LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۰
+(برای چند ثانیه به ان دختر خیره ماند)
از نزدیک خوشگلتری
-(ات به جونگ کوک خیره شد..."یعنی ...یعنی از کی منو تعقیب میکنه.." سرش را با شجاعت بالا اورد تا با جونگ کوگ چشم تو چشم شود)
از خونه ی من برو بیرون...
+باشه میرم...(از در خانه خارج شد)
-(سریع به سمت در حرکت کرد تا ان را ببندد که:)
+(پایش را بین در و چهارچوب ان قرار داد تا مانع بسته شدن در شود)
-(بعد از دیدن این صحنه، به ارامی سرش را بالا اورد و از لای در به جونگ کوک نگاه کرد)
+نمیخوام اتفاقی بی افته که دوس نداشته باشی...پس، بهتره به هرچی میگم با دقت گوش کنی.
-(به او خیره مانده بود...به قدری محو قدرت و جسارت او در صحبت کردن شده بود، که پلک زدن را فراموش کرده بود)
+فردا همین ساعت یه ماشین میفرسم که بیاد دنبالت...
(سرش را به ارامی به یک سمت خم کرد)
بهتره بی دردسر همکاری کنی...
(به ساعتش نیم نگاهی انداخت و دوباره نگاهش را به ات داد)
البته تو دیگه ۱۹ سالته فک نکنم بچه بازی دربیاری دیگه...مگه نه؟
-(چشمانش گشاد شد...تحمل اینکه کسی که حتی یکبار هم ندیده است، اطلاعات شخصی او را مثل کفه دستش میشناسد، برایش غیر قابل باور بود)
+(لبخند سردی زد)
میبینمت ، خانم ات
(از انجا جدا شد و به سمت ماشین حرکت کرد و سوار ان شد)
-(در را بست و پشت ان روی زمین نشست)
مگه میشه اخه...چی چی میگف...کجا برم؟!
(دستش را روی صورتش کشید)
ای بابا- بسه دیگه!...چرا همش اینطوری میشه-...
(سریع به سمت گوشی اش رفت و با یونا تماس گرفت)
-یونا-...
×(کمی مکث کرد چون از صدای ترسیده و هول کرده ی ات سورپرایز شده بود)
الو؟...سلام خوبی؟
-(هوفی کشید و سعی کرد خودش را ارام کند)
من خوبم...میگم چیزه یونا...یچیزی شده-
× چی شده؟...باز چه دسته گلی به اب دادی بچه؟
-(کمی مکث کرد)
یونا به کمکت احتیاج دارم...
×بگو
-(بلند شد و برای اطمینان حاصل یکبار از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد)
یکی اومده بودش اینجا...از رفتارش مشخص بود ادم عادی نیسش...
×روح دیدی؟
-(چشمانش را چرخاند)
چرتو پرت نگو یونا ...یبارم که شده جدی باش!
×باشه باشه...از کجا فهمیدی یه ادم عادی نیسش؟
-با ینفر دم در دعوام شده بودش...یهو این سر رسید و طرفو نابود کرد...طرفم بهش میگفت "رئیس"...
×واو... خوب؟
-یونا مرده از همچیه من باخیر بود، چن سالمه اهل کجام یا اسمم چیه- همرو میدونس...تازه-...بهم گفتش فردا ماشین میفرسه دنبالم باید باهاش برم جایی که میخواد!
×(چند ثانیه سکوت کرد)
عا...داستان شد... همه ی اینارو میدونس که تا دمه دره خونتم اومده بود... چیکار میخوای بکنی؟
-(هوفی کشید)
راستش...یه نقشه ای دارم اگه جواب بده...نمیدونم
×چی هس؟
لذت ببرید♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۰
+(برای چند ثانیه به ان دختر خیره ماند)
از نزدیک خوشگلتری
-(ات به جونگ کوک خیره شد..."یعنی ...یعنی از کی منو تعقیب میکنه.." سرش را با شجاعت بالا اورد تا با جونگ کوگ چشم تو چشم شود)
از خونه ی من برو بیرون...
+باشه میرم...(از در خانه خارج شد)
-(سریع به سمت در حرکت کرد تا ان را ببندد که:)
+(پایش را بین در و چهارچوب ان قرار داد تا مانع بسته شدن در شود)
-(بعد از دیدن این صحنه، به ارامی سرش را بالا اورد و از لای در به جونگ کوک نگاه کرد)
+نمیخوام اتفاقی بی افته که دوس نداشته باشی...پس، بهتره به هرچی میگم با دقت گوش کنی.
-(به او خیره مانده بود...به قدری محو قدرت و جسارت او در صحبت کردن شده بود، که پلک زدن را فراموش کرده بود)
+فردا همین ساعت یه ماشین میفرسم که بیاد دنبالت...
(سرش را به ارامی به یک سمت خم کرد)
بهتره بی دردسر همکاری کنی...
(به ساعتش نیم نگاهی انداخت و دوباره نگاهش را به ات داد)
البته تو دیگه ۱۹ سالته فک نکنم بچه بازی دربیاری دیگه...مگه نه؟
-(چشمانش گشاد شد...تحمل اینکه کسی که حتی یکبار هم ندیده است، اطلاعات شخصی او را مثل کفه دستش میشناسد، برایش غیر قابل باور بود)
+(لبخند سردی زد)
میبینمت ، خانم ات
(از انجا جدا شد و به سمت ماشین حرکت کرد و سوار ان شد)
-(در را بست و پشت ان روی زمین نشست)
مگه میشه اخه...چی چی میگف...کجا برم؟!
(دستش را روی صورتش کشید)
ای بابا- بسه دیگه!...چرا همش اینطوری میشه-...
(سریع به سمت گوشی اش رفت و با یونا تماس گرفت)
-یونا-...
×(کمی مکث کرد چون از صدای ترسیده و هول کرده ی ات سورپرایز شده بود)
الو؟...سلام خوبی؟
-(هوفی کشید و سعی کرد خودش را ارام کند)
من خوبم...میگم چیزه یونا...یچیزی شده-
× چی شده؟...باز چه دسته گلی به اب دادی بچه؟
-(کمی مکث کرد)
یونا به کمکت احتیاج دارم...
×بگو
-(بلند شد و برای اطمینان حاصل یکبار از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد)
یکی اومده بودش اینجا...از رفتارش مشخص بود ادم عادی نیسش...
×روح دیدی؟
-(چشمانش را چرخاند)
چرتو پرت نگو یونا ...یبارم که شده جدی باش!
×باشه باشه...از کجا فهمیدی یه ادم عادی نیسش؟
-با ینفر دم در دعوام شده بودش...یهو این سر رسید و طرفو نابود کرد...طرفم بهش میگفت "رئیس"...
×واو... خوب؟
-یونا مرده از همچیه من باخیر بود، چن سالمه اهل کجام یا اسمم چیه- همرو میدونس...تازه-...بهم گفتش فردا ماشین میفرسه دنبالم باید باهاش برم جایی که میخواد!
×(چند ثانیه سکوت کرد)
عا...داستان شد... همه ی اینارو میدونس که تا دمه دره خونتم اومده بود... چیکار میخوای بکنی؟
-(هوفی کشید)
راستش...یه نقشه ای دارم اگه جواب بده...نمیدونم
×چی هس؟
لذت ببرید♡♤
- ۳.۰k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط