چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p³
فردای آن روز، هوا کمی آفتابیتر از همیشه بود. ات تازه پروندههای صبح را مرتب کرده بود که زنگ در کلینیک به صدا درآمد.
وقتی سرش را بلند کرد، همان سگ کوچولو و آشنا را دید.
یونتان.
و چند قدم پشت سرش، صاحبش.
ات آرام گفت:«سلام یونتان.»
در کمال تعجب، اول با سگ سلام کرد نه صاحبش.
یونتان دمش را تکان داد و مستقیم به سمت میز معاینه رفت، انگار راه را بلد بود.
تهیونگ لبخند زد. «به نظر میاد منو فراموش کرده ولی شما رو نه.»
ات مشغول باز کردن پرونده شد. «حیوانها معمولاً آدمهایی که بهشون حس امنیت میدن رو یادشون میمونه.»
تهیونگ روی صندلی نشست و چند لحظه نگاهش کرد.
برخلاف بیشتر آدمها، ات نه هیجانزده بود، نه مضطرب، نه حتی کنجکاو.
فقط مثل هر بیمار دیگری با او رفتار میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی ات داشت یونتان را معاینه میکرد، تهیونگ ناگهان پرسید:«شما منو میشناسید؟»
ات بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:«بله.»
تهیونگ کمی منتظر ماند. «فقط بله؟»
این بار ات نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «کیم تهیونگ. عضو گروه بیتیاس.»
بعد دوباره توجهش را به یونتان برگرداند.
— «لطفاً سرش رو ثابت نگه دارید.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
این دقیقاً جوابی نبود که انتظارش را داشت.
معمولاً بعد از اینکه کسی میفهمید او کیه، واکنشهای مختلفی میدید؛ هیجان، تعجب، درخواست عکس، یا حداقل چند سؤال.
اما اینجا...
هیچکدام وجود نداشت.
ات داشت ضربان قلب یونتان را گوش میداد، انگار مهمترین چیز دنیا همین بود.
تهیونگ با کنجکاوی بیشتری گفت:«پس میدونستید من کی هستم؟»
ات:«بله.»
تهیونگ:«و هیچ واکنشی نداشتید؟»
ات لحظهای مکث کرد. «باید میداشتم؟»
تهیونگ تقریباً خندید.
این بار نتوانست کاملاً پنهانش کند. «نه... فقط عجیب بود.»
ات شانهای بالا انداخت. «اینجا همه بیمارها برام یکی هستن.»
بعد به یونتان اشاره کرد. «فعلاً ایشون مهمتره.»
تهیونگ به سگش نگاه کرد و سرش را تکان داد.
واقعاً عجیب بود.
هرچه بیشتر با ات صحبت میکرد، بیشتر کنجکاو میشد.
نه به خاطر اینکه سعی میکرد بیتفاوت به نظر برسد؛ برعکس، کاملاً طبیعی بود.
انگار واقعاً برایش فرقی نمیکرد طرف مقابل یک خواننده مشهور باشد یا یک آدم عادی.
چند دقیقه بعد معاینه تمام شد.
ات پرونده را بست. «وضعیتش خوبه. داروها هم اثرشون رو گذاشتن.»
یونتان همان موقع سرش را روی دست ات گذاشت.
ات لبخند کوچکی زد و پشت گوشش را نوازش کرد.
تهیونگ که این صحنه را میدید، گفت:«فکر کنم از شما بیشتر از من خوشش میاد.»
ات پاسخ داد:«بعید میدونم.»
تهیونگ:«من مطمئنم.»
برای اولین بار، گوشه لبهای ات کمی بالا رفت.
فقط کمی.
اما همین لبخند کوتاه باعث شد تهیونگ بیشتر از قبل کنجکاو شود؛ چون حس میکرد پشت آن چهره آرام و حرفهای، آدمی وجود دارد که هنوز چیز زیادی دربارهاش نمیداند.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
p³
فردای آن روز، هوا کمی آفتابیتر از همیشه بود. ات تازه پروندههای صبح را مرتب کرده بود که زنگ در کلینیک به صدا درآمد.
وقتی سرش را بلند کرد، همان سگ کوچولو و آشنا را دید.
یونتان.
و چند قدم پشت سرش، صاحبش.
ات آرام گفت:«سلام یونتان.»
در کمال تعجب، اول با سگ سلام کرد نه صاحبش.
یونتان دمش را تکان داد و مستقیم به سمت میز معاینه رفت، انگار راه را بلد بود.
تهیونگ لبخند زد. «به نظر میاد منو فراموش کرده ولی شما رو نه.»
ات مشغول باز کردن پرونده شد. «حیوانها معمولاً آدمهایی که بهشون حس امنیت میدن رو یادشون میمونه.»
تهیونگ روی صندلی نشست و چند لحظه نگاهش کرد.
برخلاف بیشتر آدمها، ات نه هیجانزده بود، نه مضطرب، نه حتی کنجکاو.
فقط مثل هر بیمار دیگری با او رفتار میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی ات داشت یونتان را معاینه میکرد، تهیونگ ناگهان پرسید:«شما منو میشناسید؟»
ات بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:«بله.»
تهیونگ کمی منتظر ماند. «فقط بله؟»
این بار ات نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «کیم تهیونگ. عضو گروه بیتیاس.»
بعد دوباره توجهش را به یونتان برگرداند.
— «لطفاً سرش رو ثابت نگه دارید.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.
این دقیقاً جوابی نبود که انتظارش را داشت.
معمولاً بعد از اینکه کسی میفهمید او کیه، واکنشهای مختلفی میدید؛ هیجان، تعجب، درخواست عکس، یا حداقل چند سؤال.
اما اینجا...
هیچکدام وجود نداشت.
ات داشت ضربان قلب یونتان را گوش میداد، انگار مهمترین چیز دنیا همین بود.
تهیونگ با کنجکاوی بیشتری گفت:«پس میدونستید من کی هستم؟»
ات:«بله.»
تهیونگ:«و هیچ واکنشی نداشتید؟»
ات لحظهای مکث کرد. «باید میداشتم؟»
تهیونگ تقریباً خندید.
این بار نتوانست کاملاً پنهانش کند. «نه... فقط عجیب بود.»
ات شانهای بالا انداخت. «اینجا همه بیمارها برام یکی هستن.»
بعد به یونتان اشاره کرد. «فعلاً ایشون مهمتره.»
تهیونگ به سگش نگاه کرد و سرش را تکان داد.
واقعاً عجیب بود.
هرچه بیشتر با ات صحبت میکرد، بیشتر کنجکاو میشد.
نه به خاطر اینکه سعی میکرد بیتفاوت به نظر برسد؛ برعکس، کاملاً طبیعی بود.
انگار واقعاً برایش فرقی نمیکرد طرف مقابل یک خواننده مشهور باشد یا یک آدم عادی.
چند دقیقه بعد معاینه تمام شد.
ات پرونده را بست. «وضعیتش خوبه. داروها هم اثرشون رو گذاشتن.»
یونتان همان موقع سرش را روی دست ات گذاشت.
ات لبخند کوچکی زد و پشت گوشش را نوازش کرد.
تهیونگ که این صحنه را میدید، گفت:«فکر کنم از شما بیشتر از من خوشش میاد.»
ات پاسخ داد:«بعید میدونم.»
تهیونگ:«من مطمئنم.»
برای اولین بار، گوشه لبهای ات کمی بالا رفت.
فقط کمی.
اما همین لبخند کوتاه باعث شد تهیونگ بیشتر از قبل کنجکاو شود؛ چون حس میکرد پشت آن چهره آرام و حرفهای، آدمی وجود دارد که هنوز چیز زیادی دربارهاش نمیداند.
ادامه دارد..─────୨ৎ────
- ۳۴
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط