فیک سیگار با طعم نعنا
فیک: سیگار با طعم نعنا
پارت:۲
_______🐍______
پوزخندی زد اما چیزی نگفت، به عقب تکیه داد و گفت "چه مار کوچولوی کنجکاوی..." و به خوندن ادامه کتابش پرداخت.
ا/ت:ودفففف! قلبم توی دهنم بود، سعی کردم سرخی صورتمو با دفترم قایم کنم، بلاخره بعد از ساعت ها دقایق خجالت اور به هاگوارتز رسیدیم، بلند شدم، میخواستم چمدونم رو بردارم که_ودف! نبود! به دور و بر نگاه کردم که دیدم تام برام چمدونمو برده، ایستاد و نگاهم کرد، گفت "نمیخوای بیای؟"
سریع دنبالش افتادم، زیر لب گفتم"لازم نبود..خودم میتونستم" تام ابرویی بالا انداخت، پوزخندی زد و گفت"لازم نیست، میارمش برات" (جنتلمن🎀)
لبخندی زدم، ولی سعی کردم که تام نبینه، به تام دقت کردم، اصلا شبیه یک دانش آموز نبود، با خودم گفتم شاید یه سال بالاییه، کی میدونه...؟
_______پرش زمانی به زمان کلاس________
پنسی(دوست ا/ت) نشست کنار ا/ت و گفت:"سلام دختر! دلم برات تنگ شده بوددد!"
ا/ت لبخندی زد و گفت "منم همینطور!"
پنسی سرش رو روی دستاش تکیه داد، با لبخند گفت:"ندیدمت تو قطار! کجا بودی؟!"
ا/ت یاد تام افتاد و سرخ شد، لبخندی شرمگین زد و گفت "کار خاصی نمیکردم..(آره جون عمش😀)حالا چخبر؟!"
پنسی با اشتیاق به ا/ت نزدیک شد، با برق توی چشماش فهمیدم خبر جدیدی داره، گفت" شنیدم استاد جدیدمون خیلی سختگیره! توی مدرسه قبلی یکی از دانش آموزا رو تبدیل به موش کرده! فقط بخاطر اینکه تکلیفو براش نبرد! ولی با این حال من فکر میکنم خیلی جذابه...!" ا/ت با خنده گفت"پنسی! اون یک استاده! سن پدرتو داره!" (پنسی شونه ای بالا انداخت و با پوزخند گفت)"شنیدی که چی میگن...سن فقط یک عدده :)
چشمام رو توی حدقه چرخوندم، با شنیدن چیزایی که پنسی گفت، واقعا شانس اوردم اون پسره توی تکلیفم کمکم کرد!
.
.
.
.
(هم همه توی کلاس خفه شد، فهمیدم استاد اومده، وایستا ببینم! ودفف؟! این که همون...تامه!)
پایان پارت دوم.
و بعلهههه، اینم از پارت ۲! (حال میکنید زود زود براتون پارت میزارم؟😼)
خوشگلای خاله رویا، حمایت یادتون نرههه، ما داریم اینجا زحمت میکشیم🤓☝
دوستتون دارم جوجه هااا💞
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🫣follow for more darling 🫵
پارت:۲
_______🐍______
پوزخندی زد اما چیزی نگفت، به عقب تکیه داد و گفت "چه مار کوچولوی کنجکاوی..." و به خوندن ادامه کتابش پرداخت.
ا/ت:ودفففف! قلبم توی دهنم بود، سعی کردم سرخی صورتمو با دفترم قایم کنم، بلاخره بعد از ساعت ها دقایق خجالت اور به هاگوارتز رسیدیم، بلند شدم، میخواستم چمدونم رو بردارم که_ودف! نبود! به دور و بر نگاه کردم که دیدم تام برام چمدونمو برده، ایستاد و نگاهم کرد، گفت "نمیخوای بیای؟"
سریع دنبالش افتادم، زیر لب گفتم"لازم نبود..خودم میتونستم" تام ابرویی بالا انداخت، پوزخندی زد و گفت"لازم نیست، میارمش برات" (جنتلمن🎀)
لبخندی زدم، ولی سعی کردم که تام نبینه، به تام دقت کردم، اصلا شبیه یک دانش آموز نبود، با خودم گفتم شاید یه سال بالاییه، کی میدونه...؟
_______پرش زمانی به زمان کلاس________
پنسی(دوست ا/ت) نشست کنار ا/ت و گفت:"سلام دختر! دلم برات تنگ شده بوددد!"
ا/ت لبخندی زد و گفت "منم همینطور!"
پنسی سرش رو روی دستاش تکیه داد، با لبخند گفت:"ندیدمت تو قطار! کجا بودی؟!"
ا/ت یاد تام افتاد و سرخ شد، لبخندی شرمگین زد و گفت "کار خاصی نمیکردم..(آره جون عمش😀)حالا چخبر؟!"
پنسی با اشتیاق به ا/ت نزدیک شد، با برق توی چشماش فهمیدم خبر جدیدی داره، گفت" شنیدم استاد جدیدمون خیلی سختگیره! توی مدرسه قبلی یکی از دانش آموزا رو تبدیل به موش کرده! فقط بخاطر اینکه تکلیفو براش نبرد! ولی با این حال من فکر میکنم خیلی جذابه...!" ا/ت با خنده گفت"پنسی! اون یک استاده! سن پدرتو داره!" (پنسی شونه ای بالا انداخت و با پوزخند گفت)"شنیدی که چی میگن...سن فقط یک عدده :)
چشمام رو توی حدقه چرخوندم، با شنیدن چیزایی که پنسی گفت، واقعا شانس اوردم اون پسره توی تکلیفم کمکم کرد!
.
.
.
.
(هم همه توی کلاس خفه شد، فهمیدم استاد اومده، وایستا ببینم! ودفف؟! این که همون...تامه!)
پایان پارت دوم.
و بعلهههه، اینم از پارت ۲! (حال میکنید زود زود براتون پارت میزارم؟😼)
خوشگلای خاله رویا، حمایت یادتون نرههه، ما داریم اینجا زحمت میکشیم🤓☝
دوستتون دارم جوجه هااا💞
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
🫣follow for more darling 🫵
- ۳۹۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط