بچه ها
بچه ها
از این به بعد نویسنده رو ¥ علامت میزارم
¥با این حرف لیانا بیهوش داخل بغل مونی افتاد
جین ولو شد مونی رو دوتا پاش افتاد و این شد شروع جدید
دوماه بعد
دوماه یعنی یه دختر معصوم چه اشتباهی انجام داده بود
دوماه میگذشت
هرروز بدتر از دیروز میشد زندگیش روزانه داغون میشد
جین و لیانا هروز میومدن و و مونی هم دنبال کار های لونا بود
داغون بودن همشون داغون بودن حتی جین
جین ویو
داخل بیمارستان نشسته بودم لیانا آمد بیرون امروز روز آخر بود مونی آمد و دیدش دکتر پشت سر ما آمد
معاینه اش کرد و گفت معجزه لازمه به قلبش خمرده بود
(بچه ها چون بعضی چیز ها رو آمدم داخل پارت اول گذاشتم پارت یک رو کلا فراموش کنید چون پاک نمیشه و عوض شید )
دکتر رو به جین گفت آخرین نفر برو داخل
رفتن داخل و آخرین نفر وارد شد
دستم رو بردم سمتموهاش عقب کشیدم دستمو ولی انگار حسی نمیذاشت
دستش رو گرفتم حالت قولش کردم و بهش گفتم قول بده برگردی حال همه خرابه
ناگهان صحنه ای آمد در ذهنم
دو تا دست بچه گونه قول داده بودم بهم
صدای خنده برای یک لحظه دستش رو ول کردم
دیگه نبض ( درست نوشتم) نداشت دکتر آمد ولی یادشون رفته بیرونم کنن
دکتر چند بار شوک داد
&زمان مرگ بیمار رو ثبت کنید
داد زدم برگرد پیشمون
یک خط آمد روی دستگاه دکتر از این اتفاق تعجب کرد بهم اشاره کرد دستش رو گرفتم دکتر شوک داد
شوک داد
برگشت لیانا پشت شیشه فقط گریه میکرد
که ناگهان شبیه کسایی که خواب بد دیده باشن چشماشو باز کرد
دکتر حیرت زده دستگاه شوک از دستش افتاد همه شوک شده بودن
لیانا مونی
و حتی من
خوشحال بودم
از این به بعد نویسنده رو ¥ علامت میزارم
¥با این حرف لیانا بیهوش داخل بغل مونی افتاد
جین ولو شد مونی رو دوتا پاش افتاد و این شد شروع جدید
دوماه بعد
دوماه یعنی یه دختر معصوم چه اشتباهی انجام داده بود
دوماه میگذشت
هرروز بدتر از دیروز میشد زندگیش روزانه داغون میشد
جین و لیانا هروز میومدن و و مونی هم دنبال کار های لونا بود
داغون بودن همشون داغون بودن حتی جین
جین ویو
داخل بیمارستان نشسته بودم لیانا آمد بیرون امروز روز آخر بود مونی آمد و دیدش دکتر پشت سر ما آمد
معاینه اش کرد و گفت معجزه لازمه به قلبش خمرده بود
(بچه ها چون بعضی چیز ها رو آمدم داخل پارت اول گذاشتم پارت یک رو کلا فراموش کنید چون پاک نمیشه و عوض شید )
دکتر رو به جین گفت آخرین نفر برو داخل
رفتن داخل و آخرین نفر وارد شد
دستم رو بردم سمتموهاش عقب کشیدم دستمو ولی انگار حسی نمیذاشت
دستش رو گرفتم حالت قولش کردم و بهش گفتم قول بده برگردی حال همه خرابه
ناگهان صحنه ای آمد در ذهنم
دو تا دست بچه گونه قول داده بودم بهم
صدای خنده برای یک لحظه دستش رو ول کردم
دیگه نبض ( درست نوشتم) نداشت دکتر آمد ولی یادشون رفته بیرونم کنن
دکتر چند بار شوک داد
&زمان مرگ بیمار رو ثبت کنید
داد زدم برگرد پیشمون
یک خط آمد روی دستگاه دکتر از این اتفاق تعجب کرد بهم اشاره کرد دستش رو گرفتم دکتر شوک داد
شوک داد
برگشت لیانا پشت شیشه فقط گریه میکرد
که ناگهان شبیه کسایی که خواب بد دیده باشن چشماشو باز کرد
دکتر حیرت زده دستگاه شوک از دستش افتاد همه شوک شده بودن
لیانا مونی
و حتی من
خوشحال بودم
- ۳.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط