا قرمز شدید ؟

ایزوکو : هیچی هیچی

باکوگو : اوتاق ایزوکو خیلی گرم بود بخاطر همین

*غذاشون رو خوردن*

ایزوکو : مامان دستت درد نکنه

باکوگو : خاله دستت درد نکنه ما دیگه باید بریم ایزوکو کلی کار داره

ایزوکو : چی داری میگی

باکوگو : باید بریم خوابگاه یو ای با بچه ها اشنا بشی و استراحت کنید فردا هم آزمون بدی

ایزوکو : باشهههههه

(ایزوکو دست باکوگو رو گرفت)

باکوگو : خب ما دیگه بریم خداحفظ

ایزوکو : خدافظ

*ایزوکو و باکوگو رفتن و در رو بستن*

اینکو : الان اون دوتا دست همو گرفته بودن؟؟؟؟؟؟؟(با ذوق)

*باکوگو و ایزوکو رفتن سوار ماشین شدن باکوگو راه افتاد ایزوکو خوابش برده بود باکوگو یه لحظه به ایزوکو نگاه کرد*

باکوگو : (تو ذهنش) چقدر ناز خوابیده

* با دستش سر ایزوکو رو نوازش کرد*

باکوگو : (تو ذهنش)چقدر موهاش نرمه

*اونا رسیدن به خوابگاه یو.ای *

ادامه پارت بعد 🎀
ببخشید اگه بد شده 🎀
دیدگاه ها (۸)

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۵*اونا رسیدن به خوا...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۶باکوگو : ایزوکو بی...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۳*ایزوکو دستش اروم ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۲باکوگو : ب...باشه ...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۹باکوگو : اره حالا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط