we
we
part 28
مایا
دویدم سمت اتاقم و زدم زیر گریه
برای اون نه
برای خودم
از اینکه فکر نمیکردم
به این فکر نمیکردم که معلومه بعد رفتن من هری میره دنبال یکی دیگه هیچوقت منتظر من نمیمونه
در باز شد و نیک اومد تو
مایا: نمیخوام کسی رو ببینم
نیک: ازت نپرسیدم که بیام یا نه!
مایا: نمیخوام به کسی یا هیچ کس فکر کنم *زدن زیر گریه*
نیک: هی هی *بغل کردن* نگران نباش همچی درست میشه *نوازش کردن پشت* بهت قول میدم
مایا: چه جوری
نیک: بهم اعتماد کن من درستش میکنم
مایا: الان جلوی مامانم باید نرمال رفتار کنم
نیک: *بوسیدن پیشونی* اون باید بدونه که مال منی
مایا: *شک*
نیک: پوزخند*
مایا: تو چی گفتی؟
نیک: تو مال منی *پوزخند پهن تر*
مایا: شوخی که نمیکنی
نیک: نه
مایا: این امکان نداره
نیک: من دوست دارم مایا! و تو مال منی و هری باید اینو بفهمه
مایا: من..من..به فکر کردن نیاز دارم
نیک: فقط خواستم بدونی من اینو به اون عوضی میفهمونم
مایا: نیک مامانم نباید چیزی بفهمه
نیک: نترس همچی تحت کنترله
مایا: نیک! *از اتاق رفت بیرون*
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم
همچی به معنای واقعی پیچیده شده بود
مغزم هنگ کرده بود و دیگه گنجایشی نداشت
رفتم آشپزخونه که آب بخورم هانا و لیون رو اینجا دیدم*
هانا: تو خوبی؟
مایا:..آره
لیون: اون عوضی هنوز حیاطه و داره با آنیا بازی میکنه
مایا: میدونی..برام مهم نیست داره چیکار میکنه
من از همون اول هم بهتون گفتم
هری دیگه برام مهم نیست
هانا: کار خوب رو تو میکنی
لیون: جواب نیک رو دادی؟!
هانا: چه جوابی رو؟!
مایا: هنوز مطمعن نیستم باید اول حالم خوب شه تا بتونم جواب بدم
part 28
مایا
دویدم سمت اتاقم و زدم زیر گریه
برای اون نه
برای خودم
از اینکه فکر نمیکردم
به این فکر نمیکردم که معلومه بعد رفتن من هری میره دنبال یکی دیگه هیچوقت منتظر من نمیمونه
در باز شد و نیک اومد تو
مایا: نمیخوام کسی رو ببینم
نیک: ازت نپرسیدم که بیام یا نه!
مایا: نمیخوام به کسی یا هیچ کس فکر کنم *زدن زیر گریه*
نیک: هی هی *بغل کردن* نگران نباش همچی درست میشه *نوازش کردن پشت* بهت قول میدم
مایا: چه جوری
نیک: بهم اعتماد کن من درستش میکنم
مایا: الان جلوی مامانم باید نرمال رفتار کنم
نیک: *بوسیدن پیشونی* اون باید بدونه که مال منی
مایا: *شک*
نیک: پوزخند*
مایا: تو چی گفتی؟
نیک: تو مال منی *پوزخند پهن تر*
مایا: شوخی که نمیکنی
نیک: نه
مایا: این امکان نداره
نیک: من دوست دارم مایا! و تو مال منی و هری باید اینو بفهمه
مایا: من..من..به فکر کردن نیاز دارم
نیک: فقط خواستم بدونی من اینو به اون عوضی میفهمونم
مایا: نیک مامانم نباید چیزی بفهمه
نیک: نترس همچی تحت کنترله
مایا: نیک! *از اتاق رفت بیرون*
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم
همچی به معنای واقعی پیچیده شده بود
مغزم هنگ کرده بود و دیگه گنجایشی نداشت
رفتم آشپزخونه که آب بخورم هانا و لیون رو اینجا دیدم*
هانا: تو خوبی؟
مایا:..آره
لیون: اون عوضی هنوز حیاطه و داره با آنیا بازی میکنه
مایا: میدونی..برام مهم نیست داره چیکار میکنه
من از همون اول هم بهتون گفتم
هری دیگه برام مهم نیست
هانا: کار خوب رو تو میکنی
لیون: جواب نیک رو دادی؟!
هانا: چه جوابی رو؟!
مایا: هنوز مطمعن نیستم باید اول حالم خوب شه تا بتونم جواب بدم
- ۲۸۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط