{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میترسیدمولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم

"می‌ترسیدم...ولی الان فقط می‌دونم خوشحالم که همه‌چیو گفتم!"



تو تنها عضو دختر اسکیز بودی،تنها دختری که وسط یه بوی‌گروپ بود.
هیت‌های زیادی برای این موضوع می‌گرفتی،که بیشترش هم بخاطر همین بود چون بقیه هیترات‌ فکر میکردن با یکی از اعضا رابطه داری،داشتی یا حداقل الان زیرزیرکی با یکی از اعضا بودی؛البته هیت‌‌های بدتری هم بود به‌شدت توهین‌آمیز و منحرفانه بود اما خب تو پسرا رو داشتی،اونا مثل خانواده‌ات بودند. بااینکه اونا پسر بودند و تو دختر اما بازم خیلی هواتو داشتند،هیچوقت نمیزاشتند این حرفا کاری کنه آب تو دل پرنسس گروهشون‌ بلرزه‌.
همه‌اشون‌ مثل داداشت‌ بودند،همه‌اشون به‌جز یه نفر!
کیم سونگمین!
جدیدا برات از حالت داداش بودن دراومده بود و تبدیل شده بود به یه کراش واقعی!
اولاش فقط برات یه‌حس‌ گذرا بود که هراز گاهی بخاطر جذابیت بیش‌از حد این جناب توی دلت می‌نشست،اما کم کم...با آشنایی بیشتر با سونگمین حست بهش پر و بال گرفت. بزرگ شد و ریشه‌دار؛انقدر که تونست کل قلبتو در بر بگیره،به‌حدی زیاد که میتونست فقط با یه‌حرفش‌ یا نگاهش کاری کنه قلبی که بی‌خبر توی مشتش بود محکم‌تر ضرب بزنه!

امروز یکی از محدود روزهایی بود که تقریبا کل گروه به جز چندتا عکاسی هیچ‌کار دیگه‌ای نداشتید،کامبک جدیدتون حاضر بود و حالا بخاطر اینکه این چند روز تمرینات پی در پی‌ای که داشتید یکم بهتون لطف شده بود و امروز قرار بود فقط عکاسی کنید.
با رسیدن بعد از چندین ساعت به یه دریایی که دور و اطرافش با کوه‌های بزرگ و کوچیک‌ پر شده بود،لباس‌هایی که استایلیست بهتون داده بود رو به تن کردید و اول رفتید طرف ساحل..

همه‌اتون‌ همون‌جوری که باید ژست گرفتید و عکاسی‌هاتون رو انجام دادید و موقع رفتن؟ تو یکم شیطونیت‌ گل کرد و وقتی عکاس‌ها داشتند عکس‌ها رو چک می‌کردند و کم کم وسایلشون‌ رو جمع می‌کردند،شماها نشسته بودید رو به ساحل و یهویی بلند شدی و صندلت‌و درآوردی و آروم آروم قدم گذاشتی سمت دریا و کمی از پاهات رو تو آب فرو بردی.
حس بی‌نظیری داشت،موج دریا روی پاهات،باد خنک بهاری‌ای که میوزید،صدای خنده و حرف های پسرا پشت سرت...همشون همون چیز های بودند که گذشته‌ات‌ آرزوشو داشت و تو تاحالا داشتی آرزوتو‌ زندگی میکردی.
البته انگار هنوز چیزی کم بود!
همون حسی که توی قلبت سنگینی میکرد...همون دلیلی که با دیدنش تپش قلب می‌گرفتی،هنوز نتونسته بودی بهش اعتراف کنی؛از کجا می‌دونستی دوستت داره؟ یا اصلا شاید اون تو رو فقط به چشم یه دوست ساده میبینه!
هنوز تو افکارت غرق بودی که با حس خیره بودن کسی سرت‌و بالا آوردی. پسرا رو دیدی که کنار هم هنوزم مشغول صحبتند‌ و نگاه کسی روی تو نبود،دوباره سرت‌و انداختی پایین اما ایندفعه حس کردی کسی نزدیکت شد. سرت رو آوردی بالا و دیدی سونگمین با همون چهره‌ معمولی اما زیبای خودش پشت سرت،کنارت ایستاده!
با دیدنش اونم سرت‌و گرفت بالا و باهات چشم تو چشم شد. نمی‌خواستی با زیاد خیره شدن بهش تپش قلبت‌و از این بیشتر کنی و باعث معذب بودنش بشی پس با لبخند کوچیکی سریع سرت‌و انداختی پایین،بی‌خبر از اینکه سونگمین هنوز توی همون لحظه غرق مونده!
چند دقیقه بینتون گذشت اما هیچکدومتون چیزی نگفت.
تو حس کردی چیزی توی دلش هست که میخواد بهت بگه،اما سونگمین درحالی که در افکارش غرق بود نگاهش به موج‌های دریا و کمی بالاتر به آسمون بود.
تصمیم گرفتی چیزی بگی تا این سکوت نسبتا سنگینی از بینتون آب بشه؛نگاهی به صورت غرق در فکرش کردی و درحالی که داشتی نگاهت‌و ازش میگرفتی،با صدایی که سعی میکردی خیلی آروم و لرزون نباشه گفتی:"سونگمینا...چیزی شده؟"
به محض شنیدن صدات سرش‌و بالا گرفت و تمام توجهش رو به چهره تو و حرفات ریخت.
"نه..چطور مگه؟"
نفس عمیقی کشیدی و ادامه دادی:"هیچی..فقط حس کردم چیزی شده یا حرفی هست که میخوای بهم بگی،آخه خیلی تو فکر هم به‌نظر می‌رسیدی."
نگاهش‌و ازت گرفت و دوباره به آسمون چشم دوخت،اما پلکاش رو روی هم گذاشت و نفس عمیقی از حس و حال دریا کشید.
مکثی کرد بعد دوباره چشماش رو باز کرد،نگاهش رو به چشمات دوخت که باعث شد تو هم به چشماش نگاه کنی. لباش از هم فاصله گرفت تا چیزی بگه اما با صدای چان حرفش‌و قورت داد...

_Soki.

-خیلییییی دیر نوشتم واقعا بابتش شرمنده این بانو هستم،اما خب دارم تمام سعیم‌و میکنم عالی بشه و این پارت رو هم خودم خیلییی دوست داشتم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید. زیاد حمایت کنید منم وقت کنم تا آخر شب پارت بعدو بنویسم:)😺🤍✨


#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استری‌کیدز #تکپارتی #کی‌پاپ
دیدگاه ها (۲۰)

"هیچوقت قرار نیست به حرف ما گوش کنی نه بچه؟!"P²به سختی جواب ...

'پارت هیجدهم'P¹⁸بعد از پیامکی که برای جواب به اون دختر داده ...

از نوشته های نیک_ (مجبور نیستی بخونی...)چندین ماه از رفتنت م...

آدم‌ های صبوریه خصوصیت عجیب دارنبی نهایت لبخند میزنن ...!این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط