{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴
۱ روز بعد_ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه عصر_جونگکوک:
حدود ۴ روزی بود که خونه ی جیمین و یونگی بودم و حالم بهتر بود.همینطور تو بغل تهیونگ نشسته بودم و داشتیم خبر مهم اخبار که درباره ی مرگ پدر تهیونگ بود رو میدیدم که زنگ در خورد و تهیونگ رفت در رو باز کنه.کسی جلوی در نبود ولی وقتی تهیونگ برگشت جلوم زانو زد و اشاره ای به یونگی و جیمین کرد و بعد دستامو گرفت و گفت:
تهیونگ:ببین جونگکوکی اینی که دارم بهت میگم خیلی مهمه.من پدرم رو کشتم.و بخاطر همینم قراره با پلیسایی که پشت درن برم زندان.پس تو قول بده پیش جیمین و یونگی هیونگ بمونی تا من برگردم.بهم قول بده بیتابی نکنی.ملاقاتم نیای،خوب غذا بخور،ویتامینات رو بخور و منو فراموش نکن.
و اومد جلوتر و بوسه ی نرمی رو لبام زد و زمزمه وار‌ گفت:
تهیونگ:دوست دارم شیرینکم.خداحافظ
و رفت.از شدت شوک و غم هیچکاری نکردم.حتی گریه.فقط رفتن تهیونگ و دست تکون دادنش رو تماشا کردم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵حدود ۴ ماه بعد_۳۱ اوت _ساعت ۱۱ و ۵۰ دقیقه_جونگکوک:فقط ...

پارت ۶ "اخر"ساعت ۱۲ و ۷ دقیقه ظهر_تهیونگ:ساعت ۱۲ ظهر بود و ه...

پارت ۳۲ روز بعد_ساعت ۴ و ۳۲ دقیقه عصر_تهیونگ:بعد از اینکه دو...

پارت ۲ساعت ۸ و ۴۶ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تهیونگ برگشته بود ...

فیک: بیبی منpart1"ویو کوک" از خواب پاشدم، بوی قهوی کل خونه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط