نمی شود تو خدای من باشی
نمی شود تو خدای من باشی
و حضور دیگری خلوت خیالم را بر هم زند!
نمی شود تو جانبخش من باشی
و انبوه دردهای درهم تنیده جانم را بکاهد!
نمی شود تو عاشق من باشی
و عشق در نگاه و کلام من جاری نباشد!
نمی شود تو آفریدگار من باشی
و بودنم از خاطر خوبت فراموش شود!
نمی شود تو هواخواه من باشی
و من در هوای بی کسی پرسه زنم!
نمی شود تو گشاینده ی هر در باشی
و درهای امید به روی دلم بسته باشند!
نمی شود مهرت تضمین اجابت باشد
و دعاهای من در میانه ی راه گم شوند!
نمی شود تو بینای نادیده ها باشی
و احوال پریشان و عیانم از تو پنهان بماند!
نمی شود شنوای سکوت باشی
و فریادهای بلندم به گوشت نرسد!
نمی شود، هرگز چنین نمی شود
مگر آنکه فاصله بسیار باشد
نه از سمت تو ؛ از سوی من ...
شاید گم شده ام
نه در بزرگی تو ؛ در حقارت خودم ...
کاش پیدا شوم
نه در غربت خودم ؛ در آشنایی حضور تو ...
و حضور دیگری خلوت خیالم را بر هم زند!
نمی شود تو جانبخش من باشی
و انبوه دردهای درهم تنیده جانم را بکاهد!
نمی شود تو عاشق من باشی
و عشق در نگاه و کلام من جاری نباشد!
نمی شود تو آفریدگار من باشی
و بودنم از خاطر خوبت فراموش شود!
نمی شود تو هواخواه من باشی
و من در هوای بی کسی پرسه زنم!
نمی شود تو گشاینده ی هر در باشی
و درهای امید به روی دلم بسته باشند!
نمی شود مهرت تضمین اجابت باشد
و دعاهای من در میانه ی راه گم شوند!
نمی شود تو بینای نادیده ها باشی
و احوال پریشان و عیانم از تو پنهان بماند!
نمی شود شنوای سکوت باشی
و فریادهای بلندم به گوشت نرسد!
نمی شود، هرگز چنین نمی شود
مگر آنکه فاصله بسیار باشد
نه از سمت تو ؛ از سوی من ...
شاید گم شده ام
نه در بزرگی تو ؛ در حقارت خودم ...
کاش پیدا شوم
نه در غربت خودم ؛ در آشنایی حضور تو ...
- ۶۳۳
- ۱۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط