سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد..استواربودم وتنومند!من راانتخ
سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد..استواربودم وتنومند!من راانتخاب کرد...دستی به تنه ام کشید،تبرش رادرآورد وزد..زد..محکم ومحکم تر...به خودمیبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم،آینده خوبی درانتظارم بود!سوزش تبرهایش بیشتر میشد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد،اوتنومندتر بود..مرارها کرد بازخم هایم،اورابرد..ومن که نه دیگر درخت بودم،نه تخته سیاه مدرسه ای،نه عصای پیرمردی..
خشک شدم...
خشک شدم...
- ۳۹۳
- ۱۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط