P
P³⁹
+واییییی اینجا خیلی خوشگلهههههه
-جدی؟فک نمیکردم اینقدر خوشت بیاد(با موهاش ور رفت و خندید)
کنار هم قدم میزدن.یه آرامش خاصی بینشون بود و باد موهاشونو تکون میداد.
یکم باهم حرف زدن و حدودا ۳۰ دقیقه غرق حرف زدن باهم شده بودن..
-نظرت چیه که بدوییم؟
ا.ت نمیتونست خیلی بدوئه.ولی خب نمیخواست بهش نه بگه.
+اوکیم(لبخند زد)
-خب بیا بریم اون لاین.اونجا میتونیم بدوییم.
ا.ت بند کفششو سفت کرد و دنبال تهیونگ دوید.
سرعتشون تقریبا برابر بود.
-هنوز منصرف که نشدی(خندید)
+نه(خندید و نفس نفس میزد)
۲ دقیقه نشده بود که داشتن میدویدن.
ا.ت سرعتش کم تر شد و حس کرد نفسش دیگه بالا نمیاد.
ا.ت وایساد.
تهیونگ دید ا.ت نیست..
یه لحظه اینطوری بود که:هان؟
عقبشو دید.
ا.ت وایساده بود و دستشو جلوی دهنش گذاشته بودو سرفه میکرد.
دوید سمتش.
-ا.ت حالت خوبه؟(یه نگرانی توی صداش بود.)
+اوهوم..ببخشید..نمیدونم چیشد..(هنوز نفسش بالا نیومده بود)
تهیونگ دستشو دور کمر ا.ت حلقه کرد و گفت:
-بیا بریم اونجا بشینی.
روی نیمکت نشستن.
تهیونگ آب رو دست ا.ت داد و با یه نگاه متفاوت نگران به صورتش خیره شد.
-آب..میخوری؟
ا.ت یکم از آب خورد و به تهیونگ لبخند زد.
-حالت خوبه؟(مهربون و با یه لبخند)
+اوهوم..نمیدونم چیشد یهویی.حس کردم دارم..خفه میشم..ببخشید..
-عذرخواهی نکن ا.ت...من نمیخوام ببینم که اذیت میشی..(توی صداش نگرانی موج میزد..)
ا.ت چشمشو به زمین دوخت.
-باشه؟(با چشمای نگرانش به صورت ا.ت نگاه کرد)
ا.ت بهش نگاه کرد.
و توی شوک رفت.
توی چشمای تهیونگ نگرانی موج میزد.
بخاطر ا.ت نگران شده بود؟
+اوهوم.(لبخند زد)
تهیونگ دست ا.ت رو گرفتو انگشتاشو توی انگشتایا.ت قفل کرد...
...
...
...
دستای تهیونگ بر خلاف دستای ا.ت گرم بود.
+قدم بزنیم؟(توی چشمای تهیونگ خیره شد)
-اگه میتونی آره.
با هر قدمی که بر میداشتن بیشتر مطمئن میشدن که میخوان چیزی که توی سرشون میچرخه رو بیان کنن..
-دیشب چطور بود؟خوب خوابیدی؟
+دیشب خیلی خوش گذشت.من زدمو..تو خوندی و این خیلی برام با ارزش بود..ازونور وقتی دیدم داره به لونا هم خوش میگذره(خندید) بیشتر خوشحالم شدم.
-منم بهم خیلی خوش گذشت..چون تو اومدی.
ا.ت یکم سرخ شد و به زمین نگاه کرد.
موهاش از کانزاشی بیرون اومدن و روی صورتش ریختن که باعث شد تهیونگ لبخند بزنه.
-انگار موهات نمیخوان بزارن صورتتو ببینم(خندید)
ا.ت سرشو بالا آوردو موهاشو پشت گوشش انداخت.
-دوس..داری..واست ببندمش؟
+جدی؟
تهیونگ کانزاشیو کاملا در آورد.
موهاشو دور دستش پیچیدو بعدش کانزاشیو روشون گذاشتو چرخوند و با یه لبخند ملیح کارشو تموم کرد.
+مررررسیییی(یه لبخند بزرگ)
...
...
...
ممنون بابت حمایتاتون🎀✨️
امیدوارم حال همهتون خوب باشه.
+واییییی اینجا خیلی خوشگلهههههه
-جدی؟فک نمیکردم اینقدر خوشت بیاد(با موهاش ور رفت و خندید)
کنار هم قدم میزدن.یه آرامش خاصی بینشون بود و باد موهاشونو تکون میداد.
یکم باهم حرف زدن و حدودا ۳۰ دقیقه غرق حرف زدن باهم شده بودن..
-نظرت چیه که بدوییم؟
ا.ت نمیتونست خیلی بدوئه.ولی خب نمیخواست بهش نه بگه.
+اوکیم(لبخند زد)
-خب بیا بریم اون لاین.اونجا میتونیم بدوییم.
ا.ت بند کفششو سفت کرد و دنبال تهیونگ دوید.
سرعتشون تقریبا برابر بود.
-هنوز منصرف که نشدی(خندید)
+نه(خندید و نفس نفس میزد)
۲ دقیقه نشده بود که داشتن میدویدن.
ا.ت سرعتش کم تر شد و حس کرد نفسش دیگه بالا نمیاد.
ا.ت وایساد.
تهیونگ دید ا.ت نیست..
یه لحظه اینطوری بود که:هان؟
عقبشو دید.
ا.ت وایساده بود و دستشو جلوی دهنش گذاشته بودو سرفه میکرد.
دوید سمتش.
-ا.ت حالت خوبه؟(یه نگرانی توی صداش بود.)
+اوهوم..ببخشید..نمیدونم چیشد..(هنوز نفسش بالا نیومده بود)
تهیونگ دستشو دور کمر ا.ت حلقه کرد و گفت:
-بیا بریم اونجا بشینی.
روی نیمکت نشستن.
تهیونگ آب رو دست ا.ت داد و با یه نگاه متفاوت نگران به صورتش خیره شد.
-آب..میخوری؟
ا.ت یکم از آب خورد و به تهیونگ لبخند زد.
-حالت خوبه؟(مهربون و با یه لبخند)
+اوهوم..نمیدونم چیشد یهویی.حس کردم دارم..خفه میشم..ببخشید..
-عذرخواهی نکن ا.ت...من نمیخوام ببینم که اذیت میشی..(توی صداش نگرانی موج میزد..)
ا.ت چشمشو به زمین دوخت.
-باشه؟(با چشمای نگرانش به صورت ا.ت نگاه کرد)
ا.ت بهش نگاه کرد.
و توی شوک رفت.
توی چشمای تهیونگ نگرانی موج میزد.
بخاطر ا.ت نگران شده بود؟
+اوهوم.(لبخند زد)
تهیونگ دست ا.ت رو گرفتو انگشتاشو توی انگشتایا.ت قفل کرد...
...
...
...
دستای تهیونگ بر خلاف دستای ا.ت گرم بود.
+قدم بزنیم؟(توی چشمای تهیونگ خیره شد)
-اگه میتونی آره.
با هر قدمی که بر میداشتن بیشتر مطمئن میشدن که میخوان چیزی که توی سرشون میچرخه رو بیان کنن..
-دیشب چطور بود؟خوب خوابیدی؟
+دیشب خیلی خوش گذشت.من زدمو..تو خوندی و این خیلی برام با ارزش بود..ازونور وقتی دیدم داره به لونا هم خوش میگذره(خندید) بیشتر خوشحالم شدم.
-منم بهم خیلی خوش گذشت..چون تو اومدی.
ا.ت یکم سرخ شد و به زمین نگاه کرد.
موهاش از کانزاشی بیرون اومدن و روی صورتش ریختن که باعث شد تهیونگ لبخند بزنه.
-انگار موهات نمیخوان بزارن صورتتو ببینم(خندید)
ا.ت سرشو بالا آوردو موهاشو پشت گوشش انداخت.
-دوس..داری..واست ببندمش؟
+جدی؟
تهیونگ کانزاشیو کاملا در آورد.
موهاشو دور دستش پیچیدو بعدش کانزاشیو روشون گذاشتو چرخوند و با یه لبخند ملیح کارشو تموم کرد.
+مررررسیییی(یه لبخند بزرگ)
...
...
...
ممنون بابت حمایتاتون🎀✨️
امیدوارم حال همهتون خوب باشه.
- ۸.۲k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط