Fate is predetermined
part: 66
نزدیک یک ساعتی گذشته بود و کار های مربوط به کمپین تموم شده بود
و کار ها سبک تر شده بودن
-:این چرا نمیاره
:چی؟
-:سیستم باز نمیشه
:ببینم
الیزا نزدیک لپ تاب شد و چند دقیقه ای خیره شد به صفحه نمایشگر
:باید چیکار کنی خب؟
جونگکوک کلافه شد و به صندلی تکیه داد و دستی به صورتش کشید و زیر لب " بدبخت شدم" زمزمه کرد
:وای چرا؟
-:باید فایل ها رو از روی هاردهای بکاپ مرتب کنم و خیلی کار مزخرف و خسته کننده ای عه
:او
-:تو برو خونه من دیر میام
:باشه
الیزا سوئیچ ماشین رو برداشت و به سمت در خروجی رفت و جلو اسانسور اقای سو رو دید
:عا....اقای سو دارید میرید؟
اقای سو لبخند مهربونی زد: اره دخترم، خانومم زانو درد داره خونه ام تنهاست جناب جئون فهمیدن گفتن برم
:اها چقد خوب
اقای سو: بله...اسانسور اومد، بفرما
الیزا سوار اسانسور شد و اقای سو هم پشت سرش وارد شد و طبقه همکف رو زد
اقای سو: جناب جئون خیلی خودشو خسته میکنه، صبحا زود میاد و شبا دیر میره....من از ۳۲ سالگیم اینجا کار میکردم و یادمه که پدر بزرگشون اقای کیم از ۱۵ سالگی جونگکوک رو میاورد تا با محیط شرکت اشنا شه
:او جدی؟
اقای سو: اره...یجورایی بخش زیادی از زندگی جونگکوک اینجا گذشت، خیلی به خودش سخت میگیره
:اره همینطوره
با حرف های اقای سو الیزا توی فکر فرو رفته بود و نزدیک ۱۰ دقیقه بود که جلوی شرکت ایستاده بود
انگار که وجدانش اجازه نمیداد جونگکوک رو با اون همه کار ول کنه و بره
شاید وجدان
شایدم یه چیز دیگه
به هر حال هر کوفتی که بود
نزدیک یک ساعتی گذشته بود و کار های مربوط به کمپین تموم شده بود
و کار ها سبک تر شده بودن
-:این چرا نمیاره
:چی؟
-:سیستم باز نمیشه
:ببینم
الیزا نزدیک لپ تاب شد و چند دقیقه ای خیره شد به صفحه نمایشگر
:باید چیکار کنی خب؟
جونگکوک کلافه شد و به صندلی تکیه داد و دستی به صورتش کشید و زیر لب " بدبخت شدم" زمزمه کرد
:وای چرا؟
-:باید فایل ها رو از روی هاردهای بکاپ مرتب کنم و خیلی کار مزخرف و خسته کننده ای عه
:او
-:تو برو خونه من دیر میام
:باشه
الیزا سوئیچ ماشین رو برداشت و به سمت در خروجی رفت و جلو اسانسور اقای سو رو دید
:عا....اقای سو دارید میرید؟
اقای سو لبخند مهربونی زد: اره دخترم، خانومم زانو درد داره خونه ام تنهاست جناب جئون فهمیدن گفتن برم
:اها چقد خوب
اقای سو: بله...اسانسور اومد، بفرما
الیزا سوار اسانسور شد و اقای سو هم پشت سرش وارد شد و طبقه همکف رو زد
اقای سو: جناب جئون خیلی خودشو خسته میکنه، صبحا زود میاد و شبا دیر میره....من از ۳۲ سالگیم اینجا کار میکردم و یادمه که پدر بزرگشون اقای کیم از ۱۵ سالگی جونگکوک رو میاورد تا با محیط شرکت اشنا شه
:او جدی؟
اقای سو: اره...یجورایی بخش زیادی از زندگی جونگکوک اینجا گذشت، خیلی به خودش سخت میگیره
:اره همینطوره
با حرف های اقای سو الیزا توی فکر فرو رفته بود و نزدیک ۱۰ دقیقه بود که جلوی شرکت ایستاده بود
انگار که وجدانش اجازه نمیداد جونگکوک رو با اون همه کار ول کنه و بره
شاید وجدان
شایدم یه چیز دیگه
به هر حال هر کوفتی که بود
- ۲۶۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط