part : ¹⁷
part : ¹⁷
چند روز گذشت.
اما آرامش قصر دیگر مثل قبل نبود.
زمزمهها بیشتر شده بودند.
بعضیها به جونگکوک اعتماد داشتند...
اما بعضیها هنوز او را یک راز خطرناک میدانستند.
در میان همهی این حرفها، سوآ آرام منتظر لحظهای بود که نقشهاش کامل شود.
او میدانست تنها شک ایجاد کردن کافی نیست.
بکهیون هنوز به جونگکوک اعتماد داشت.
پس باید چیزی پیدا میکرد که حتی آن اعتماد را هم بلرزاند.
...
آن شب، سوآ وارد اتاق قدیمی قصر شد.
جایی که اسناد و نوشتههای قدیمی نگهداری میشدند.
نگاهش بین طومارها میگشت تا اینکه ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
یک نوشتهی قدیمی دربارهی افسانهای عجیب...
دربارهی کسی که از زمان دیگری میآید.
سوآ آرام آن را باز کرد.
چشمانش با خواندن نوشتهها کمی تغییر کرد.
≈پس واقعاً...
لبخند محوی زد.
≈پس راز تو همین است، جونگکوک.
...
صبح روز بعد، بکهیون جونگکوک را در باغ پیدا کرد.
اما برخلاف همیشه، نگاهش کمی جدیتر بود.
جونگکوک متوجه شد.
_اتفاقی افتاده؟
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
+دربارهی آمدنت به اینجا...
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
+آیا تمام حقیقت را به من گفتی؟
این سؤال باعث شد جونگکوک ساکت شود.
نه از ناراحتی...
بلکه از ترس اینکه اعتماد بکهیون را از دست بدهد.
_من چیزی رو پنهان نکردم.
آرام ادامه داد:
_فقط چیزهایی هست که خودم هم نمیفهمم.
بکهیون نگاهش را از او نگرفت.
+من میخواهم حرف تو را باور کنم.
مکث کرد.
+اما در این قصر، همه چیز به این سادگی نیست.
جونگکوک آرام گفت:
_میدونم.
لبخند کوچکی زد.
_ولی خوشحالم که حداقل شما هنوز به من گوش میکنید.
برای لحظهای سکوت بینشان افتاد.
اما این بار، سکوتشان با نگرانی همراه بود.
چون هر دو میدانستند چیزی در حال نزدیک شدن است.
...
در همان زمان، سوآ وارد تالار شد.
طوماری در دست داشت.
با چهرهای آرام تعظیم کرد.
≈سرورم...
همه نگاهها به سمت او برگشت.
≈فکر میکنم حقیقت دربارهی آن پسر را پیدا کردهام.
بکهیون نگاهش را تیز کرد.
+چه حقیقتی؟
سوآ آرام طومار را باز کرد.
≈حقیقتی که شاید همه چیز را تغییر دهد.
و در همان لحظه...
جونگکوک احساس کرد قلبش سنگین شده است.
انگار سرنوشت دوباره داشت صفحهای تازه از داستانشان را باز میکرد.
صفحهای که ممکن بود همه چیز را تغییر دهد.
~~~
ادامه دارد...
چند روز گذشت.
اما آرامش قصر دیگر مثل قبل نبود.
زمزمهها بیشتر شده بودند.
بعضیها به جونگکوک اعتماد داشتند...
اما بعضیها هنوز او را یک راز خطرناک میدانستند.
در میان همهی این حرفها، سوآ آرام منتظر لحظهای بود که نقشهاش کامل شود.
او میدانست تنها شک ایجاد کردن کافی نیست.
بکهیون هنوز به جونگکوک اعتماد داشت.
پس باید چیزی پیدا میکرد که حتی آن اعتماد را هم بلرزاند.
...
آن شب، سوآ وارد اتاق قدیمی قصر شد.
جایی که اسناد و نوشتههای قدیمی نگهداری میشدند.
نگاهش بین طومارها میگشت تا اینکه ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.
یک نوشتهی قدیمی دربارهی افسانهای عجیب...
دربارهی کسی که از زمان دیگری میآید.
سوآ آرام آن را باز کرد.
چشمانش با خواندن نوشتهها کمی تغییر کرد.
≈پس واقعاً...
لبخند محوی زد.
≈پس راز تو همین است، جونگکوک.
...
صبح روز بعد، بکهیون جونگکوک را در باغ پیدا کرد.
اما برخلاف همیشه، نگاهش کمی جدیتر بود.
جونگکوک متوجه شد.
_اتفاقی افتاده؟
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
+دربارهی آمدنت به اینجا...
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
+آیا تمام حقیقت را به من گفتی؟
این سؤال باعث شد جونگکوک ساکت شود.
نه از ناراحتی...
بلکه از ترس اینکه اعتماد بکهیون را از دست بدهد.
_من چیزی رو پنهان نکردم.
آرام ادامه داد:
_فقط چیزهایی هست که خودم هم نمیفهمم.
بکهیون نگاهش را از او نگرفت.
+من میخواهم حرف تو را باور کنم.
مکث کرد.
+اما در این قصر، همه چیز به این سادگی نیست.
جونگکوک آرام گفت:
_میدونم.
لبخند کوچکی زد.
_ولی خوشحالم که حداقل شما هنوز به من گوش میکنید.
برای لحظهای سکوت بینشان افتاد.
اما این بار، سکوتشان با نگرانی همراه بود.
چون هر دو میدانستند چیزی در حال نزدیک شدن است.
...
در همان زمان، سوآ وارد تالار شد.
طوماری در دست داشت.
با چهرهای آرام تعظیم کرد.
≈سرورم...
همه نگاهها به سمت او برگشت.
≈فکر میکنم حقیقت دربارهی آن پسر را پیدا کردهام.
بکهیون نگاهش را تیز کرد.
+چه حقیقتی؟
سوآ آرام طومار را باز کرد.
≈حقیقتی که شاید همه چیز را تغییر دهد.
و در همان لحظه...
جونگکوک احساس کرد قلبش سنگین شده است.
انگار سرنوشت دوباره داشت صفحهای تازه از داستانشان را باز میکرد.
صفحهای که ممکن بود همه چیز را تغییر دهد.
~~~
ادامه دارد...
- ۳۲۵
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط