این چه رازیست که در پرده چشمان تو خفته ست به ناز

این چه رازیست که در پرده چشمان تو خفته ست به ناز ؟

 
ای که در چهره پر مهر تو جاریست بهار

 
از غم عشق تو دل آشفته ست

 
و نفس می کشد آرام و صبور

 
زیر آوار تب و درد فراق

 
پریان در خوابند

 
من و اشک و دل و غم بیداریم !

 
گر چه بر  خانه قلب من غم

 
بی امان می تازد

 
لیک در ظلمت این درد خموش

 
شوق دیدار تو تا صبح بهار

 
زنده اش می دارد


زنده اش می دارد
دیدگاه ها (۳)

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛من به چه دلهره از باغچۀ همسایه ...

دستم را بگیر!همین دست برایت ترانه‌های عاشقانه نوشته،همین دست...

میان این‌همه نجواها، صدای ماست که می‌ماندبخوان بخوان! که فقط...

را کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد اگر جستم ز دام او مسلمان ...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط