{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱ 🖤

پارت ۳۱ 🖤
چند هفته از اتفاقات گذشته بود. جونگ‌کوک این روزها کمتر سرد و عصبی به نظر می‌رسید و بیشتر وقتش رو کنار من می‌گذروند.
یک عصر، جلوی دانشگاه منتظرم بود.
وقتی رسیدم، گفت: — «بالاخره اومدی.»
خندیدم: — «مگه چند ساعته منتظری؟»
— «فقط چهل دقیقه.»
— «جونگ‌کوک! 😂»
لبخند زد و گفت: — «دلم برات تنگ شده بود.»
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد آروم گفتم: — «منم دلم برات تنگ شده بود.»
اون روز برای اولین بار، بدون هیچ دعوا و دردسری با هم قدم زدیم.
و فهمیدم رابطه با جونگ‌کوک، برخلاف گذشته، می‌تونست آروم و واقعی باشه.

جینا وقتی فهمید من و جونگ‌کوک با همیم، تقریباً از خوشحالی منفجر شد.
— «بالاخره اعتراف کردین! من از اول می‌دونستم!»
گفتم: — «جینا، آروم‌تر! 😂»
جونگ‌کوک که کنارمون ایستاده بود، خندید.
جینا با تعجب نگاهش کرد: — «تو هم بلدی بخندی؟»
جونگ‌کوک گفت: — «گاهی.»
همون لحظه جیمین از راه رسید و با دیدن جونگ‌کوک اخم کرد.
— «من هنوز کاملاً بهت اعتماد ندارم.»
جونگ‌کوک سرش رو تکون داد. — «می‌دونم.»
جیمین به من نگاه کرد: — «ولی اگه خوشحالی، منم مشکلی ندارم.»
من لبخند زدم.
برای اولین بار، همه‌چیز واقعاً خوب به نظر می‌رسید. 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

پارت ۳۵ 🖤 | پایانغروب شده بود و همه کنار دریا جمع شده بودیم....

پارت ۳۰ 🖤 چند ماه گذشت و زندگی بالاخره به حالت عادی برگشت.جی...

پارت ۲۹ 🖤چند روز بعد، همه‌چیز آرام‌تر شده بود. پرونده بسته ش...

پارت ۳۶ 🖤چند روز بعد، من و جونگ‌کوک توی کافه نشسته بودیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط