#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:26
مافیا عصبی دستشو تو موهاش فرو کرد
رانگ: ا.. اقا... ردشو... زدیم
یونگی امیدوار به رانگ خیره شد و منتظر شنیدن فقط کلمه ای از طرف رانگ بود
رانگ: طبقه بالا اتاق نهم
با شنیدن ادرس به سرعت به سمت طبقه بالا حرکت کرد و با پیدا کردن اتاق مورد نظر بدون توجه به قفل درو با لگدی محکم باز کرد و گلوله ای حروم مرد کرد.
پسرک هنوز هق هق میکرد و نایی برای بلند شدن نداشت، یونگی به سرعت به طرف پسرکش رفت و ت//ن بی جونشو تو اغوش کشید.
یونگی: هیش، چیزی نیست توت فرنگی من اینجام، بهت که دست نزد، بگو نزده زندگیم
جیمین: ن..نز... نزد.
جیمین محکم و با تمام توانش یونگیو گرفته بود و نفس گیر هق هق میکرد.
یونگی: چیزی نیست، من پیشتم، اروم باش پسرکم
بعد از گذشت لحظاتی که پسرک اروم تر شد مافیا دستشو زیر زانو پسر برد و برا//ید بلندش کرد و به طرف ماشین حرکت کرد.
(22:00_عمارت مین)
مافیا به سختی لباسای خودشو پسرکو عوض کرد و دوباره اونو بغـ//ل کرد.
نفس پسرکش هنوز نامنظم بود
یونگی: توت فزنگیم چیکار کنم اروم شی
جیمین: بگ... بگلم.... تن
یونگی: چشم پسرکم
(3:00)
مافیا که خیالش راحت شد پسرکش اروم گرفته و دیگه هق هق نمیکنه خودشم اروم چشماشو بست.
(9:00)
یونگی با حس سختی چیزی رو پیشونیش چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید جیمینی بود که اسل//حرو رو سرش نگه داشته بود.
{اسپویل: حافظه}
#IU
PART:26
مافیا عصبی دستشو تو موهاش فرو کرد
رانگ: ا.. اقا... ردشو... زدیم
یونگی امیدوار به رانگ خیره شد و منتظر شنیدن فقط کلمه ای از طرف رانگ بود
رانگ: طبقه بالا اتاق نهم
با شنیدن ادرس به سرعت به سمت طبقه بالا حرکت کرد و با پیدا کردن اتاق مورد نظر بدون توجه به قفل درو با لگدی محکم باز کرد و گلوله ای حروم مرد کرد.
پسرک هنوز هق هق میکرد و نایی برای بلند شدن نداشت، یونگی به سرعت به طرف پسرکش رفت و ت//ن بی جونشو تو اغوش کشید.
یونگی: هیش، چیزی نیست توت فرنگی من اینجام، بهت که دست نزد، بگو نزده زندگیم
جیمین: ن..نز... نزد.
جیمین محکم و با تمام توانش یونگیو گرفته بود و نفس گیر هق هق میکرد.
یونگی: چیزی نیست، من پیشتم، اروم باش پسرکم
بعد از گذشت لحظاتی که پسرک اروم تر شد مافیا دستشو زیر زانو پسر برد و برا//ید بلندش کرد و به طرف ماشین حرکت کرد.
(22:00_عمارت مین)
مافیا به سختی لباسای خودشو پسرکو عوض کرد و دوباره اونو بغـ//ل کرد.
نفس پسرکش هنوز نامنظم بود
یونگی: توت فزنگیم چیکار کنم اروم شی
جیمین: بگ... بگلم.... تن
یونگی: چشم پسرکم
(3:00)
مافیا که خیالش راحت شد پسرکش اروم گرفته و دیگه هق هق نمیکنه خودشم اروم چشماشو بست.
(9:00)
یونگی با حس سختی چیزی رو پیشونیش چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید جیمینی بود که اسل//حرو رو سرش نگه داشته بود.
{اسپویل: حافظه}
- ۳۶۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط