#Strawberrywhiskey
#Strawberrywhiskey
#IU
PART:27
یونگی: توت فرنگی...
جیمین: چطور جرعت میکنی به من بگی توت فرنگی؟!
یونگی: پس حافظت برگشته
جیمین: تو از من سوءاستفاده کردی، حقته الان مغزتو بریزم رو همین تخت
یونگی: پس بزن
جیمین دسته کل//تو محکم تر گرفت
جیمین: م.... من...
یونگی: بزن پسرکم
جیمین: به من نگو پسرکم
یونگی: پس بزن توت فرنگیم
جیمین: تو... تو در حد مر//گ سلا//خیم کردی حالا بهم میگی توت فرنگی!
یونگی: اون موقع...
جیمین: بیخیال، من بدون اینکه کسی بفهمه از اینجا میرم و در عوض تو زنده میمونی
یونگی: حق نداری
جیمین: من حق ندارم...
یونگی: اره تو حق نداری... حق نداری ترکم کنی فهمیدی!؟
جیمین: حالا میبینی
جیمین پارچه ای رو که اغشته به ماده بیهوشی بود رو صورت مافیا فشرد، مافیا که انتظار همچین چیزی نداشت، فقط قبل از بیهوشی ل//ب زد
یونگی: خوا... خواهش میکنم.
پسرک به از زمانی که داشت اتفاده کرد و خودشو به وسیله ماشینی که از تجملات مافیا دز//دیده بود خودشو به بندر رسوند.
(20:00)
پسرک احتمال میداد تا الان مافیا بیدار شده باشه تصمیم گرفت قبل از رفتنش به مافیا زنگی بزنه، خودشم نمیدونست چرا داره عین ابر بهار اشک میریزه.
گوشی رو برداشت و شماره مافیا رو گرفت، بعد از اولین بوق مافیا گوشی رو برداشت.
یونگی: کجایی.. خواهش میکنم پارک جیمین... خواهش میکنم ترکم نکن
جیمین: یون... یونگی
یونگی: جان یونگی پسرکم... فقط بگو کجایی... برمیگردیم خونه... میتونی ازم متنفر باشی اما خواهش میکنم ترکم نکن
جیمین: گوش کن...دیگه دیره.. خیلی دیره... لطفا زندگی خوبی داشته باش و دیگه خودتو شکن//جه نده.
و تمام دیگه صدایی از طرف مافیا شنیده نمیشد جز تصادف و خورد شدن شیشه های ماشین یونگی
{اسپویل: مرگ زندگی یا مرگ عشق}
#IU
PART:27
یونگی: توت فرنگی...
جیمین: چطور جرعت میکنی به من بگی توت فرنگی؟!
یونگی: پس حافظت برگشته
جیمین: تو از من سوءاستفاده کردی، حقته الان مغزتو بریزم رو همین تخت
یونگی: پس بزن
جیمین دسته کل//تو محکم تر گرفت
جیمین: م.... من...
یونگی: بزن پسرکم
جیمین: به من نگو پسرکم
یونگی: پس بزن توت فرنگیم
جیمین: تو... تو در حد مر//گ سلا//خیم کردی حالا بهم میگی توت فرنگی!
یونگی: اون موقع...
جیمین: بیخیال، من بدون اینکه کسی بفهمه از اینجا میرم و در عوض تو زنده میمونی
یونگی: حق نداری
جیمین: من حق ندارم...
یونگی: اره تو حق نداری... حق نداری ترکم کنی فهمیدی!؟
جیمین: حالا میبینی
جیمین پارچه ای رو که اغشته به ماده بیهوشی بود رو صورت مافیا فشرد، مافیا که انتظار همچین چیزی نداشت، فقط قبل از بیهوشی ل//ب زد
یونگی: خوا... خواهش میکنم.
پسرک به از زمانی که داشت اتفاده کرد و خودشو به وسیله ماشینی که از تجملات مافیا دز//دیده بود خودشو به بندر رسوند.
(20:00)
پسرک احتمال میداد تا الان مافیا بیدار شده باشه تصمیم گرفت قبل از رفتنش به مافیا زنگی بزنه، خودشم نمیدونست چرا داره عین ابر بهار اشک میریزه.
گوشی رو برداشت و شماره مافیا رو گرفت، بعد از اولین بوق مافیا گوشی رو برداشت.
یونگی: کجایی.. خواهش میکنم پارک جیمین... خواهش میکنم ترکم نکن
جیمین: یون... یونگی
یونگی: جان یونگی پسرکم... فقط بگو کجایی... برمیگردیم خونه... میتونی ازم متنفر باشی اما خواهش میکنم ترکم نکن
جیمین: گوش کن...دیگه دیره.. خیلی دیره... لطفا زندگی خوبی داشته باش و دیگه خودتو شکن//جه نده.
و تمام دیگه صدایی از طرف مافیا شنیده نمیشد جز تصادف و خورد شدن شیشه های ماشین یونگی
{اسپویل: مرگ زندگی یا مرگ عشق}
- ۳۱۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط