I'm not jealous
I'm not jealous
part 18
مامانبزرگم مامانم رو محکم بغل کرده بود
مامانم هم که وا رفته بود هی داشت عر میزد
خو یکی نی بگه شما که جونتون برای هم در میاد این هندی بازیا چیه که میکنید؟
مادر بزرگم اشاره ای به ماسک اکسیژنش کرد که مامانم درش آورد
بیچاره حتی نمیتونست درش بیاره
مادربزرگ مادری \
\دخترم..دلم.. برات.. تنگ شده.. بود
با گفتن این جمله به سختی و با مکث دلم براش سوخت دیگه نتونست تحمل کنه که ماسک اکسیژن رو دوباره بهش وصل کردن
مامانم در حالی که داشت لبخند جای اشکاشو میگرفت گفت
٪منم همینطور مامانی
اه حالا اینا میخوان لوس بازی در بیارن
مامانبزرگ چیزی رو جفت تختش لمس کرد که بعد از چند ثانیه تقه ای به در خورد و زنی شبیه به مامانم که حدودا همسنش بود همراه با مردی که خیلی به مامانم شباهت داشت وارد شدن
مامانم با دیدنشون به سمتشون رفت و بغلشون کرد
نقش ما این وسط چی بود؟
نخود چی
هیچ کس توجهی به ما سه نفر نمیکرد که یهو اون زنه که به نظر میومد خالم باشه به سمتمون اومد و با دیدن من لبخندی زد و گفت
خاله÷
÷تو باید مینجی باشی درسته؟
منم به تبعیت ازش لبخندی زدم و گفتم
+بله
خیلی سعی میکردم مینجی درونمو آروم کنم و خانومانه رفتار کنم
به سمتم اومد و بغلم کرد
÷منم خاله ت هستم از دیدنت خوشحالم
+همچنین
بعد از من جدا شد و به سمت تهیونگ رفت
اون مرده هم نگاه خریدارانه ای بهم انداخت و سری تکون داد
منم سری براش تکون دادم
مردکی که مثلا داییمی میمیری زبونتو تکون بدی؟
نه مثلا که چی ؟
به خدا درکشون نمیکنم
انگار طوطی ان
مامانبزرگه که تازه متوجه ما شده بود به من اشاره ای کرد که به سمتش رفتم
اونم از بالا تا پایین منو آنالیز کرد
نگاهی به سر و ریختم انداختم و دیدم مشکلی ندارم پس اینا چرا اینجوری میکنن؟
ماسک اکسیژنش رو به سختی جدا کرد و گفت
\بچه..ها رو بفرستید..پایین
خاله ام سری تکون داد و یه خدمتکار رو صدا کرد
اونم ما رو به طبقه ی پایین برد و به یک اتاق راهنمایی کرد
تهیونگ تقه ای به در زد و وارد شدن
منم پشت سرش وارد اتاق شدم که با دیدن شخصی که روی مبل نشسته بود تعجب کردم
part 18
مامانبزرگم مامانم رو محکم بغل کرده بود
مامانم هم که وا رفته بود هی داشت عر میزد
خو یکی نی بگه شما که جونتون برای هم در میاد این هندی بازیا چیه که میکنید؟
مادر بزرگم اشاره ای به ماسک اکسیژنش کرد که مامانم درش آورد
بیچاره حتی نمیتونست درش بیاره
مادربزرگ مادری \
\دخترم..دلم.. برات.. تنگ شده.. بود
با گفتن این جمله به سختی و با مکث دلم براش سوخت دیگه نتونست تحمل کنه که ماسک اکسیژن رو دوباره بهش وصل کردن
مامانم در حالی که داشت لبخند جای اشکاشو میگرفت گفت
٪منم همینطور مامانی
اه حالا اینا میخوان لوس بازی در بیارن
مامانبزرگ چیزی رو جفت تختش لمس کرد که بعد از چند ثانیه تقه ای به در خورد و زنی شبیه به مامانم که حدودا همسنش بود همراه با مردی که خیلی به مامانم شباهت داشت وارد شدن
مامانم با دیدنشون به سمتشون رفت و بغلشون کرد
نقش ما این وسط چی بود؟
نخود چی
هیچ کس توجهی به ما سه نفر نمیکرد که یهو اون زنه که به نظر میومد خالم باشه به سمتمون اومد و با دیدن من لبخندی زد و گفت
خاله÷
÷تو باید مینجی باشی درسته؟
منم به تبعیت ازش لبخندی زدم و گفتم
+بله
خیلی سعی میکردم مینجی درونمو آروم کنم و خانومانه رفتار کنم
به سمتم اومد و بغلم کرد
÷منم خاله ت هستم از دیدنت خوشحالم
+همچنین
بعد از من جدا شد و به سمت تهیونگ رفت
اون مرده هم نگاه خریدارانه ای بهم انداخت و سری تکون داد
منم سری براش تکون دادم
مردکی که مثلا داییمی میمیری زبونتو تکون بدی؟
نه مثلا که چی ؟
به خدا درکشون نمیکنم
انگار طوطی ان
مامانبزرگه که تازه متوجه ما شده بود به من اشاره ای کرد که به سمتش رفتم
اونم از بالا تا پایین منو آنالیز کرد
نگاهی به سر و ریختم انداختم و دیدم مشکلی ندارم پس اینا چرا اینجوری میکنن؟
ماسک اکسیژنش رو به سختی جدا کرد و گفت
\بچه..ها رو بفرستید..پایین
خاله ام سری تکون داد و یه خدمتکار رو صدا کرد
اونم ما رو به طبقه ی پایین برد و به یک اتاق راهنمایی کرد
تهیونگ تقه ای به در زد و وارد شدن
منم پشت سرش وارد اتاق شدم که با دیدن شخصی که روی مبل نشسته بود تعجب کردم
- ۳۳۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط