{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

we

we
part 17

مایا

بعد چند دقیقه هانا رسید تا در رو باز کرد دستمو گرفت و منو سمت اتاقم کشید

مایا: چتههه
هانا: ماجرا رو از اول تعریف کن ببینم
مایا: چه ماجرایی
هانا: اینکه چطور رانندگی رو یاد گرفتی و چیشد به این خانوادع اومدی میخوام بشناسمت
مایا: مطمعنی میخوای بشنوی؟
هانا: صدرصد
مایا: خب.. من و بابام رابطه خوبی داشتیم و اون یک رانندع حرفه ای بود
وقتی نه سالم شد بهم رانندگی رو یاد داد همچی از اونجا شروع شد که یک شب که باخته بود مست به خونه برگشت و با مامانم دعواش شد و شروع کردن به کتک کاری کردن کرد
منم تو‌ کمد اتاقم قایم شدم و فقط جیغ های مامانم رو میشنیدم
تا اینکه بابام با چاقو در کمدم رو باز کرد و پشت سرش بست *زخمای رو شکمم رو نشونش دادم*
هانا: خدای منن
مایا: از اون روز به بعد همچی تغییر کرد صبح ها یک بابای نمونه و شب ها یک پدر خشن شد تا اینکه من هیجده سالم شد و علیهش شهادت دادم و انداختمش زندون..تمام
هانا: کسی میدونه؟
مایا؛غیر از من و مامانم و احتمالا ویلیام کسی نمیدونه
هانا: نمیدونستم
مایا: نمیخواستم بگم که همون پدر باعث بعضی از فوبیا هام شدع* خب حالا که من گفتم تو هم از خانواده خودت بگو
هانا: خب.. من وقتی سه سالم بود مامانم به خاطر یک مریضی مرد و بابام خیلی مراقبم بود
خانواده من و نیک خیلی بهم نزدیک بودن
با اینکه نیک فقط یک سال از من بزرگتره ولی برای من مثل یک بردار بزرگتر بود بعد هیچی دیگه تو مدرسه یک روز لیون اومد گفت که از من خوشش میاد..
مایا: چه قشنگ..اون موقع هم هنوز با نیک دوست بود؟
هانا: اره بابا نیک تعریف منو به اون کرده بود
مایا: یک سوال درمورد نیک بپرسم؟!
هانا: بپرس
مایا: برای مامان نیک چه اتفاقی افتاده؟!

*زنگ در خورد*
دیدگاه ها (۰)

wepart 16نیک: آنا بیا توآنا: سلام؟!.. عع مایا اینجایی خوشحال...

wepart 15مایاتو اتاقم گریه میکردمیاد خاطراتم با هری افتادم و...

wepart 10مایانیک ماشین رو روبه روی عمارت پارک کرد صدای موسیق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط