#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت:¹²
صدای تهیونگ از پشت بلند شد
تهیونگ: بهش دست نزن خودم فرم وایسادن و بهش توضیح میدم یونگی
یونگی سرش رو برگردوند و بعد کنار رفت. تهیونگ نزدیک اومد و با دستش کمر ات رو لمس کرد تا اون رو کمی به چپ متمایل کنه.
ات خودش رو کمی جمع کرد مثل اینکه تهیونگ دستش رو روی زخم هاش گذاشته بود. خود تهیونگ هم متوجه این موضوع شد و پوزخندی صدا دار زد و به اصلاح کردن فرم بدن ات ادامه داد و بعد از چند ثانیه ازش جدا شد.
تهیونگ: خب حالا باید شلیک کنی...
تلفنش زنگ خورد. نگاهی بهش انداخت و از اونجا دور شد...
ات زیر لب زمزمه کرد
ات: عوضی....
یونگی نزدیک شد و ادامه آموزش شروع شد.
نزدیک های غروب بود که ات با حرص اسلحه رو زمین گذاشت و جلسه آموزشی به اتمام رسید. ات همراه یونگی سمت داخل حرکت کرد. داخل که شد ات همراه یونگی پیش تهیونگ حرکت کردن.
یونگی: جناب کیم تمرین امروز تمومه من میرم
تهیونگ: خوب باشه.
یونگی از اونجا دور شد و تهیونگ و ات موندن.
ات: ....اگر بشه... من میرم... میریم... تو اتاق...
تهیونگ با همون چشم های بی روح و سردش ات رو از نظر گذروند
تهویونگ : برو زیر زمین امروز مهمون دارم.
ات تعجب کرد... چی ؟ مهمون؟ ولی جرات نداشت دیگه چیزی بگه چشمی به زبون آورد و سمت زیر زمین حرکت کرد
به زیر زمین که رسید در رو باز کرد و داخل شد. از اونجا میترسید... خیلی میترسید. به اطراف اتاق نگاه کرد چقدر ترسناک به نظر میومد. اونجا به اتاق شک/نجه بود. ات با دیدن خون های روی دیوار جیغ کوچیکی کشید. ناخودآگاه در رو باز کرد و تصمیم گرفت پیش تهیونگ بره.
پارت:¹²
صدای تهیونگ از پشت بلند شد
تهیونگ: بهش دست نزن خودم فرم وایسادن و بهش توضیح میدم یونگی
یونگی سرش رو برگردوند و بعد کنار رفت. تهیونگ نزدیک اومد و با دستش کمر ات رو لمس کرد تا اون رو کمی به چپ متمایل کنه.
ات خودش رو کمی جمع کرد مثل اینکه تهیونگ دستش رو روی زخم هاش گذاشته بود. خود تهیونگ هم متوجه این موضوع شد و پوزخندی صدا دار زد و به اصلاح کردن فرم بدن ات ادامه داد و بعد از چند ثانیه ازش جدا شد.
تهیونگ: خب حالا باید شلیک کنی...
تلفنش زنگ خورد. نگاهی بهش انداخت و از اونجا دور شد...
ات زیر لب زمزمه کرد
ات: عوضی....
یونگی نزدیک شد و ادامه آموزش شروع شد.
نزدیک های غروب بود که ات با حرص اسلحه رو زمین گذاشت و جلسه آموزشی به اتمام رسید. ات همراه یونگی سمت داخل حرکت کرد. داخل که شد ات همراه یونگی پیش تهیونگ حرکت کردن.
یونگی: جناب کیم تمرین امروز تمومه من میرم
تهیونگ: خوب باشه.
یونگی از اونجا دور شد و تهیونگ و ات موندن.
ات: ....اگر بشه... من میرم... میریم... تو اتاق...
تهیونگ با همون چشم های بی روح و سردش ات رو از نظر گذروند
تهویونگ : برو زیر زمین امروز مهمون دارم.
ات تعجب کرد... چی ؟ مهمون؟ ولی جرات نداشت دیگه چیزی بگه چشمی به زبون آورد و سمت زیر زمین حرکت کرد
به زیر زمین که رسید در رو باز کرد و داخل شد. از اونجا میترسید... خیلی میترسید. به اطراف اتاق نگاه کرد چقدر ترسناک به نظر میومد. اونجا به اتاق شک/نجه بود. ات با دیدن خون های روی دیوار جیغ کوچیکی کشید. ناخودآگاه در رو باز کرد و تصمیم گرفت پیش تهیونگ بره.
- ۲۵۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط