پارت ۴۰
پارت ۴۰
خاطرات ساسکه، این یکی بخش نداره:
Sa:"مامان...بابا ایتاچیو بیشتر از من دوست داره؟"
ساسکه نشسته بود پشت میز اشپزخانه، با مداد شمعی هایش نقاشی های کودکانه میکشید. میکوتو با تعجب برگشت سمت او:"چی، این چه حرفیه عزیزم؟ من و پدرت هر دوتاتونو به یه اندازه دوست داریم."
ساسکه مداد شمعی را گذاشت روی میز و به زانو های کوچولویش خیره شد:"پس چرا به نقاشی های من نمیگه افرین؟ فقط تو میگی و ایتاچی."
میکوتو سر پسرش را ناز کرد:"بابایی فقط یکم کار داره، همین. مطمئنم سر فرصتش که بشه نقاشیاتو نگاه میکنه."
ساسکه به نقاشی اش زل زد:"اوهوم."
●
Sa:"سلام بابا."
F:"هوم...چیه ساسکه؟"
Sa:"من که هنوز چیزی نگفتم."
F:"هر وقت اینجوری جلوم وایمیسی یچیزی هست."
ساسکه چیزی نمیخواست، فقط توجه میخواست. با اینکه مادرش و ایتاچی خیلی لوسش میکردند، او کمبود توجه از طرف پدر را احساس میکرد. بخاطر همین مدام سعی میکرد او را تحت تاثیر قرار دهد:"فردا جلسه اولیا مربیانه بابا. مامان میگه خونه خاله میخواد بره، ایتاچی هم درس داره. میشه تو بیای؟"
فوگاکو عینکش را دراورد، کمی گوشه های چشمش را مالید و اه کشید:"این نیازهای بچگونه رو بذار کنار ساسکه. مثلا چی میخوان تو جلسه بگن؟ راجب وضع تحصیلیه. تو ام که درست خوبه."
ساسکه کمی با گوشه های پیراهنش ور رفت:"ولی من نمیخوام تنها برم."
F:"مجبوری ساسکه. ببخشید، بابا نمیتونه باهات بیاد."
Sa:"اگه منم یکیو داشتم که همیشه کنارم میبود چی میشد؟"
ساسکه اه کشید و روی تختش دراز کشید، برای خودش خیال پردازی کرد:"میخوام بزرگ که شدم یه شغل خفن داشته باشم تا بابام خوشش بیاد. اونوقت بهم توجه میکنه."
●
ساسکه با این طرز فکر، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. مدرکش را گرفت و تصمیم گرفت روانپزشکی را انتخاب کند. مادارا، اورا فرستاد بیمارستان:"یه کسی هست اونم مثل تو روانپزشکه. نکات اولیه رو ازش یاد بگیر." بعد ساسکه را به اوبیتو معرفی کرد، زمانی که اوبیتو خودش خیلی جوان بود و اول کارش بود.
گذشت و گذشت تا همین امروز، جایی که ساسکه یک نفر را پیدا کرد. کسی که با اینکه مریض بود و خودش بیماری داشت، به ساسکه توجه میکرد. شاید بعضی اوقات بی اعصاب بازی در میاورد یا میزد زمین و زمان را به هم میدوخت، ولی ساسکه میتوانست محبت را از چشم های ابی رنگ او بخواند. ناگفته ولی واقعی.
ساسکه مشکلات قبلی اش مثل التماس برای توجه پدرش را فراموش کرد، به جایش تمرکزش را داد به ناروتو. از روز اول، تمرکزش را روی درمان او گذاشت و نیمه های راه به خودش قول داد که چشم هایش کس دیگری را جز او نبیند. ساسکه، نیمه ی گمشده اش را پیدا کرد.
خاطرات ساسکه، این یکی بخش نداره:
Sa:"مامان...بابا ایتاچیو بیشتر از من دوست داره؟"
ساسکه نشسته بود پشت میز اشپزخانه، با مداد شمعی هایش نقاشی های کودکانه میکشید. میکوتو با تعجب برگشت سمت او:"چی، این چه حرفیه عزیزم؟ من و پدرت هر دوتاتونو به یه اندازه دوست داریم."
ساسکه مداد شمعی را گذاشت روی میز و به زانو های کوچولویش خیره شد:"پس چرا به نقاشی های من نمیگه افرین؟ فقط تو میگی و ایتاچی."
میکوتو سر پسرش را ناز کرد:"بابایی فقط یکم کار داره، همین. مطمئنم سر فرصتش که بشه نقاشیاتو نگاه میکنه."
ساسکه به نقاشی اش زل زد:"اوهوم."
●
Sa:"سلام بابا."
F:"هوم...چیه ساسکه؟"
Sa:"من که هنوز چیزی نگفتم."
F:"هر وقت اینجوری جلوم وایمیسی یچیزی هست."
ساسکه چیزی نمیخواست، فقط توجه میخواست. با اینکه مادرش و ایتاچی خیلی لوسش میکردند، او کمبود توجه از طرف پدر را احساس میکرد. بخاطر همین مدام سعی میکرد او را تحت تاثیر قرار دهد:"فردا جلسه اولیا مربیانه بابا. مامان میگه خونه خاله میخواد بره، ایتاچی هم درس داره. میشه تو بیای؟"
فوگاکو عینکش را دراورد، کمی گوشه های چشمش را مالید و اه کشید:"این نیازهای بچگونه رو بذار کنار ساسکه. مثلا چی میخوان تو جلسه بگن؟ راجب وضع تحصیلیه. تو ام که درست خوبه."
ساسکه کمی با گوشه های پیراهنش ور رفت:"ولی من نمیخوام تنها برم."
F:"مجبوری ساسکه. ببخشید، بابا نمیتونه باهات بیاد."
Sa:"اگه منم یکیو داشتم که همیشه کنارم میبود چی میشد؟"
ساسکه اه کشید و روی تختش دراز کشید، برای خودش خیال پردازی کرد:"میخوام بزرگ که شدم یه شغل خفن داشته باشم تا بابام خوشش بیاد. اونوقت بهم توجه میکنه."
●
ساسکه با این طرز فکر، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. مدرکش را گرفت و تصمیم گرفت روانپزشکی را انتخاب کند. مادارا، اورا فرستاد بیمارستان:"یه کسی هست اونم مثل تو روانپزشکه. نکات اولیه رو ازش یاد بگیر." بعد ساسکه را به اوبیتو معرفی کرد، زمانی که اوبیتو خودش خیلی جوان بود و اول کارش بود.
گذشت و گذشت تا همین امروز، جایی که ساسکه یک نفر را پیدا کرد. کسی که با اینکه مریض بود و خودش بیماری داشت، به ساسکه توجه میکرد. شاید بعضی اوقات بی اعصاب بازی در میاورد یا میزد زمین و زمان را به هم میدوخت، ولی ساسکه میتوانست محبت را از چشم های ابی رنگ او بخواند. ناگفته ولی واقعی.
ساسکه مشکلات قبلی اش مثل التماس برای توجه پدرش را فراموش کرد، به جایش تمرکزش را داد به ناروتو. از روز اول، تمرکزش را روی درمان او گذاشت و نیمه های راه به خودش قول داد که چشم هایش کس دیگری را جز او نبیند. ساسکه، نیمه ی گمشده اش را پیدا کرد.
- ۱.۳k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط