رمان پسر دایی من
🦋رمان پسر دایی من 🦋
Part33
#هامون
بعد از اینکه از لبش بوسیدم بغلش دراز کشیدم
مرسی عزیزم
خواهش میکنم ولی چرا ادامه ندادی تا آخرش
چون دوست دارم شب عروسیمون جبران کنم
بهت زده گفت چی عروسیمون کی گفته من زنت میشم من هنو عزت ناراحتم
باخنده گفتم
اهان پس کی بود چند دقیقه پیش میگفت هی ت
جیغی کشید و گفت
هاموننننن
جونم
هیی یادم ننداز پاشو برو تو اتاق خودت
نوچ نمیرم
#نفس
با بیچاره گی نگاش کردم و گفتم
هامون یهو مامانم فردا واسیه بیدار کردنم میاد تورو میبینه
آخه دلم نمیاد ولت کنم
مگه من چمه پاشو تروخدا منم خستم میخوام بخوام
باخنده پاشد و لباساشو پوشید و پیشونیمو بوسید رفت بیرون
لبخند آمد رو صورتم
#فردا
#نفس
صبح با تکون خوردن های ریز بیدار شدم که دیدم مامانه
باحرص گفت
مگه من صد دقعه نگفتم اینجوری نخواب هوم یهو بابات یا نریمان بیان تو اتاقت چی
اه مامان
اه کوفت پاشو بیا صبحانه
چشم
کارای مربوطه رو انجام دادم بعد یه دوش گرفتم اومد بیرون رفتم سمت کمدم و لباسامو انتخاب کردم و پوشیدم رفتم جلوی آیینه وایسادم اول موهامو شونه کردم و بعد دم اسبی بستم
رفتم پایین به همه سلام دادم اونام با لبخند جوابمو دادن
نشستم صبحونمو خوردم که یهو دیدم دوستم فاطمه زنگ زده
صبحونم تموم شده بود خواستم بلند شم و برم جوابشو بدم که هامون گفت
کیه
دوستم
کدوم دوستت
هوف هامون فاطمس تو نمیشناسی
Part33
#هامون
بعد از اینکه از لبش بوسیدم بغلش دراز کشیدم
مرسی عزیزم
خواهش میکنم ولی چرا ادامه ندادی تا آخرش
چون دوست دارم شب عروسیمون جبران کنم
بهت زده گفت چی عروسیمون کی گفته من زنت میشم من هنو عزت ناراحتم
باخنده گفتم
اهان پس کی بود چند دقیقه پیش میگفت هی ت
جیغی کشید و گفت
هاموننننن
جونم
هیی یادم ننداز پاشو برو تو اتاق خودت
نوچ نمیرم
#نفس
با بیچاره گی نگاش کردم و گفتم
هامون یهو مامانم فردا واسیه بیدار کردنم میاد تورو میبینه
آخه دلم نمیاد ولت کنم
مگه من چمه پاشو تروخدا منم خستم میخوام بخوام
باخنده پاشد و لباساشو پوشید و پیشونیمو بوسید رفت بیرون
لبخند آمد رو صورتم
#فردا
#نفس
صبح با تکون خوردن های ریز بیدار شدم که دیدم مامانه
باحرص گفت
مگه من صد دقعه نگفتم اینجوری نخواب هوم یهو بابات یا نریمان بیان تو اتاقت چی
اه مامان
اه کوفت پاشو بیا صبحانه
چشم
کارای مربوطه رو انجام دادم بعد یه دوش گرفتم اومد بیرون رفتم سمت کمدم و لباسامو انتخاب کردم و پوشیدم رفتم جلوی آیینه وایسادم اول موهامو شونه کردم و بعد دم اسبی بستم
رفتم پایین به همه سلام دادم اونام با لبخند جوابمو دادن
نشستم صبحونمو خوردم که یهو دیدم دوستم فاطمه زنگ زده
صبحونم تموم شده بود خواستم بلند شم و برم جوابشو بدم که هامون گفت
کیه
دوستم
کدوم دوستت
هوف هامون فاطمس تو نمیشناسی
- ۱.۹k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط