ا/ت از ۶ سالگی در پرورشگاه بود چون پدر مادرش اونو نمیخواس
ا/ت از ۶ سالگی در پرورشگاه بود چون پدر مادرش اونو نمیخواستن ا/ت توی پرورشگاه خیلی تنها بود و یه دفعه که یه گوشه داشت گریه میکرد ایزانا اومد کنارش نشست
ایزانا : حالت خوبه؟
ا/ت : آره خوبم میشه لطفا تنهام بزاری
ایزانا : مطمئنی ؟
ا/ت : آره فقط برو
ایزانا : تا وقتی نگی چی شده نمیرم
*ا/ت سرش رو بالا آورد و ایزانا رو دید که با نگرانی نگاهش می کرد ا/ت فورا اشک هاش رو پاک کرد و یه لبخند مصنوعی زد*
ا/ت : من خوبم نمی خواد اکلی خود رد به خاطر چیز بیهوده ای مثل من ناراحت کنی و نگران بشی
ایزانا : چی شده؟ بازم مادر آلنا بهت زور گفته ؟
ا/ت : چی ؟ نه . وایسا تو از کجا میدونی اون به من زور میگه؟
ایزانا : بعضی وقتا میدیدم که با اون میرفتی توی کلیسا و وقتی برمیگشتی بدنت کبود بود و چشمات اشک آلود
*ا/ت سکوت کرد*
ایزانا : چرا اینکارو باهات میکنه؟
*اشک های ا/ت داشتن جاری میشدن اما سعی کرد جلوشون رو بگیره*
ایزانا : لازم نیست جلو اشک هات رو بگیری میتونی گریه کنی اشکال نداره
*ایزانا سر ا/ت رو نوازش کرد . ا/ت از این حرکت شوکه شد اما یه احساس خوبی داشت یه چیزی مثل حس امنیت*
_از اون روز به بعد ا/ت و ایزانا همیشه باهم بودن و باهم بازی میکردن غم ها شادی هاشون رو باهم به اشتراک میگذاشتن کم کم ا/ت به ایزانا علاقه مند شد تا اینکه دوسال بعد در یک روز بارانی اتفاقی ناگوار افتاد..........
ایزانا : حالت خوبه؟
ا/ت : آره خوبم میشه لطفا تنهام بزاری
ایزانا : مطمئنی ؟
ا/ت : آره فقط برو
ایزانا : تا وقتی نگی چی شده نمیرم
*ا/ت سرش رو بالا آورد و ایزانا رو دید که با نگرانی نگاهش می کرد ا/ت فورا اشک هاش رو پاک کرد و یه لبخند مصنوعی زد*
ا/ت : من خوبم نمی خواد اکلی خود رد به خاطر چیز بیهوده ای مثل من ناراحت کنی و نگران بشی
ایزانا : چی شده؟ بازم مادر آلنا بهت زور گفته ؟
ا/ت : چی ؟ نه . وایسا تو از کجا میدونی اون به من زور میگه؟
ایزانا : بعضی وقتا میدیدم که با اون میرفتی توی کلیسا و وقتی برمیگشتی بدنت کبود بود و چشمات اشک آلود
*ا/ت سکوت کرد*
ایزانا : چرا اینکارو باهات میکنه؟
*اشک های ا/ت داشتن جاری میشدن اما سعی کرد جلوشون رو بگیره*
ایزانا : لازم نیست جلو اشک هات رو بگیری میتونی گریه کنی اشکال نداره
*ایزانا سر ا/ت رو نوازش کرد . ا/ت از این حرکت شوکه شد اما یه احساس خوبی داشت یه چیزی مثل حس امنیت*
_از اون روز به بعد ا/ت و ایزانا همیشه باهم بودن و باهم بازی میکردن غم ها شادی هاشون رو باهم به اشتراک میگذاشتن کم کم ا/ت به ایزانا علاقه مند شد تا اینکه دوسال بعد در یک روز بارانی اتفاقی ناگوار افتاد..........
- ۹۸۹
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط