تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی پارت
(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۴۹
باکوگو : اره حالا استراحت کم فردا تولدمه کوچولو (با یه خنده ی شیطانی)
ایزوکو : واقعا تولدته ؟
باکوگو : اره قولت که یادت نرفته ؟
ایزوکو : ن.....نه(با استرس)
باکوگو : خب خوب استراحت کن
*ایزوکو دراز کشید و چشماش رو بست باکوگو هم سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماش رو بست حدودا ۳۰ دیقه گذشت*
باکوگو : هنوز بیداری ؟
ایزوکو : اره خوابم نمیبره
باکوگو : یه سوال
ایزوکو : بله
باکوگو : نسبتت با اون دو تیکه ای چیه ؟
ایزوکو : منظورت چیه ؟
باکوگو : به جز من با بقیه ی بچه ها اونقدرا صمیمی رفتار نمیکردی ولی با اون دو تیکه ای .......
*ایزوکو بلند شد و نشست*
ایزوکو : ما فقط دوستیم من تورو دوست دارم کاچان
*باکوگو از جاش بلند شد و روبه ایزوکو وایساد*
باکوگو : یعنی واقعا اون رو دوست نداری ؟
*ایزوکو دستش رو رو گرد باکوگو انداخت و گفت*
ایزوکو : معلومه که نه تو مال منی و من مال تو
*بعد این جمله باکوگو رو سمت خودش کشید و لبش رو بوسید ایزوکو می خواست که بوسه رو عمیق تر کنه و باکوگو هم هیچ مخالفتی نکرد و بوسشون رو عمیق تر کردن دیگه داشتن نفس کم میاوردن که همو ول کردن*
باکوگو : پس خودت هم دوست داری 😏
ایزوکو : خب.......(قرمز شد)
باکوگو : یکم صبر داشته باش فردا تولدمه جوجه کوچولو
*ایزوکو دراز کشید و خوابید باکوگو هم رو سندلی نشست و همونجوری خوابید فردا صبح باکوگو بیدار شد *
باکوگو : ....دکو کجاست
*اینور اونور رو نگاه کرد ایزوکو نبود یهو در اوتاق باز شد و ایزوکو اومد داخل *
ایزوکو : بلخره بیدار شدی صبحانه اوردم
باکوگو : انقد اینو اونور نرو میترسونی آدم رو
ایزوکو : ببخشید کاچان
*بعد یک ساعت ایزاوا و دکتر اومدن*
دکتر : خب ایزوکو حالش بهتره ضربان و تنفسش عادی و به راحتی راه میره مشکلی هم نیست
ایزاوا : خب انگاری حالش خوبه دیگه ادامش به خودتون بستگی داره که ایزوکو بیاد پیش تو (باکوگو) یا بره خونه خودشون فقط راجب قهرمانی ایزوکو قبل اینکه بره تو کما و شرور ها ببرنش مجوزش رو گرفت پس مشکلی نیست
باکوگو : خب ایزوکو میایی خونه ی من با من زندگی میکنی یا میری خونه خودتون ؟
ایزوکو : با مامانم حرف میزنم و اگه تو هم مشکلی نداشته باشی.........پیش تو
دکتر : خب ایزوکو میتونی دیگه مرخص بشی
*ایزوکو لباسش رو عوض کرد و با باکوگو اول رفت به اینکو سر بزنن رسیدن و در رو زدن*
اینکو : بله....ایزوکووووووو
*ایزوکو رو محکم بغل کرد*
اینکو : پسرم حالت خوبه
ایزوکو : اره اره نگران نباش
اینکو : سلام باکوگو
باکوگو : سلام
اینکو : بیایید داخل
*رفتن داخل و نشستن یکم ایزوکو با اینکو صحبت کرد و بعد *
ایزوکو : خب مامان یه سوال
اینکو : بله
ایزوکو : خب اگه مشکلی نداشته باشی من میخوام با کاچان بمونم
اینکو : منظورت اینه با اون زندگی کنی ؟
ایزوکو : ا..اره
اینکو : خب اگه اینطور می خوایی و باکوگو هم مشکلی نداره مشکلی نیست
ایزوکو : مرسیییی
اینکو : خب وسایلی که می خوایی ببری رو بردار و بعد برو
*ایزوکو رفت و وسایلش رو جمع کرد و زد تو ماشین و نشست*
باکوگو : خب بریم اول خونه ی من و وسایلت رو بزار بعد بریم یکم بگردیم
ایزوکو : باشه
*اونا رسیدن خونه ی باکوگو رفتن داخل *
باکوگو : خب اون اتاق منه بزرگه و تختش هم دونفرست وسایلت رو بزار اونجا و بعد بیا بریم یکم برگردیم
ادامه پارت بعد 🌙
باکوگو : اره حالا استراحت کم فردا تولدمه کوچولو (با یه خنده ی شیطانی)
ایزوکو : واقعا تولدته ؟
باکوگو : اره قولت که یادت نرفته ؟
ایزوکو : ن.....نه(با استرس)
باکوگو : خب خوب استراحت کن
*ایزوکو دراز کشید و چشماش رو بست باکوگو هم سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماش رو بست حدودا ۳۰ دیقه گذشت*
باکوگو : هنوز بیداری ؟
ایزوکو : اره خوابم نمیبره
باکوگو : یه سوال
ایزوکو : بله
باکوگو : نسبتت با اون دو تیکه ای چیه ؟
ایزوکو : منظورت چیه ؟
باکوگو : به جز من با بقیه ی بچه ها اونقدرا صمیمی رفتار نمیکردی ولی با اون دو تیکه ای .......
*ایزوکو بلند شد و نشست*
ایزوکو : ما فقط دوستیم من تورو دوست دارم کاچان
*باکوگو از جاش بلند شد و روبه ایزوکو وایساد*
باکوگو : یعنی واقعا اون رو دوست نداری ؟
*ایزوکو دستش رو رو گرد باکوگو انداخت و گفت*
ایزوکو : معلومه که نه تو مال منی و من مال تو
*بعد این جمله باکوگو رو سمت خودش کشید و لبش رو بوسید ایزوکو می خواست که بوسه رو عمیق تر کنه و باکوگو هم هیچ مخالفتی نکرد و بوسشون رو عمیق تر کردن دیگه داشتن نفس کم میاوردن که همو ول کردن*
باکوگو : پس خودت هم دوست داری 😏
ایزوکو : خب.......(قرمز شد)
باکوگو : یکم صبر داشته باش فردا تولدمه جوجه کوچولو
*ایزوکو دراز کشید و خوابید باکوگو هم رو سندلی نشست و همونجوری خوابید فردا صبح باکوگو بیدار شد *
باکوگو : ....دکو کجاست
*اینور اونور رو نگاه کرد ایزوکو نبود یهو در اوتاق باز شد و ایزوکو اومد داخل *
ایزوکو : بلخره بیدار شدی صبحانه اوردم
باکوگو : انقد اینو اونور نرو میترسونی آدم رو
ایزوکو : ببخشید کاچان
*بعد یک ساعت ایزاوا و دکتر اومدن*
دکتر : خب ایزوکو حالش بهتره ضربان و تنفسش عادی و به راحتی راه میره مشکلی هم نیست
ایزاوا : خب انگاری حالش خوبه دیگه ادامش به خودتون بستگی داره که ایزوکو بیاد پیش تو (باکوگو) یا بره خونه خودشون فقط راجب قهرمانی ایزوکو قبل اینکه بره تو کما و شرور ها ببرنش مجوزش رو گرفت پس مشکلی نیست
باکوگو : خب ایزوکو میایی خونه ی من با من زندگی میکنی یا میری خونه خودتون ؟
ایزوکو : با مامانم حرف میزنم و اگه تو هم مشکلی نداشته باشی.........پیش تو
دکتر : خب ایزوکو میتونی دیگه مرخص بشی
*ایزوکو لباسش رو عوض کرد و با باکوگو اول رفت به اینکو سر بزنن رسیدن و در رو زدن*
اینکو : بله....ایزوکووووووو
*ایزوکو رو محکم بغل کرد*
اینکو : پسرم حالت خوبه
ایزوکو : اره اره نگران نباش
اینکو : سلام باکوگو
باکوگو : سلام
اینکو : بیایید داخل
*رفتن داخل و نشستن یکم ایزوکو با اینکو صحبت کرد و بعد *
ایزوکو : خب مامان یه سوال
اینکو : بله
ایزوکو : خب اگه مشکلی نداشته باشی من میخوام با کاچان بمونم
اینکو : منظورت اینه با اون زندگی کنی ؟
ایزوکو : ا..اره
اینکو : خب اگه اینطور می خوایی و باکوگو هم مشکلی نداره مشکلی نیست
ایزوکو : مرسیییی
اینکو : خب وسایلی که می خوایی ببری رو بردار و بعد برو
*ایزوکو رفت و وسایلش رو جمع کرد و زد تو ماشین و نشست*
باکوگو : خب بریم اول خونه ی من و وسایلت رو بزار بعد بریم یکم بگردیم
ایزوکو : باشه
*اونا رسیدن خونه ی باکوگو رفتن داخل *
باکوگو : خب اون اتاق منه بزرگه و تختش هم دونفرست وسایلت رو بزار اونجا و بعد بیا بریم یکم برگردیم
ادامه پارت بعد 🌙
- ۹.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط