پارت
پارت ۱۴
مادارا چند لحظه به ساسکه خیره ماند، چشم های تیره اش کامل ذهنیت شوم او را نشان میدادند. پوزخندی لب هایش را کشید:"بله؟ از کی تا حالا مسئولیت ازمایش قبول میکنی؟"
یک نگاه به ناروتوی بیهوش توی اغوشش انداخت و بعد یک نگاه به ساسکه. بعد قهقهه زد:"هااا، پس برات مهم شده."
ساسکه اخم کرد، ولی ته دلش خودش هم میدانست نوک گوش هایش کمی سرخ شده:"ببند نیشتو. مهم نشده، فقط میخوام مطمئن شم وسط ازمایش کوفتیت نمیکشیش."
مادارا خم شد، تا جایی که صورتش دقیقا روبروی ساسکه قرار بگیرد:"دقیقا بخاطر همین میگم مهم شده. مرگ قبلیا برات مهم نبود، ولی این یکی یچیزی ته دلت پیچونده."
بعد ناروتو را جا داد توی بغل ساسکه:"بگیرش. ولی هر هفته گزارش ازمایشاتو میخوام، افتاد؟"
ساسکه ناروتو را گرفت، و ناخوداگاه او را به خودش فشار داد:"اره، گمشو دیگه."
مادارا چشمک زد:"حالا بدو برو از دلش در بیار، اونجوری که من دیدم خیلی اعصابش شخمی بود."
Sa:"گفتم برو گمشو."
M:"باشه بابا اه، عینهو ننشه."
مادارا رفت و در را پشت سرش بست. ساسکه ماند و ناروتوی توی بغلش، اه کشید:"خدایا چه گرفتاری شدما."
نگاهی به چهره ی ناروتو انداخت، موهای بورش، پوست نرمش، مژه های خوشگلش، لپ های گوگول-
Sa:"میشه خفه شی؟"
چشم. نگاهی به چهره ی ناروتو انداخت، طوری که بیهوش شده بود دوباره ان حس را ته دل ساسکه انداخت:"اخه من چجوری روی تو ازمایش کنم اخه؟"
●
O:"چی شنیدمممممم؟ بالاخره یکی چشمتو گرفت؟ بابا دست خوش."
اوبیتو شروع کرد روی میز ضرب اهنگ گرفتن و باهاش اواز خوندن:"اخه به هر زبون، میگم دوست دارم..."
Sa:"ببند در گاله رو با اون صدات. من چی میگم تو چی برداشت کردی." (دیگه همه دارن میگن بهت ساسکه خان)
ساسکه باعصبانیت گفت و نشست روی صندلی جلوی میز اوبیتو. اوبیتو که هنوز کبکش خروس میخواند خودکارش را برداشت:"پس گفتی سوژه ازمایش میخوای هوم؟ فکر کنم یکی سراغ دارم."
ساسکه دستی به صورتش کشید و تکیه داد:"اولین باره دارم مادارا رو میپیچونم."
O:"نگران نباش فوقش میاد خفه ت میکنه، یا پاتو قلم میکنه."
Sa:"یجوری میگی انگار کشکه."
O:"الان خودت اومدی اینجا که بهت کمک کنم مادارا رو بپیچونی، دیگه دردت چیه؟"
ساسکه سعی کرد بهش فکر نکند:"راست میگی بیخیال. خب سوژه کیه؟"
اوبیتو نسخه را مهر زد:"بیا، اسمش زتسو عه. سلول ۱۱۲ اینا میتونی پیداش کنی." (زتسو رو پاره میکنم، تیکه پاره)
ساسکه برگه را از اوبیتو گرفت، بعد بلند شد که برود. دم در که رسید، یک نگاه به عقب انداخت:"اوبی."
اوبیتو سرش را بالا اورد:"هوم؟"
ساسکه مکث کرد، بعد:"ممنون."
نیش اوبیتو باز شد:"ها، خواهش. واسه تشکر کاکاشی رو واسم جور میکنی؟"
Sa:"مرتیکه هیز، دوتا اکس قبلیت چی شد؟"
اوبیتو وانمود کرد خیلی پاک است:"رین و دیدارا رو میگی؟ اونا خودشون کات کردن وگرنه من پسر گلی ام."
Sa:"ارواح عمت. بگیر بکپ، خدافظ.
_____________
این پارتو که داشتم مینوشتم تو کوچه بودم بعد ندیدم جلو پامو یه گربه کچله رفت زیر پام. همچین جیغ زد بیناموس با مخ رفتم تو دیوار. بخاطر همین اگه شبی گی نوشتم دیگه دلیلشو بدونید🗿
مادارا چند لحظه به ساسکه خیره ماند، چشم های تیره اش کامل ذهنیت شوم او را نشان میدادند. پوزخندی لب هایش را کشید:"بله؟ از کی تا حالا مسئولیت ازمایش قبول میکنی؟"
یک نگاه به ناروتوی بیهوش توی اغوشش انداخت و بعد یک نگاه به ساسکه. بعد قهقهه زد:"هااا، پس برات مهم شده."
ساسکه اخم کرد، ولی ته دلش خودش هم میدانست نوک گوش هایش کمی سرخ شده:"ببند نیشتو. مهم نشده، فقط میخوام مطمئن شم وسط ازمایش کوفتیت نمیکشیش."
مادارا خم شد، تا جایی که صورتش دقیقا روبروی ساسکه قرار بگیرد:"دقیقا بخاطر همین میگم مهم شده. مرگ قبلیا برات مهم نبود، ولی این یکی یچیزی ته دلت پیچونده."
بعد ناروتو را جا داد توی بغل ساسکه:"بگیرش. ولی هر هفته گزارش ازمایشاتو میخوام، افتاد؟"
ساسکه ناروتو را گرفت، و ناخوداگاه او را به خودش فشار داد:"اره، گمشو دیگه."
مادارا چشمک زد:"حالا بدو برو از دلش در بیار، اونجوری که من دیدم خیلی اعصابش شخمی بود."
Sa:"گفتم برو گمشو."
M:"باشه بابا اه، عینهو ننشه."
مادارا رفت و در را پشت سرش بست. ساسکه ماند و ناروتوی توی بغلش، اه کشید:"خدایا چه گرفتاری شدما."
نگاهی به چهره ی ناروتو انداخت، موهای بورش، پوست نرمش، مژه های خوشگلش، لپ های گوگول-
Sa:"میشه خفه شی؟"
چشم. نگاهی به چهره ی ناروتو انداخت، طوری که بیهوش شده بود دوباره ان حس را ته دل ساسکه انداخت:"اخه من چجوری روی تو ازمایش کنم اخه؟"
●
O:"چی شنیدمممممم؟ بالاخره یکی چشمتو گرفت؟ بابا دست خوش."
اوبیتو شروع کرد روی میز ضرب اهنگ گرفتن و باهاش اواز خوندن:"اخه به هر زبون، میگم دوست دارم..."
Sa:"ببند در گاله رو با اون صدات. من چی میگم تو چی برداشت کردی." (دیگه همه دارن میگن بهت ساسکه خان)
ساسکه باعصبانیت گفت و نشست روی صندلی جلوی میز اوبیتو. اوبیتو که هنوز کبکش خروس میخواند خودکارش را برداشت:"پس گفتی سوژه ازمایش میخوای هوم؟ فکر کنم یکی سراغ دارم."
ساسکه دستی به صورتش کشید و تکیه داد:"اولین باره دارم مادارا رو میپیچونم."
O:"نگران نباش فوقش میاد خفه ت میکنه، یا پاتو قلم میکنه."
Sa:"یجوری میگی انگار کشکه."
O:"الان خودت اومدی اینجا که بهت کمک کنم مادارا رو بپیچونی، دیگه دردت چیه؟"
ساسکه سعی کرد بهش فکر نکند:"راست میگی بیخیال. خب سوژه کیه؟"
اوبیتو نسخه را مهر زد:"بیا، اسمش زتسو عه. سلول ۱۱۲ اینا میتونی پیداش کنی." (زتسو رو پاره میکنم، تیکه پاره)
ساسکه برگه را از اوبیتو گرفت، بعد بلند شد که برود. دم در که رسید، یک نگاه به عقب انداخت:"اوبی."
اوبیتو سرش را بالا اورد:"هوم؟"
ساسکه مکث کرد، بعد:"ممنون."
نیش اوبیتو باز شد:"ها، خواهش. واسه تشکر کاکاشی رو واسم جور میکنی؟"
Sa:"مرتیکه هیز، دوتا اکس قبلیت چی شد؟"
اوبیتو وانمود کرد خیلی پاک است:"رین و دیدارا رو میگی؟ اونا خودشون کات کردن وگرنه من پسر گلی ام."
Sa:"ارواح عمت. بگیر بکپ، خدافظ.
_____________
این پارتو که داشتم مینوشتم تو کوچه بودم بعد ندیدم جلو پامو یه گربه کچله رفت زیر پام. همچین جیغ زد بیناموس با مخ رفتم تو دیوار. بخاطر همین اگه شبی گی نوشتم دیگه دلیلشو بدونید🗿
- ۹۱۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط