I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁹³
یونگی فیلم رو پلی کرد..
وسط من و میا،جیمین نشسته بود..کنار من تهیونگ،و کنار میا جونگکوک قرار داشت
تهیونگ خیلی سوسکی دستش رو گذاشت پشت گردنم..منم دستشو گرفتم و بیشتر به خودم نزدیک کردم
یهو یه بازیگر اومد..قبلا شایعاتی درموردش شنیده بودم
به میا علامت دادم..اومد نزدیک تر..دم گوشش گفتم:
-دیدی میگن این دختره دوست پسر داشته؟
میا:اره..میگن با اینکه شوهر داشته و بچه داشته..همه جا خبرش هس
-تازه یه دختر ۳ساله هم داره
جیمین هم اروم گفت:
جیمین:میگن مادرش هم میدونسته
-اره اره..خیلی دختره بی لیاقته..دخترش هم ول کرده
میا:همینو بگو..دلم برای شوهرش سوخت
جیمین:میگن شوهرش سرطان داشته..میخواسته اخرین لحظه ی زندگیشو پیش زنش باشه..که زنه خیانت کرده
میا:منم اینو شنیدم
-وااا کِی؟شوهرش سرطان رو شکست داد
همینجوری داشتیم غیبت میکردیم..اصلا حواسمون به فیلم نبود..از این به بعد هروقت خواستیم غیبت کنیم،جیمین رو میاریم
یهو صدای خنده ی یونگی اومد..با اخم بهش نگاه کردیم:
-چیزی شده؟
یونگی:یک ساعته دارید غیبت میکنید..بس نیست؟
جیمین:سکوت کن فعلا و از فیلمت لذت ببر
یونگی پوزخندی زد و سرشو تکون داد..و دوباره به صفحه ی تلویزیون نگاه کرد
ماهم غیبت رو ول کردیم و ادامه ی فیلم رو دیدیم
تقریبا اخرای فیلم بود..
یعنی صحنهای که پرنسس و شاهزاده،داشتن باهم ازدواج میکردن
همه با ذوق نگاه میکردیم..تا قسمت بوسه..
هممون نزدیک بود بالا بیاریم..ایشششش
اصن شبیه یه ازدواج سلطنتی نبود
تلویزیون رو خاموش کردیم
+شنیدم دخترا امروز غذا درست میکنن
-شنیدم پسرا بعدش خونه رو مرتب میکنن..ظرفارو میشورن.. اتاق طراحی رو تمیز میکنن..و میرن خرید خونه..هوم؟
+امممم
-خب قطعی شد..میا پاشو بریم غذا درست کنیم
میا بلند شد و باهم رفتیم توی اشپزخونه..پسرا با قیافه ی ناراحت گفتن:"نهههههه"
-بدویید..خونه باید برق بزنه..سریع!
بلند شدن..
من و میا هم شروع کردیم به پختن غذا..
خب..چند وقتیه هوس پیتزا کردم..پس انتخاب امروز پیتزاست!
همینجوری سرگرم حرف زدن و اشپزی بودیم،که نفهمیدیم کی غذا اماده شد و ما جلوی فر منتظر بودیم..
پیتزا رو اوردیم بیرون
کنارش نوشیدنی..بشقاب..و میز رو کامل چیندیم
-تا سه شماره نیاید همه رو خودمون میخو-
حرفم تموم نشده بود که همشون با خستگی پشت میز نشستن
خندم گرفته بود..چه زود خسته شدن
مثل همیشه،تهیونگ اولین کسی بود که شروع کرد
پیتزارو برداشت و داخل بشقابش گذاشت..طولی نکشید که انگشتش رو از داغی فوت کرد
پیتزاشو برداشتم..داغ بود!
اروم براش فوت کردم و سمت دهنش بردم:
-پرنسس مامانی دوباره سوختی؟
و کل اشپزخونه منفجر شد..حتی تهیونگ هم میخندید
میا تقریبا پیخش زمین بود..
پیتزارو به تهونگ دادم..اولین گاز رو زد
+اومممم..خیلی خوشمزه شدههه
خودمم یه برش برداشتم..
واقعا خوشمزه شده بود..مثل همیشه گل کاشتیم!
همه از غذا تعریف میکردن
بعد از شام،رفتیم توی هال تا جرعتحقیقت بازی کنیم
هال برق میزد..
و اینبار،من و میا بودیم که ازشون تعریف میکردیم
-افرین..واقعا افرین
میا:از ما تمیز تر بود!
-موافقم
بعد از کلی خنده،روی زمین نشستیم و بازی رو شروع کردیم..
وقتی که...
*ادامه دارد...
Part⁹³
یونگی فیلم رو پلی کرد..
وسط من و میا،جیمین نشسته بود..کنار من تهیونگ،و کنار میا جونگکوک قرار داشت
تهیونگ خیلی سوسکی دستش رو گذاشت پشت گردنم..منم دستشو گرفتم و بیشتر به خودم نزدیک کردم
یهو یه بازیگر اومد..قبلا شایعاتی درموردش شنیده بودم
به میا علامت دادم..اومد نزدیک تر..دم گوشش گفتم:
-دیدی میگن این دختره دوست پسر داشته؟
میا:اره..میگن با اینکه شوهر داشته و بچه داشته..همه جا خبرش هس
-تازه یه دختر ۳ساله هم داره
جیمین هم اروم گفت:
جیمین:میگن مادرش هم میدونسته
-اره اره..خیلی دختره بی لیاقته..دخترش هم ول کرده
میا:همینو بگو..دلم برای شوهرش سوخت
جیمین:میگن شوهرش سرطان داشته..میخواسته اخرین لحظه ی زندگیشو پیش زنش باشه..که زنه خیانت کرده
میا:منم اینو شنیدم
-وااا کِی؟شوهرش سرطان رو شکست داد
همینجوری داشتیم غیبت میکردیم..اصلا حواسمون به فیلم نبود..از این به بعد هروقت خواستیم غیبت کنیم،جیمین رو میاریم
یهو صدای خنده ی یونگی اومد..با اخم بهش نگاه کردیم:
-چیزی شده؟
یونگی:یک ساعته دارید غیبت میکنید..بس نیست؟
جیمین:سکوت کن فعلا و از فیلمت لذت ببر
یونگی پوزخندی زد و سرشو تکون داد..و دوباره به صفحه ی تلویزیون نگاه کرد
ماهم غیبت رو ول کردیم و ادامه ی فیلم رو دیدیم
تقریبا اخرای فیلم بود..
یعنی صحنهای که پرنسس و شاهزاده،داشتن باهم ازدواج میکردن
همه با ذوق نگاه میکردیم..تا قسمت بوسه..
هممون نزدیک بود بالا بیاریم..ایشششش
اصن شبیه یه ازدواج سلطنتی نبود
تلویزیون رو خاموش کردیم
+شنیدم دخترا امروز غذا درست میکنن
-شنیدم پسرا بعدش خونه رو مرتب میکنن..ظرفارو میشورن.. اتاق طراحی رو تمیز میکنن..و میرن خرید خونه..هوم؟
+امممم
-خب قطعی شد..میا پاشو بریم غذا درست کنیم
میا بلند شد و باهم رفتیم توی اشپزخونه..پسرا با قیافه ی ناراحت گفتن:"نهههههه"
-بدویید..خونه باید برق بزنه..سریع!
بلند شدن..
من و میا هم شروع کردیم به پختن غذا..
خب..چند وقتیه هوس پیتزا کردم..پس انتخاب امروز پیتزاست!
همینجوری سرگرم حرف زدن و اشپزی بودیم،که نفهمیدیم کی غذا اماده شد و ما جلوی فر منتظر بودیم..
پیتزا رو اوردیم بیرون
کنارش نوشیدنی..بشقاب..و میز رو کامل چیندیم
-تا سه شماره نیاید همه رو خودمون میخو-
حرفم تموم نشده بود که همشون با خستگی پشت میز نشستن
خندم گرفته بود..چه زود خسته شدن
مثل همیشه،تهیونگ اولین کسی بود که شروع کرد
پیتزارو برداشت و داخل بشقابش گذاشت..طولی نکشید که انگشتش رو از داغی فوت کرد
پیتزاشو برداشتم..داغ بود!
اروم براش فوت کردم و سمت دهنش بردم:
-پرنسس مامانی دوباره سوختی؟
و کل اشپزخونه منفجر شد..حتی تهیونگ هم میخندید
میا تقریبا پیخش زمین بود..
پیتزارو به تهونگ دادم..اولین گاز رو زد
+اومممم..خیلی خوشمزه شدههه
خودمم یه برش برداشتم..
واقعا خوشمزه شده بود..مثل همیشه گل کاشتیم!
همه از غذا تعریف میکردن
بعد از شام،رفتیم توی هال تا جرعتحقیقت بازی کنیم
هال برق میزد..
و اینبار،من و میا بودیم که ازشون تعریف میکردیم
-افرین..واقعا افرین
میا:از ما تمیز تر بود!
-موافقم
بعد از کلی خنده،روی زمین نشستیم و بازی رو شروع کردیم..
وقتی که...
*ادامه دارد...
- ۶۳۵
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط