رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹³
یور: من اومدممم
آنیا : ماماننننن کجا بودی؟ تو که رفیق باز نبودی......و این رو با لحنه ارومی میگه
یور: او با ملیندا چان بودم.
لوید: امیدوارم بهت خوشگذشته باشه یور جان
یور با دستاش بازی میکنه و معلومه که در گفتن این موضوع دودِله.
یور: لوید سان ......اشکالی نداره که....... یکروز به صرف چای به خونه ملیندا چان بریم؟
آنیا درحال تلویزیون دیدنه
و لوید یک روزنامه رو داره میخونه که اخبار مربوط به جنگ اخیره.
همراه یک قهوه بدون شکر .....
لوید دقیقا بعد شنیدن این حرف یور
هرچی قهوه داخل دهنش بوده رو میریزه بیرون
لوید: ـــ_ـــ یور؟ امکان اینکه بتونی بری خونه دزموند صفره.... صفر
آنیا: ـــ_ـــ مامان..... چه خوابی دیدی؟ چیزی شده ؟ پیش مامان پسر دوم بودی؟ بعدشم من ۱۱ ساله در تلاشم مامان تو قرار نیست بری خونه پسر دوم .. نوچ نوچ نوچ
یور : عام آنیا چان ملیندا عزیز مارو دعوت کرده 😅
یک شوک خیلی زیادی به لوید و آنیا وارد شده
انگار که خیلی بهشون فشار اومده
یور: لوید سان؟ آنیا جان؟
لوید: چ...چطوری ممکنه؟
آنیا ویو
پلن B بدجوری شکست خورد بدجوری.....چکار کنم دوستیم با پسر دوم منفی ۱۰۰ من من نمیدونممممممم مامان میخواد بره خونه پسر دوم.... و بابا
لوید تو ذهن آنیا:
هه یور ساننن با تو ما نیازی به آنیا نداریممم
آنیا برگرد یتیم خونهههه
آنیا در زمان حال: نههههههههه نمیخوام نوموخام نوموخاممممممم😭
لوید: آنیا فکر میکردم رفتن به اونجا آرزوته
یور: البته اگر لوید و آنیا راضی باشند من میرم.
لوید :ـــ_ـــ ؟؟؟؟ چییی معلومه چیزه یعنی برو اره بابا.
یور: عالیه☺️
و امشب فورجر ها...
صبح آنیا با قیافه عبوسی وارد مدرسه میشه دنیا روی سرش خراب شده؟ یا نه؟
بکی: ها...صبح بخیر خوشگل خانم...
انیا: بکی.....من نمیدونم چکار کنم.
بکی: دوست پسر میخوای؟ چی میخوای؟
آنیا: هی....من مثله تو نیستم .تو اراده کنی دوست پسر برات ریخته. من بدبخت تو یکی شون ۱۱ ساله موندم
بکی: هی.... آنیا میدونستی روزی حداقل ۱۰ تا پسر پیشه منن برا چیه ؟ خجالت میکشن پیشت اعتراف کنن چون دفعه پیش تو دهن اون پسره جیکوب رو با خاک یکسان کردی
ولی بازم میان به من میگن ولی من بهت نمیگم چون دلت پیشه دامیانه خوشگلم.
آنیا: خفه شو بکی میخوام فقط باهاش دوست باشم......بعدشم دوست پسر به چه کارم میاد.
بکی: هی.....انیا بیخیال جوونیت رو بکن ۱۷ سالته ها ...
آنیا: بکی کمکم کن به دامیان نزدیک بشم تو این کارها خوبی .
ویو آنیا
مامانم ازم جلو زده خیلی خیلی زیاد جلو زده امشب اگه کار رو درست نکنم برا همیشه میرمممم😭
بکی: خب خب . کار جور شد. امشب باید یه پارتی....
آنیا: نهههههههه نباید پارتی باشه نمیخوام مثله اونشب بشه......
ویو بکی
من با آنیا بیشتر از ۱۱ ساله که دوستم
تنها آدم درست زندگی من... آنیاست.
تا الان از اولین دوست پسرم تا آخرین دوست پسرم لحظه تولدم تا امپراطوری شدنم رو پیش آنیا بودم ... نمیتونم بزارم کسی به آنیا صدمه بزنه آنیا آدم حساسیه . حساس تر از اونی که کسی روحیه اش رو داغون کنه
اون تو روزای سخت پیشم بود و من هم قراره باشم..
بکی: پس ..... پوففف نمیدونم آنیا این اولین باره که ایده ندارم دامیان آدم سرسختیه و هرجایی نمیره البته
اجازه هم نداره و اینکه بعد از اون گول ای که زدمش سر بیمارستان ..... راه نداره.
آنیا: ای خدا شانس من ؟ گوه....
بکی: بیخیال سرنوشت درستتون میکنه نانا
آنیا قیافه ی اخمویی میگیره و میگه: امیدوارم .
میرسن سر کلاس
استاد مخصوص فارسی میاد سر کلاس زبان
همه تعجب کردن از اینکه این معلم. معلم زبان....نیست
دامیان دستش رو اول بلند میکنه و میگه: معلم زبان ما کجاست ؟ فکر کنم کلاس اشتباهی اومدید سنسی بَک
بَک: نه جناب دزموند کلاس ۱۱ سالن طورنتو؟ درسته ؟
همه به نشانه تایید سر تکون میدن
بَک: امروز براتون یه خبر دارم کلاس ۱۱
شاید برای نوجوان هایی مثله شما ضد حال باشه ولی کلاس های ۳ و ۴ حسابی ذوق زده اند
لارنس: سنسی نگو مارو دارید با کلاس ۳ و ۴ مقایسه میکنید ما از اونا حداقل ۷ سال بزرگتریم و کلی تلاش برای بدست آوردن مقام سلطنتی کردیم... نا عادلانه است.
بک: سرکار خانم لارنس من همچین منظوری نداشتم و فقط قصدم نشون دادن نظرات کلاس ها بود.
دامیان: مهم نیست اگر میشه لطفا خبر رو بگید
بک: قراره به مناسبت هفته طبیعت ببریمتون به اردوگاه مرکزی اونور شهر.
کله کلاس میره رو هوا بعضیا از هیجان و بعضیا از استرس امتحان که اگر برن اردوگاه چجوری درس بخونن؟ خیلی ها هم براشون حوصله سر بر و بورینگه.
بک: خلاصه اگر خواستید بیاید تا فردا مهلت ثبت نامه . پس فرداش حرکت میکنیم ممنون.
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹³
یور: من اومدممم
آنیا : ماماننننن کجا بودی؟ تو که رفیق باز نبودی......و این رو با لحنه ارومی میگه
یور: او با ملیندا چان بودم.
لوید: امیدوارم بهت خوشگذشته باشه یور جان
یور با دستاش بازی میکنه و معلومه که در گفتن این موضوع دودِله.
یور: لوید سان ......اشکالی نداره که....... یکروز به صرف چای به خونه ملیندا چان بریم؟
آنیا درحال تلویزیون دیدنه
و لوید یک روزنامه رو داره میخونه که اخبار مربوط به جنگ اخیره.
همراه یک قهوه بدون شکر .....
لوید دقیقا بعد شنیدن این حرف یور
هرچی قهوه داخل دهنش بوده رو میریزه بیرون
لوید: ـــ_ـــ یور؟ امکان اینکه بتونی بری خونه دزموند صفره.... صفر
آنیا: ـــ_ـــ مامان..... چه خوابی دیدی؟ چیزی شده ؟ پیش مامان پسر دوم بودی؟ بعدشم من ۱۱ ساله در تلاشم مامان تو قرار نیست بری خونه پسر دوم .. نوچ نوچ نوچ
یور : عام آنیا چان ملیندا عزیز مارو دعوت کرده 😅
یک شوک خیلی زیادی به لوید و آنیا وارد شده
انگار که خیلی بهشون فشار اومده
یور: لوید سان؟ آنیا جان؟
لوید: چ...چطوری ممکنه؟
آنیا ویو
پلن B بدجوری شکست خورد بدجوری.....چکار کنم دوستیم با پسر دوم منفی ۱۰۰ من من نمیدونممممممم مامان میخواد بره خونه پسر دوم.... و بابا
لوید تو ذهن آنیا:
هه یور ساننن با تو ما نیازی به آنیا نداریممم
آنیا برگرد یتیم خونهههه
آنیا در زمان حال: نههههههههه نمیخوام نوموخام نوموخاممممممم😭
لوید: آنیا فکر میکردم رفتن به اونجا آرزوته
یور: البته اگر لوید و آنیا راضی باشند من میرم.
لوید :ـــ_ـــ ؟؟؟؟ چییی معلومه چیزه یعنی برو اره بابا.
یور: عالیه☺️
و امشب فورجر ها...
صبح آنیا با قیافه عبوسی وارد مدرسه میشه دنیا روی سرش خراب شده؟ یا نه؟
بکی: ها...صبح بخیر خوشگل خانم...
انیا: بکی.....من نمیدونم چکار کنم.
بکی: دوست پسر میخوای؟ چی میخوای؟
آنیا: هی....من مثله تو نیستم .تو اراده کنی دوست پسر برات ریخته. من بدبخت تو یکی شون ۱۱ ساله موندم
بکی: هی.... آنیا میدونستی روزی حداقل ۱۰ تا پسر پیشه منن برا چیه ؟ خجالت میکشن پیشت اعتراف کنن چون دفعه پیش تو دهن اون پسره جیکوب رو با خاک یکسان کردی
ولی بازم میان به من میگن ولی من بهت نمیگم چون دلت پیشه دامیانه خوشگلم.
آنیا: خفه شو بکی میخوام فقط باهاش دوست باشم......بعدشم دوست پسر به چه کارم میاد.
بکی: هی.....انیا بیخیال جوونیت رو بکن ۱۷ سالته ها ...
آنیا: بکی کمکم کن به دامیان نزدیک بشم تو این کارها خوبی .
ویو آنیا
مامانم ازم جلو زده خیلی خیلی زیاد جلو زده امشب اگه کار رو درست نکنم برا همیشه میرمممم😭
بکی: خب خب . کار جور شد. امشب باید یه پارتی....
آنیا: نهههههههه نباید پارتی باشه نمیخوام مثله اونشب بشه......
ویو بکی
من با آنیا بیشتر از ۱۱ ساله که دوستم
تنها آدم درست زندگی من... آنیاست.
تا الان از اولین دوست پسرم تا آخرین دوست پسرم لحظه تولدم تا امپراطوری شدنم رو پیش آنیا بودم ... نمیتونم بزارم کسی به آنیا صدمه بزنه آنیا آدم حساسیه . حساس تر از اونی که کسی روحیه اش رو داغون کنه
اون تو روزای سخت پیشم بود و من هم قراره باشم..
بکی: پس ..... پوففف نمیدونم آنیا این اولین باره که ایده ندارم دامیان آدم سرسختیه و هرجایی نمیره البته
اجازه هم نداره و اینکه بعد از اون گول ای که زدمش سر بیمارستان ..... راه نداره.
آنیا: ای خدا شانس من ؟ گوه....
بکی: بیخیال سرنوشت درستتون میکنه نانا
آنیا قیافه ی اخمویی میگیره و میگه: امیدوارم .
میرسن سر کلاس
استاد مخصوص فارسی میاد سر کلاس زبان
همه تعجب کردن از اینکه این معلم. معلم زبان....نیست
دامیان دستش رو اول بلند میکنه و میگه: معلم زبان ما کجاست ؟ فکر کنم کلاس اشتباهی اومدید سنسی بَک
بَک: نه جناب دزموند کلاس ۱۱ سالن طورنتو؟ درسته ؟
همه به نشانه تایید سر تکون میدن
بَک: امروز براتون یه خبر دارم کلاس ۱۱
شاید برای نوجوان هایی مثله شما ضد حال باشه ولی کلاس های ۳ و ۴ حسابی ذوق زده اند
لارنس: سنسی نگو مارو دارید با کلاس ۳ و ۴ مقایسه میکنید ما از اونا حداقل ۷ سال بزرگتریم و کلی تلاش برای بدست آوردن مقام سلطنتی کردیم... نا عادلانه است.
بک: سرکار خانم لارنس من همچین منظوری نداشتم و فقط قصدم نشون دادن نظرات کلاس ها بود.
دامیان: مهم نیست اگر میشه لطفا خبر رو بگید
بک: قراره به مناسبت هفته طبیعت ببریمتون به اردوگاه مرکزی اونور شهر.
کله کلاس میره رو هوا بعضیا از هیجان و بعضیا از استرس امتحان که اگر برن اردوگاه چجوری درس بخونن؟ خیلی ها هم براشون حوصله سر بر و بورینگه.
بک: خلاصه اگر خواستید بیاید تا فردا مهلت ثبت نامه . پس فرداش حرکت میکنیم ممنون.
- ۴۹۹
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط