رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁴
و از در میخواد بره بیرون و میگه: راستی امروز معلم زبانتون توی شیکاگو بت دلیل سیل آبه توی جاده نمیتونن بیاند امروز رو استثناً تاکید میکنم استثناً آزادید حداقل تا معلم زبان دیگه ای رو جایگزین کنیم.
همه ی بچه ها شادی و هورا سر میدهند. غیر از یک نفر. دامیان.. نگران درس زبانه چون هنوز توی اون درس مشکل داره غیر اون که امتحان زبان قبلی رو ۳۴ گرفت و از ترس اون رو توی شومینه سوزوند.
بکی به آنیا اشاره میکنه که بره و با دامیان حرف بزنه
آنیا هم میره سمت دامیانو یجوری پیشش صندلی عقب میشینه
آنیا: هی ..... دامیان
دامیان: هوم؟
انیا: سالمی؟
دامیان: میشه برام به دلیل بیاری چرا سالم نباشم؟
انیا: شاید برای سیلی دیروزم....
دامیان کمی قرمز میشه ولی جواب میده: پسر بچه که نیستم خوب شدم..... چیزی نبود اون سیلی
آنیا اشتباهی این حرف از دهنش دیر میره و میگه: میخوای محکم تر بزنم ببینی چیزی هست یا نه؟
آنیا: اوه ... ببخشید منظوری نداشتم.
دامیان: ـــ_ـــ
آنیا: راستی تو اردوگاه میری؟
دامیان: وقت این چیزای بچگونه و احمقانه رو ندارم باید زبان بخونم تو هم همین کارو کن زبانت زیاد جالب نیست .
آنیا: هی تو هر روز درحال درس خوندی چرا نمیای باید بیای باید.....
ویو آنیا:
اکه نیاد پلن B شکست میخوره . مامانم پیروز میشه و من رو پرت میکنن بیرون😭💔
دامیان: هی وایسا وایسا وایسا چرا برات مهمه اینقدر که من بیام یا نه؟
آنیا: خب چون چون ....چون. چونبدون تو به کسی خوشنمیگذره ....
دامیان دستش رو کنار مچ دست آنیا میزاره و باعث میشه آنیا چند قدم به سمت میز پایینی هل داده بشه لبخندی میزند و آروم دم گوش آنیا زمزمه میکنه: به تو خوش نمیگذره یا بقیه؟ هوم؟
آنیا قرمز میشه سریعا دامیان رو هل میده: نه منظورم اینکه به ماااا خوشنمیگذره.....
دامیان: هوم....باشه فکر میکنم شاید اومدم.....
فعلا خدافظ....
آنیا: کجا؟ آزادیم
دامیان: خودت میگی آزاد ..... من میخوام برم خوابگاه میخوای پاشو بیا ؟
آنیا: چی؟؟؟ نه بابا
دامیان: جدی نبود.....تعارف هم نبود . زر مفت بود پس جدی نگیر.
و میندازه و میره..
آنیا زیر لب میگه : چرا اینطوری میکنه؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁴
و از در میخواد بره بیرون و میگه: راستی امروز معلم زبانتون توی شیکاگو بت دلیل سیل آبه توی جاده نمیتونن بیاند امروز رو استثناً تاکید میکنم استثناً آزادید حداقل تا معلم زبان دیگه ای رو جایگزین کنیم.
همه ی بچه ها شادی و هورا سر میدهند. غیر از یک نفر. دامیان.. نگران درس زبانه چون هنوز توی اون درس مشکل داره غیر اون که امتحان زبان قبلی رو ۳۴ گرفت و از ترس اون رو توی شومینه سوزوند.
بکی به آنیا اشاره میکنه که بره و با دامیان حرف بزنه
آنیا هم میره سمت دامیانو یجوری پیشش صندلی عقب میشینه
آنیا: هی ..... دامیان
دامیان: هوم؟
انیا: سالمی؟
دامیان: میشه برام به دلیل بیاری چرا سالم نباشم؟
انیا: شاید برای سیلی دیروزم....
دامیان کمی قرمز میشه ولی جواب میده: پسر بچه که نیستم خوب شدم..... چیزی نبود اون سیلی
آنیا اشتباهی این حرف از دهنش دیر میره و میگه: میخوای محکم تر بزنم ببینی چیزی هست یا نه؟
آنیا: اوه ... ببخشید منظوری نداشتم.
دامیان: ـــ_ـــ
آنیا: راستی تو اردوگاه میری؟
دامیان: وقت این چیزای بچگونه و احمقانه رو ندارم باید زبان بخونم تو هم همین کارو کن زبانت زیاد جالب نیست .
آنیا: هی تو هر روز درحال درس خوندی چرا نمیای باید بیای باید.....
ویو آنیا:
اکه نیاد پلن B شکست میخوره . مامانم پیروز میشه و من رو پرت میکنن بیرون😭💔
دامیان: هی وایسا وایسا وایسا چرا برات مهمه اینقدر که من بیام یا نه؟
آنیا: خب چون چون ....چون. چونبدون تو به کسی خوشنمیگذره ....
دامیان دستش رو کنار مچ دست آنیا میزاره و باعث میشه آنیا چند قدم به سمت میز پایینی هل داده بشه لبخندی میزند و آروم دم گوش آنیا زمزمه میکنه: به تو خوش نمیگذره یا بقیه؟ هوم؟
آنیا قرمز میشه سریعا دامیان رو هل میده: نه منظورم اینکه به ماااا خوشنمیگذره.....
دامیان: هوم....باشه فکر میکنم شاید اومدم.....
فعلا خدافظ....
آنیا: کجا؟ آزادیم
دامیان: خودت میگی آزاد ..... من میخوام برم خوابگاه میخوای پاشو بیا ؟
آنیا: چی؟؟؟ نه بابا
دامیان: جدی نبود.....تعارف هم نبود . زر مفت بود پس جدی نگیر.
و میندازه و میره..
آنیا زیر لب میگه : چرا اینطوری میکنه؟
- ۶۲۵
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط