چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p¹
صبح زود، هنوز آسمون سئول خاکستری و نیمهخواب بود که ات از خواب بیدار شد. صدای زنگ ساعتش آروم ولی پیوسته توی اتاق کوچیکش پیچید. چند ثانیه فقط به سقف خیره موند، بعد پتو رو کنار زد و پاشو گذاشت روی زمین سرد.
آشپزخونه بوی قهوهی تلخ میداد. ات عادت داشت صبحها چیزی سبک بخوره؛ یه تکه نون تست و قهوه بدون شکر. روی یخچال یه برگه چسبونده بود: «امروز: ۹ ویزیت – کلینیک شلوغ». خودش نوشته بود، با خطی که کمی عجله توش دیده میشد.
لباس سفید دامپزشکیاش رو پوشید، موهاشو ساده پشت سرش بست و کیفش رو برداشت. توی کیف همیشه چیزهای تکراری بود: گوشی، دفترچه یادداشت، خودکار آبی، و یه استتوسکوپ(گوشی معاینه🩺) که بیشتر از هر چیزی بهش اعتماد داشت.
کلینیکش در یه خیابون نسبتاً شلوغ بود. صدای ماشینها، بوقها و قدمهای عجول مردم با هم قاطی میشد. روی تابلو نوشته شده بود: «کلینیک حیوانات بورام – معاینه و مشاوره»
وقتی وارد شد، بوی تمیزکننده و کمی هم بوی حیوانات فضا رو پر کرده بود. دستیارش، مینسو، زودتر رسیده بود و داشت پروندهها رو مرتب میکرد. «امروز خیلی شلوغه، سه تا سگ، چهار تا گربه، و یه خرگوش.»
ات فقط سری تکون داد. عادت داشت قبل از شروع کار زیاد حرف نزنه.
اولین بیمار یه سگ کوچیک از نژاد شی هوا هوا بود. صاحبش یه خانم مسن بود که مدام نگران به نظر میرسید.
ات زانو زد کنار میز معاینه، دستکش پوشید و خیلی آروم سگ رو لمس کرد. چشمهاش دقیق و متمرکز بود. «از کی اشتهاش کم شده؟»
«حدود سه روزه… حتی بازی هم نمیکنه.»
ات گوش داد، معاینه کرد، دمای بدن رو چک کرد. بعد با صدای آروم گفت:«به نظر میاد یه مشکل گوارشی ساده باشه، ولی بهتره رژیم غذاییاش رو چند روز سبک نگه دارید.»
زن نفس راحتی کشید، انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شده باشه.
ویزیت بعدی یه گربه خاکستری بود که اصلاً همکاری نمیکرد. از باکسش بیرون نمیاومد و مدام صداهای خفه درمیآورد.
مینسو خندید:«این یکی انگار از ما متنفره.»
ات لبخند کوچیکی زد، اما با آرامش کارشو شروع کرد. دستش رو آهسته داخل باکس برد، بدون عجله. چند دقیقه طول کشید تا گربه اعتماد کنه و بیرون بیاد.
وقتی بالاخره معاینه تموم شد، ات خیلی کوتاه گفت:«فقط استرسه. محیطش رو آرومتر کنید.»
ظهر که شد، کلینیک کمی خلوتتر شد. ات پشت میز نشست و گزارشها رو نوشت. صدای بارون ریز شروع شده بود و قطرهها به شیشه میخوردن.
مینسو براش سوپ آماده کرده بود. ات همونطور که غذا میخورد، به برنامهی بعد از ظهر نگاه میکرد. خرگوش، دو تا سگ، و یه ویزیت اضطراری.
یه لحظه به پنجره نگاه کرد. بیرون، آدمها با چترهای رنگی حرکت میکردن. برای چند ثانیه ذهنش خالی شد.
بعدازظهر، ویزیت اضطراری رسید: یه سگ که تصادف کرده بود. صاحبش مضطرب و نفسنفسزنان وارد شد.
فضا سریع جدی شد. ات بدون حرف اضافه کارش رو شروع کرد. ضربان قلب، تنفس، بررسی زخمها.
همه چیز دقیق و سریع پیش میرفت، اما چهرهاش آرام بود. از اون آرامشهایی که به بقیه هم منتقل میشه.
بعد از چند دقیقه گفت:«خطر فوری نداره، ولی باید تحت نظر بمونه.»
صاحب سگ انگار دوباره نفس کشید.
آخرین ویزیت، خرگوش کوچیکی بود که خیلی ساکت روی میز نشسته بود. ات با دقت نگاهش کرد، گوشهاشو بررسی کرد و گفت:«کاملاً سالمه. فقط باید بیشتر حرکت کنه.»
وقتی آخرین بیمار رفت، کلینیک بالاخره ساکت شد. بیرون هوا تاریک شده بود و چراغهای خیابون روشن.
ات روپوشش رو آویزون کرد، میز رو مرتب کرد و برای چند ثانیه فقط نشست. خستگی توی شونههاش جمع شده بود، ولی یه حس رضایت هم همراهش بود.
مینسو در رو قفل کرد و گفت:«روز شلوغی بود.»
ات فقط گفت:«مثل همیشه.»
و بعد هر دو توی خیابون خیس از بارون قدم زدن، در حالی که شهر کمکم به شب نزدیک میشد.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
p¹
صبح زود، هنوز آسمون سئول خاکستری و نیمهخواب بود که ات از خواب بیدار شد. صدای زنگ ساعتش آروم ولی پیوسته توی اتاق کوچیکش پیچید. چند ثانیه فقط به سقف خیره موند، بعد پتو رو کنار زد و پاشو گذاشت روی زمین سرد.
آشپزخونه بوی قهوهی تلخ میداد. ات عادت داشت صبحها چیزی سبک بخوره؛ یه تکه نون تست و قهوه بدون شکر. روی یخچال یه برگه چسبونده بود: «امروز: ۹ ویزیت – کلینیک شلوغ». خودش نوشته بود، با خطی که کمی عجله توش دیده میشد.
لباس سفید دامپزشکیاش رو پوشید، موهاشو ساده پشت سرش بست و کیفش رو برداشت. توی کیف همیشه چیزهای تکراری بود: گوشی، دفترچه یادداشت، خودکار آبی، و یه استتوسکوپ(گوشی معاینه🩺) که بیشتر از هر چیزی بهش اعتماد داشت.
کلینیکش در یه خیابون نسبتاً شلوغ بود. صدای ماشینها، بوقها و قدمهای عجول مردم با هم قاطی میشد. روی تابلو نوشته شده بود: «کلینیک حیوانات بورام – معاینه و مشاوره»
وقتی وارد شد، بوی تمیزکننده و کمی هم بوی حیوانات فضا رو پر کرده بود. دستیارش، مینسو، زودتر رسیده بود و داشت پروندهها رو مرتب میکرد. «امروز خیلی شلوغه، سه تا سگ، چهار تا گربه، و یه خرگوش.»
ات فقط سری تکون داد. عادت داشت قبل از شروع کار زیاد حرف نزنه.
اولین بیمار یه سگ کوچیک از نژاد شی هوا هوا بود. صاحبش یه خانم مسن بود که مدام نگران به نظر میرسید.
ات زانو زد کنار میز معاینه، دستکش پوشید و خیلی آروم سگ رو لمس کرد. چشمهاش دقیق و متمرکز بود. «از کی اشتهاش کم شده؟»
«حدود سه روزه… حتی بازی هم نمیکنه.»
ات گوش داد، معاینه کرد، دمای بدن رو چک کرد. بعد با صدای آروم گفت:«به نظر میاد یه مشکل گوارشی ساده باشه، ولی بهتره رژیم غذاییاش رو چند روز سبک نگه دارید.»
زن نفس راحتی کشید، انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شده باشه.
ویزیت بعدی یه گربه خاکستری بود که اصلاً همکاری نمیکرد. از باکسش بیرون نمیاومد و مدام صداهای خفه درمیآورد.
مینسو خندید:«این یکی انگار از ما متنفره.»
ات لبخند کوچیکی زد، اما با آرامش کارشو شروع کرد. دستش رو آهسته داخل باکس برد، بدون عجله. چند دقیقه طول کشید تا گربه اعتماد کنه و بیرون بیاد.
وقتی بالاخره معاینه تموم شد، ات خیلی کوتاه گفت:«فقط استرسه. محیطش رو آرومتر کنید.»
ظهر که شد، کلینیک کمی خلوتتر شد. ات پشت میز نشست و گزارشها رو نوشت. صدای بارون ریز شروع شده بود و قطرهها به شیشه میخوردن.
مینسو براش سوپ آماده کرده بود. ات همونطور که غذا میخورد، به برنامهی بعد از ظهر نگاه میکرد. خرگوش، دو تا سگ، و یه ویزیت اضطراری.
یه لحظه به پنجره نگاه کرد. بیرون، آدمها با چترهای رنگی حرکت میکردن. برای چند ثانیه ذهنش خالی شد.
بعدازظهر، ویزیت اضطراری رسید: یه سگ که تصادف کرده بود. صاحبش مضطرب و نفسنفسزنان وارد شد.
فضا سریع جدی شد. ات بدون حرف اضافه کارش رو شروع کرد. ضربان قلب، تنفس، بررسی زخمها.
همه چیز دقیق و سریع پیش میرفت، اما چهرهاش آرام بود. از اون آرامشهایی که به بقیه هم منتقل میشه.
بعد از چند دقیقه گفت:«خطر فوری نداره، ولی باید تحت نظر بمونه.»
صاحب سگ انگار دوباره نفس کشید.
آخرین ویزیت، خرگوش کوچیکی بود که خیلی ساکت روی میز نشسته بود. ات با دقت نگاهش کرد، گوشهاشو بررسی کرد و گفت:«کاملاً سالمه. فقط باید بیشتر حرکت کنه.»
وقتی آخرین بیمار رفت، کلینیک بالاخره ساکت شد. بیرون هوا تاریک شده بود و چراغهای خیابون روشن.
ات روپوشش رو آویزون کرد، میز رو مرتب کرد و برای چند ثانیه فقط نشست. خستگی توی شونههاش جمع شده بود، ولی یه حس رضایت هم همراهش بود.
مینسو در رو قفل کرد و گفت:«روز شلوغی بود.»
ات فقط گفت:«مثل همیشه.»
و بعد هر دو توی خیابون خیس از بارون قدم زدن، در حالی که شهر کمکم به شب نزدیک میشد.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
- ۳۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط