{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی كه همسرش را دفن می كرد سر مزارش با چشم های اشكبار كن

مردی كه همسرش را دفن می كرد سر مزارش با چشم های اشكبار كنار روحانی ایستاد .
زیر لب می گفت : دوستش داشتم. 
روحانی سرش را تكان می داد. 
"یعنی ... واقعا دوستش داشتم."
مرد یك مرتبه زد زیر گریه .  
"اما ... فقط یك بار آن را به او گفتم."
دیدگاه ها (۹)

ولنتاين به همگى مبارک..اينم کادوى من به همه ى دوستاى خوبم,يه...

بعله..

مدتهاست چهره ات راعاشقانه در ذهنم نقاشی میكنمكارم را خوب بلد...

به سلامتی کسی که نمی شناستتاما نوشته هات رو میخونه، تا از در...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۵ | دلیل واقعیاتاق برای چند ثانیه کامل...

جنگل نفرین شده پارت ۲۷ ( فیلم هندی)

بـــــه گوش دنـــــیــــا بــــــرســــانـــــیــــــدایران ...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایس...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۰ — آخرین رازدرِ انبار کاملاً باز شد.رینا ب...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط