{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ا

بعد از اینکه اون زن و شوهر رفتن مادر آلنا با عصبانیت به ایزانا نگاه کرد
مادر آلنا : همین الان میری دنبالش و میاریش اینجا و متقاعد اش میکنی که با اون خانواده بره فهمیدی؟
*ایزانا سکوت کرد*
*مادر آلنا از سکوت ایزانا بیشتر عصبانی شد و صداش رو باللا برد
مادر آلنا : فهمیدی؟ اگه فهمیدی بگو
ایزانا با صدایی لرزان و آهسته
ایزانا : بله
مادر آلنا : بلند تر ! فهمیدی؟
ایزانا : بله!
مادر آلنا : خوبه پس برو دنبالش و از اون سوراخ موش بکشش بیرون
ایزانا رفت دنبال ا/ت ولی ایزانا نمیدونست ا/ت کجاست اما یاد جایی که اولین بار دیده بودش افتاد توی جنگل پشت یتیم خونه بالای یه درخت بلند یه حسی بهش میگفت که ا/ت اونجاست
ایزانا رفت اونجا و دید ا/ت توی بالاترین شاخه نشسته و داره گریه میکنه ایزانا از درخت بالا رفت و کنار ا/ت روی شاخه نشست
ایزانا : به نظرت یکم زیادی بالا نیومدی ؟ خطرناکه
ا/ت : از اینجا برو! حتما مادر آلنا بهت گفته که بیای دنبالم
ایزانا : نمی تونم انکارش کنم ولی بهش نگفتم که تو اینجایی
*ا/ت اشکاش رو پاک کرد و به ایزانا نگاه کرد*
ا/ت : واقعا میخوای بزاری منو ببرن؟
ایزانا : عمرا ولی مادر آلنا بلاخره پیدات میکنه اگه خودت بری پیشش بهتره
ا/ت : ولی من نمیخوام برم میخوام همینجا توی یتیم خونه بمونم پیش تو!
ایزانا : میدونم
ا/ت : پس بیا فرار کنیم و بریم یه جای دور
ایزانا : ا/ت
ا/ت : بله
*ایزانا چونه ا/ت رو گرفت و ki*ss اش کرد*
*ا/ت از این حرکت شوکه شد و گونه هاش سرخ شد*
ایزانا پوزخندی زد و گفت : شبیه گوجه فرنگی شدی
*ا/ت صورتش رو با دستاش پوشوند*
ایزانا دست های ا/ت رو کنار زد و گفت : بهت قول میدم هر روز برات نانه بفرستم و به محض اینکه از یتیم خونه بیرون اومدن بیام دنبالت باشه؟ فقط باید یه قولی بهم بدی
ا/ت : چه قولی ؟
ایزانا : اینکه منتظرم بمونی
دیدگاه ها (۱)

احساس میکنم سناریو ای که دارم می نویسم هرچی میره جلوتر حوصله...

توی یه روز بارونی که ا/ت و ایزانا داشتند باهم قایم موشک بازی...

ا/ت از ۶ سالگی در پرورشگاه بود چون پدر مادرش اونو نمیخواستن ...

سناریو درخواستی توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط