{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تبر سیاه پوشیده بود

تبر سیاه پوشیده بود

ب جنگل امد استوار بودم وتنومند !
من را انتخاب کرد
دستی ب تنه ام کشید تبرش را دراورد و زد........زد محکم ومحکم تر,ب خود میبالیدم
دیگرنمیخواستم درخت باشم
آینده ی خوبی در انتظارم بود
سوزش تبرهایش بیشتر میشد
ک ناگهان چشمش ب درخت دیگری افتاد اوتنومند تر بود...مرا رها کرد با زخم هایم
اورا برد ومن ک ن دیگر درخت بودم ,ن تخته سیاه مدرسه ای ,ن عصای پیرمردی ,خشک شدم ...





بازی با احساسات مثل داستان تبر ودرخت می مونه
ای تبر به دست تا مطمن نشدی تبر نزن!
ای انسان تا مطمن نشدی احساس نریز...
زخمی میشوی...
درآرزوی تخته سیاه شدن...خشک میشود...
دیدگاه ها (۱)

which onepart 14ویو بعد از سالن ناخنبعد از درست کردن ناخن ها...

گرگ و بره کوچکپارت ۱تهیونگ با خستگیِ مفرطی که مثل یه کوه روی...

KIM V

سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد..استواربودم وتنومند!من راانتخاب ...

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند! ...

سیاه پوشیده بود . . . .به جنگل آمد . . . .استوار بودم و تنوم...

حتما بخون :داستان درختی که خشک شد.سیاه پوشیده بود ، به جنگل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط