#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:28
فریاد پسرک با داد زدن اسم مافیا به هوا رفت.
جیمین: یونگی... یونگی... خواهش میکنم جواب بده
اما دیگه صدایی نمیومد، نه خواهش و تمنا و نه حتی دیگه صدایی که صاحبش مین یونگی باشه.
پسرک بدون داشتن مقصدی فقط برای رفتن پیش مافیا میدویید و با هق هق زمزمه میکرد
جیمین: خوا...خواهش میکنم... ن... نمیر... مین... یون.. یونگی... حق... ندا.. نداری... منو تنها بزاری.
مافیا نفساش به شماره افتاده بود و تو خو//ن خودش غرق شده بود.
(22:00)
پسرک گوشه ی خیابون نشسته بود و خودشو سرزنش میکرد.
جیمین: لعن.. ت به... م.. من
با لرزش گوشیش به سرعت بدون توجه به اسمش جواب داد.
جیمین: یونگی...
رانگ: منم...
جیمین: یو... یونگی کجاس...
رانگ: بیمارستان..
جیمین: کدوم بیمارستان
رانگ: هونگ کونگ
پسرک دیگه توجهی به بقیه حرف های رانگ نکرد، انقدر عجله داشت که یادش رفت چیزی به اسم تاکسی وجود داره.
(23:57_بیمارستان هونگ کونگ)
جیمین رو صندلی نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود و پاهاشو تکون میداد.
رانگ بطری اب معدنی جلوش گرفت
رانگ: بخور
جیمین: نمی... نمیخورم
رانگ کنار پسرک رو صندلی نشست.
رانگ: چرا برگشتی؟
جیمین: چو... چون میترسم اتفاقی براش بیوفته...
رانگ: پس چرا رفتی؟
جیمین: نم... نمیدونم
تو همین لحظه پرستاری با دستکش های اغشته شده به خو//ن وارد سالن شد.
جیمین به سرعت از جاش بلند شد و جلوی پرستارو گرفت.
جیمین: چیشد؟
پرستار: متاسفم...
{اسپویل: مرگ یا زندگی}
#IU
PART:28
فریاد پسرک با داد زدن اسم مافیا به هوا رفت.
جیمین: یونگی... یونگی... خواهش میکنم جواب بده
اما دیگه صدایی نمیومد، نه خواهش و تمنا و نه حتی دیگه صدایی که صاحبش مین یونگی باشه.
پسرک بدون داشتن مقصدی فقط برای رفتن پیش مافیا میدویید و با هق هق زمزمه میکرد
جیمین: خوا...خواهش میکنم... ن... نمیر... مین... یون.. یونگی... حق... ندا.. نداری... منو تنها بزاری.
مافیا نفساش به شماره افتاده بود و تو خو//ن خودش غرق شده بود.
(22:00)
پسرک گوشه ی خیابون نشسته بود و خودشو سرزنش میکرد.
جیمین: لعن.. ت به... م.. من
با لرزش گوشیش به سرعت بدون توجه به اسمش جواب داد.
جیمین: یونگی...
رانگ: منم...
جیمین: یو... یونگی کجاس...
رانگ: بیمارستان..
جیمین: کدوم بیمارستان
رانگ: هونگ کونگ
پسرک دیگه توجهی به بقیه حرف های رانگ نکرد، انقدر عجله داشت که یادش رفت چیزی به اسم تاکسی وجود داره.
(23:57_بیمارستان هونگ کونگ)
جیمین رو صندلی نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود و پاهاشو تکون میداد.
رانگ بطری اب معدنی جلوش گرفت
رانگ: بخور
جیمین: نمی... نمیخورم
رانگ کنار پسرک رو صندلی نشست.
رانگ: چرا برگشتی؟
جیمین: چو... چون میترسم اتفاقی براش بیوفته...
رانگ: پس چرا رفتی؟
جیمین: نم... نمیدونم
تو همین لحظه پرستاری با دستکش های اغشته شده به خو//ن وارد سالن شد.
جیمین به سرعت از جاش بلند شد و جلوی پرستارو گرفت.
جیمین: چیشد؟
پرستار: متاسفم...
{اسپویل: مرگ یا زندگی}
- ۲۷۹
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط