♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 35・]ᕗ
سرش رو پایین انداخت و گفت: انتظار داشتم مثل بقیه دختر پولدارا لیوان رو بو کنی یا چپ و راستش کنی و نگاش کنی..
لبخند زیرپوستی زدم و شونه بالا انداختم و گفتم : منتظر تفاوتهای بزرگتر هم باش
لبخندش گشاد تر شد و گفت : ووه
..سر تکون دادم و گفتم : نگفتی... پرسیدم بیشتر روز اینجایی؟
جونگکوک : نه.. فقط وقتهای ظهر همین موقعها.. صبح و غروب
خونه ام که در اصل همون مطبمه..
سر تکون دادم.
پاشدم وایستادم و به باغش نگاه کردم. اومد کنارم وایستاد و نگام کرد. فک کردم داره به بوسه چند روز پیش فک میکنه واسه همین چشمام رو تنگ کردم و گفتم: چیه؟ بدهکارم؟
ریز و کوتاه خندید و گفت:چیه؟طلبکاری؟
لبخند زیرپوستی زدم و گفتم : خیلی پرویی
جونگکوک : نه به اندازه تو...
خندیدم. اروم کمی خودش رو جلو کشید. لبخند نرم دخترونه ای رو لبم اومد.... تو یه میلی متری صورتم وایستاد و زل زد
به چشمام و گفت : شانس بدجور بهم رو آورده..فکرشم نمیکردم.
لبخندی زدم که لبام رو قفل کرد اروم و مردونه دستش رو برد زیرموهام و روی گردنم گذاشت. غرق آرامش چشمام رو بستم و دستم رو روی پهلوش
گذاشتم. خیلی لذت بخش بود. اروم لبش رو از لبم جدا کرد.
چشمام رو باز کردم...اونم چشماش رو باز کرد و نگام کرد.
مردونه لبخند زد و گفت: قدم بزنیم؟
ـاهوم..
دستش رو از گردنم کنار کشید و پشت کمرم گذاشت. راه افتادیم و از فضای باغش بیرون رفتیم و وارد جنگل شدیم.
جونگکوک : پدر و مادرت رفتن؟
اروم گفتم : اره
جونگکوک : و تو؟
-خوبم.
جونگکوک : واقعا؟
لبخند زدم و گفتم : اره. انگار باهاش کنار اومدم..دلم تنگ میشه ولی در کل خوبم.
سری تكون داد و گفت : خوبه.
-توچی؟
جونگکوک : من چی؟
-وضعیت بروقف مراده؟
لبخندی زد و گفت:اره..خوبه..
یاد یه چیزی افتادم و سریع و شیطون داستان این پسره الوین رو بهش گفتم. حرف زدن باهاش خوب بود.
ᕙ[・part 35・]ᕗ
سرش رو پایین انداخت و گفت: انتظار داشتم مثل بقیه دختر پولدارا لیوان رو بو کنی یا چپ و راستش کنی و نگاش کنی..
لبخند زیرپوستی زدم و شونه بالا انداختم و گفتم : منتظر تفاوتهای بزرگتر هم باش
لبخندش گشاد تر شد و گفت : ووه
..سر تکون دادم و گفتم : نگفتی... پرسیدم بیشتر روز اینجایی؟
جونگکوک : نه.. فقط وقتهای ظهر همین موقعها.. صبح و غروب
خونه ام که در اصل همون مطبمه..
سر تکون دادم.
پاشدم وایستادم و به باغش نگاه کردم. اومد کنارم وایستاد و نگام کرد. فک کردم داره به بوسه چند روز پیش فک میکنه واسه همین چشمام رو تنگ کردم و گفتم: چیه؟ بدهکارم؟
ریز و کوتاه خندید و گفت:چیه؟طلبکاری؟
لبخند زیرپوستی زدم و گفتم : خیلی پرویی
جونگکوک : نه به اندازه تو...
خندیدم. اروم کمی خودش رو جلو کشید. لبخند نرم دخترونه ای رو لبم اومد.... تو یه میلی متری صورتم وایستاد و زل زد
به چشمام و گفت : شانس بدجور بهم رو آورده..فکرشم نمیکردم.
لبخندی زدم که لبام رو قفل کرد اروم و مردونه دستش رو برد زیرموهام و روی گردنم گذاشت. غرق آرامش چشمام رو بستم و دستم رو روی پهلوش
گذاشتم. خیلی لذت بخش بود. اروم لبش رو از لبم جدا کرد.
چشمام رو باز کردم...اونم چشماش رو باز کرد و نگام کرد.
مردونه لبخند زد و گفت: قدم بزنیم؟
ـاهوم..
دستش رو از گردنم کنار کشید و پشت کمرم گذاشت. راه افتادیم و از فضای باغش بیرون رفتیم و وارد جنگل شدیم.
جونگکوک : پدر و مادرت رفتن؟
اروم گفتم : اره
جونگکوک : و تو؟
-خوبم.
جونگکوک : واقعا؟
لبخند زدم و گفتم : اره. انگار باهاش کنار اومدم..دلم تنگ میشه ولی در کل خوبم.
سری تكون داد و گفت : خوبه.
-توچی؟
جونگکوک : من چی؟
-وضعیت بروقف مراده؟
لبخندی زد و گفت:اره..خوبه..
یاد یه چیزی افتادم و سریع و شیطون داستان این پسره الوین رو بهش گفتم. حرف زدن باهاش خوب بود.
- ۳۶۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط