LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۸
*صبح روز بعد*
[همچنان ویو جونگ کوک]
(بوی بهار کل باغ بزرگ عمارت را دربرگرفته بود... بوی عطر شکوفه گل ها که به داخل عمارت سرایت کرده بود، به قدری زیبا بود که ادمی فقط دلش میخواست یکجا بنشیند و با چشمانی بسته، استشمام کند...
^_^ البته که خودمونو دارم میگم... سید این شخصیتا کار واسه انجام دادن دارن^_^
...(در حال صبحانه خوردن در پذیراییِ بزرگ عمارتش بود)
÷(به سمت جونگ کوک قدم برداشت و تعظیم کرد)
رئیس، نوش جان... راستش یه خبرایی شده درباره ی اون زیرزمینا...
+(سرش را بالا نیاورد و به خوردن صبحانه ادامه داد)
خوب...
÷(اب دهنش را قورت داد)
یکی از اون سلبریتیا که میومده رو... انگار تحت تعقیب بوده ، دیشب ساعت ۱ گرفتنش... پلیسا... بستن بارو
+ دیگه خودت میدونی باید چیکار کنی...اولین بار نیس که یکاری رو دستت میسپارم به این روز می افته...
÷(سرش را پایین انداخت)
+(بلند شد و کتش را از پشت صندلی که نشسته بود برداشت و از در عمارت به سمت حیاط بزرگ ان ، و به سمت یکی از ماشین های شخصی اش رفت)
÷(به ارامی سرش را بالا اورد و به جونگ کوک خیره شد دد حالی که سوار یکی از ماشینای شخصی اش شد...عمارت، به دلیل مسائل امنیتی خارج از شهر بود و تا شهر ۲ ساعتی راه بود) چرا با راننده نمیره...
[ویو ات]
_ ای کاش یکم دیگه میموندی یونا...منم تنها بودم...(به دیوار تکیه زده بود و به یونا که در حال اماده شدن بود)
×(به ات نگاه کرد و لبخند زد)
بازم میام دختر... من هر روز خدا اینجام دیگه...نکنه دلت واسم انقد زود به زود تنگ میشه؟
_نه بابا چه دل تنگی ای-...
×(محکم زد به شونه ی ات) واقعا که-...
_(خندید) خوب چرت میپرسی...معلومه دلم برات تنگ میشه که میگم بمونی...من جز توعه کفاثت کسیو اینجا ندارم که...
×(چند ثانیه ای به ات خیره شد...قلبش به تپش سنگینی افتاده بود...بالاخره سرش را برگرداند و کیفش را برداشت و به سمت در خانه قدم برداشت)
میام عزیزم ...میام...
_(به ارامی تا دم در یونا را همراهی کرد) مراقبت کن...(نگاهش دوباره به ان مرد در همان ماشین افتاد...)
دوباره که اینجایی تو-... مرتیکه-...
(به یونا که بالاخره با ماشین انجارا ترک کرد نگاه کرد و بعد به ان مرد دوباره نگاه کرد...)
شیطونه میگه برم دهنشو سرویس کنم-...
(به سمت ماشین حرکت کرد)
=(مرد که یکی از دستیاران جیمین بود و متوجه شده بود ات از حضور چندین دفه ایش با خبر شده بود، به ارامی ماشین را روشن کرد تا از انجا برود اما..)
_(ات که متوجه روشن شدن ماشین نشد به دلیل مسدود بودن سکو ، به جلوی ماشین حرکت کرد و با نگاه تیزش که پر از فحش بود به مرد خیره شده بود)
=(میخواست سرعتش را زیاد کند اما با حضور ناگهانی ات چشمانش گشاد شد و قبل از برخورد ماشین با او، سریع نگه داشت)
_ (چشمانش گشاد شد)
چ-..چیکار میکنی-...
(سپر ماشین،نه کاملا اما یک برخورد ریزی با پای ات کرد و باعث شد روی زمین بی افتد)
ایی-...
=(سریع از ماشین پیاده شد) چیکار میکنی زنیکه!...
(به سمت ات سریع حرکت کرد و بازویش را محکم گرفت و بالا کشید تا روی پاهایش بایستد)
احمقی مگه خودتو میندازی جلوی ماشین-...
_دستمو ول کن عوضی-...آیی-....(سعی کرد مرد را هل بدهد در حالی که پایش درد میکرد)
=میخوای بمیری خودتو بندا جلوی یه ماشین دیگه هرز*ه-...
_ولم کن! (داد) ...(از نوع حرف زدن مرد به هیچ عنوان خوشش نیامد که بعد از چند ثانیه، کسی گردن مرد را از پشت گرفت و او را از ات جدا کرد)
=(مرد که حالا مجبور به برگرداندن رویش به سمت مرد جدید که جونگ کوک بود ،شده بود، با ضربه ای دقیق روی صورتش به زمین افتاد...با دیدن چهره ی جونگ کوک چشمانش گشاد شد)
ر-ر-رئیس-...
(سریع روی زانوهایش قرار گرفت)
...نمیخواستم بهش آسیب بزنم-...قسم میخور-...
_(ات سرش را به سمت مرد جدیدی که پشتش ایستاده بود برگرداند و به ارامی سرش را بالا اورد تا با مرد چشم تو چشم شود...قامت مرد همچنان که ات نفس نفس میزد، او را تحت تاثیر قرار داد)
+(جونگ کوک بدون نگاه به ات به مرد نزدیک شد...او عصبانی بود...خیلی خیلی عصبانی بود...)
بهت گفته بودم حواست بهش باشه ... نکه دست درازی کنی...
=(مرد با چهره ی ترسیده به جونگ کوک خیره شده بود)
ب-ببخشید-...
+(جونگ کوک حرف مرد را با گرفتن موهایش قطع کرد و به ارامی به گوش های مرد نگاه کرد)
با کدوم گوش حرف منو از سرت در کردی؟...
_(ات به دورو بر نگاه کرد) بسه دیگه خواهش میکنم بس کنید-...(نفس نفس)
+(جونگ کوک نگاهی به پای ات انداخت و بعد به چهره ی مرد نگاه کرد)
اصن از کاری که کردی خوشم نیومد...میدونی
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۸
*صبح روز بعد*
[همچنان ویو جونگ کوک]
(بوی بهار کل باغ بزرگ عمارت را دربرگرفته بود... بوی عطر شکوفه گل ها که به داخل عمارت سرایت کرده بود، به قدری زیبا بود که ادمی فقط دلش میخواست یکجا بنشیند و با چشمانی بسته، استشمام کند...
^_^ البته که خودمونو دارم میگم... سید این شخصیتا کار واسه انجام دادن دارن^_^
...(در حال صبحانه خوردن در پذیراییِ بزرگ عمارتش بود)
÷(به سمت جونگ کوک قدم برداشت و تعظیم کرد)
رئیس، نوش جان... راستش یه خبرایی شده درباره ی اون زیرزمینا...
+(سرش را بالا نیاورد و به خوردن صبحانه ادامه داد)
خوب...
÷(اب دهنش را قورت داد)
یکی از اون سلبریتیا که میومده رو... انگار تحت تعقیب بوده ، دیشب ساعت ۱ گرفتنش... پلیسا... بستن بارو
+ دیگه خودت میدونی باید چیکار کنی...اولین بار نیس که یکاری رو دستت میسپارم به این روز می افته...
÷(سرش را پایین انداخت)
+(بلند شد و کتش را از پشت صندلی که نشسته بود برداشت و از در عمارت به سمت حیاط بزرگ ان ، و به سمت یکی از ماشین های شخصی اش رفت)
÷(به ارامی سرش را بالا اورد و به جونگ کوک خیره شد دد حالی که سوار یکی از ماشینای شخصی اش شد...عمارت، به دلیل مسائل امنیتی خارج از شهر بود و تا شهر ۲ ساعتی راه بود) چرا با راننده نمیره...
[ویو ات]
_ ای کاش یکم دیگه میموندی یونا...منم تنها بودم...(به دیوار تکیه زده بود و به یونا که در حال اماده شدن بود)
×(به ات نگاه کرد و لبخند زد)
بازم میام دختر... من هر روز خدا اینجام دیگه...نکنه دلت واسم انقد زود به زود تنگ میشه؟
_نه بابا چه دل تنگی ای-...
×(محکم زد به شونه ی ات) واقعا که-...
_(خندید) خوب چرت میپرسی...معلومه دلم برات تنگ میشه که میگم بمونی...من جز توعه کفاثت کسیو اینجا ندارم که...
×(چند ثانیه ای به ات خیره شد...قلبش به تپش سنگینی افتاده بود...بالاخره سرش را برگرداند و کیفش را برداشت و به سمت در خانه قدم برداشت)
میام عزیزم ...میام...
_(به ارامی تا دم در یونا را همراهی کرد) مراقبت کن...(نگاهش دوباره به ان مرد در همان ماشین افتاد...)
دوباره که اینجایی تو-... مرتیکه-...
(به یونا که بالاخره با ماشین انجارا ترک کرد نگاه کرد و بعد به ان مرد دوباره نگاه کرد...)
شیطونه میگه برم دهنشو سرویس کنم-...
(به سمت ماشین حرکت کرد)
=(مرد که یکی از دستیاران جیمین بود و متوجه شده بود ات از حضور چندین دفه ایش با خبر شده بود، به ارامی ماشین را روشن کرد تا از انجا برود اما..)
_(ات که متوجه روشن شدن ماشین نشد به دلیل مسدود بودن سکو ، به جلوی ماشین حرکت کرد و با نگاه تیزش که پر از فحش بود به مرد خیره شده بود)
=(میخواست سرعتش را زیاد کند اما با حضور ناگهانی ات چشمانش گشاد شد و قبل از برخورد ماشین با او، سریع نگه داشت)
_ (چشمانش گشاد شد)
چ-..چیکار میکنی-...
(سپر ماشین،نه کاملا اما یک برخورد ریزی با پای ات کرد و باعث شد روی زمین بی افتد)
ایی-...
=(سریع از ماشین پیاده شد) چیکار میکنی زنیکه!...
(به سمت ات سریع حرکت کرد و بازویش را محکم گرفت و بالا کشید تا روی پاهایش بایستد)
احمقی مگه خودتو میندازی جلوی ماشین-...
_دستمو ول کن عوضی-...آیی-....(سعی کرد مرد را هل بدهد در حالی که پایش درد میکرد)
=میخوای بمیری خودتو بندا جلوی یه ماشین دیگه هرز*ه-...
_ولم کن! (داد) ...(از نوع حرف زدن مرد به هیچ عنوان خوشش نیامد که بعد از چند ثانیه، کسی گردن مرد را از پشت گرفت و او را از ات جدا کرد)
=(مرد که حالا مجبور به برگرداندن رویش به سمت مرد جدید که جونگ کوک بود ،شده بود، با ضربه ای دقیق روی صورتش به زمین افتاد...با دیدن چهره ی جونگ کوک چشمانش گشاد شد)
ر-ر-رئیس-...
(سریع روی زانوهایش قرار گرفت)
...نمیخواستم بهش آسیب بزنم-...قسم میخور-...
_(ات سرش را به سمت مرد جدیدی که پشتش ایستاده بود برگرداند و به ارامی سرش را بالا اورد تا با مرد چشم تو چشم شود...قامت مرد همچنان که ات نفس نفس میزد، او را تحت تاثیر قرار داد)
+(جونگ کوک بدون نگاه به ات به مرد نزدیک شد...او عصبانی بود...خیلی خیلی عصبانی بود...)
بهت گفته بودم حواست بهش باشه ... نکه دست درازی کنی...
=(مرد با چهره ی ترسیده به جونگ کوک خیره شده بود)
ب-ببخشید-...
+(جونگ کوک حرف مرد را با گرفتن موهایش قطع کرد و به ارامی به گوش های مرد نگاه کرد)
با کدوم گوش حرف منو از سرت در کردی؟...
_(ات به دورو بر نگاه کرد) بسه دیگه خواهش میکنم بس کنید-...(نفس نفس)
+(جونگ کوک نگاهی به پای ات انداخت و بعد به چهره ی مرد نگاه کرد)
اصن از کاری که کردی خوشم نیومد...میدونی
لذت ببرین♡♤
- ۲۸.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط