ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۰
با لبخند گفتم چیه حالا؟ از دستم خسته شدي ميخواي
ردم كني برم؟ خندید و گفت: دختر دیوونه.. تو نباشي که من دغ میکنم.. مهربون گفتم خدا نکنه مامان زويي خوشگل من.. تمیز شستمش و خشکش کردو لباساشو پوشوندم و بردمش بیرون
ملافه تخته تا اتاق دیگه رو هم عوض کردم و ناخون ۳ تا خانوم مسن و ۲ تا اقاي پير رو هم گرفتم و تو غذا خوردن کمکشون کردم و سالن خيلي طويل اسایشگاه رو طي کشیدم. ديگه جووني برام نمونده بود. کمرم به زور صاف میشد.. ناهارم نصفه ساندويچي خوردم و بقیه شو گذاشتم براي وقتی گرسنه شدم و رفتم سمت خونه لارنس هاا.. به شدت کثیف..
بعد از کارم اونجا وامونده و له رفتم سمت کافه.. امروزم از اون روزهاي خيلي پرکارم بود.. كلاً روزهاي زوجم اینطور بود.. داغون کارم رو کردم و بعد اشب خيلي بيحال راهي خونه شدم.. به شدت خسته و بیحال کلید انداختم و در رو باز کردم که صداي نکره اشنايي تو گوشم پیچید:به به الا خانوم..چه
عجب اومدي خونه..
با غیض چرخیدم سمتش.
خود احمقشه... مزاحم هميشگي.. ایتان .پسر صاحبخونه ام.. صورت سبزه و موهاي مشکي داشت که وسطشو مش طلايي کرده بود. با این پیرهن بلند و گشاد نارنجي جيغش عین یه احمق به تمام معنا به نظر میرسید.. بهش محل نذاشتم و رفتم داخل که تند اومد جلو و
گفت الا اخه چقدر کار؟ من که بهت گفتم هرچی بخواي در اختیارت میذارم.
با نفرت گفتم برو پی کارت.. در
و خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لاي د عصبي بلند گفتم گفتم برو پی کارت وگرنه جیغ میزنم و همه مردمو جمع میکنم اینجا...
با لحن کثيفي :گفت تو دختر خيلي سر سختي هستي و منم عاشق اینجور دخترا.. برو کنار بیام تو..بابا میگفت چندماهه اجاره رو ندادي.. بذار بیام تو چند این ماه اجاره تو خودم میدم عوضي..
دندونامو به هم فشردم و با غیض گفتم:میدوني سرسخت واژه خيلي مناسبي براي توضیحم نيست..
چشماشو باريك كرد. با نفرت :گفتم آبروبر دقیق تره. اگه گورتو گم نکني چنان ابروریزي راه میندازم و ابروتو میبرم که تا چند سال نتوني تو این محل سر بلند کني.. و در رو خیلی محکم کوبیدم به پاش که با درد اخي . پاشو عقب کشید و خيلي محكم درو بستم. عصبي و با نفسهاي سنگین بهش تکیه دادم. خشن داد زد:دختره احمق نمک نشناس..فك كردي كي هستی؟ بدبخت دلم برات سوخت.
چشمامو بستم.
گفت
پارت ۱۰
با لبخند گفتم چیه حالا؟ از دستم خسته شدي ميخواي
ردم كني برم؟ خندید و گفت: دختر دیوونه.. تو نباشي که من دغ میکنم.. مهربون گفتم خدا نکنه مامان زويي خوشگل من.. تمیز شستمش و خشکش کردو لباساشو پوشوندم و بردمش بیرون
ملافه تخته تا اتاق دیگه رو هم عوض کردم و ناخون ۳ تا خانوم مسن و ۲ تا اقاي پير رو هم گرفتم و تو غذا خوردن کمکشون کردم و سالن خيلي طويل اسایشگاه رو طي کشیدم. ديگه جووني برام نمونده بود. کمرم به زور صاف میشد.. ناهارم نصفه ساندويچي خوردم و بقیه شو گذاشتم براي وقتی گرسنه شدم و رفتم سمت خونه لارنس هاا.. به شدت کثیف..
بعد از کارم اونجا وامونده و له رفتم سمت کافه.. امروزم از اون روزهاي خيلي پرکارم بود.. كلاً روزهاي زوجم اینطور بود.. داغون کارم رو کردم و بعد اشب خيلي بيحال راهي خونه شدم.. به شدت خسته و بیحال کلید انداختم و در رو باز کردم که صداي نکره اشنايي تو گوشم پیچید:به به الا خانوم..چه
عجب اومدي خونه..
با غیض چرخیدم سمتش.
خود احمقشه... مزاحم هميشگي.. ایتان .پسر صاحبخونه ام.. صورت سبزه و موهاي مشکي داشت که وسطشو مش طلايي کرده بود. با این پیرهن بلند و گشاد نارنجي جيغش عین یه احمق به تمام معنا به نظر میرسید.. بهش محل نذاشتم و رفتم داخل که تند اومد جلو و
گفت الا اخه چقدر کار؟ من که بهت گفتم هرچی بخواي در اختیارت میذارم.
با نفرت گفتم برو پی کارت.. در
و خواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لاي د عصبي بلند گفتم گفتم برو پی کارت وگرنه جیغ میزنم و همه مردمو جمع میکنم اینجا...
با لحن کثيفي :گفت تو دختر خيلي سر سختي هستي و منم عاشق اینجور دخترا.. برو کنار بیام تو..بابا میگفت چندماهه اجاره رو ندادي.. بذار بیام تو چند این ماه اجاره تو خودم میدم عوضي..
دندونامو به هم فشردم و با غیض گفتم:میدوني سرسخت واژه خيلي مناسبي براي توضیحم نيست..
چشماشو باريك كرد. با نفرت :گفتم آبروبر دقیق تره. اگه گورتو گم نکني چنان ابروریزي راه میندازم و ابروتو میبرم که تا چند سال نتوني تو این محل سر بلند کني.. و در رو خیلی محکم کوبیدم به پاش که با درد اخي . پاشو عقب کشید و خيلي محكم درو بستم. عصبي و با نفسهاي سنگین بهش تکیه دادم. خشن داد زد:دختره احمق نمک نشناس..فك كردي كي هستی؟ بدبخت دلم برات سوخت.
چشمامو بستم.
گفت
- ۱۴.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط