حس ناشناس
حس ناشناس
پارت۶🎀
از زبان نویسنده
دامیان و انیا کنار هم نشسته بودن و دامیان داشت بیرون و نگاه میکرد که انیا بهش گفت
انیا:کله سبز من می خوابم بیدارم نکن
دامیان:کله سبز عمه ت،باشه بگیر بخواب
انیا:من عمه ندارم
بعدش خوابید بعد از دو دقیقه دامیان یه چیزی روی شونش حس کرد که بله اون انیا بود که سرش افتاده بود روی شونه ی دامیان
دامیان تو ذهنش:چه ناز خوابیده ولی من بیدار بودنش و ترجیح میدم،چی من چی میگم روانی شدم ای پسره ی هول خاک تو سرت
یه ربع از غر غر رای دامیان گذشته و دامیانم خوابش برده و سرش و گذاشته روی سر انیا بکی ام که اونا رو زیر نظر داشت تا چشمش به اون صحنه افتاد به امیل و دوین گفت
بکی:وای بچه ها اون جارو نگاه کنید چه ناز خوابیدن چقدر به هم میان وای خدا
امیل:اره،میخوای عکس بگیری
بکی:وای اره اینطوری یه مدرک م داریم که وقتی گفتن همو دوست ندارن بهشون نشون بدیم
بعدش عکس گرفت یکی از دخترای کلاس (که حالا ما اسمش و میزارم جولیکا)
که اسمش جولیکا بود و کشته مرده ی دامیان بود چشمش به این صحنه می افته و عصبانی میشه و تو ذهنش میگه
ذهن جولیکا:اون دختره ی چشم چمنی چیکار به جناب دزموند داره اخه چرا اون طوری خوابیدن اصلا من باید جای اون باشم اصلا رسیدیم اردوگاه حسابش و میزارم کف دستش ایش😠
بعد از دو ساعت رسیدن و بکی رفت انیا و دامیان و بیدار کرد
بکی:هی زوجای عاشق بیدار شید هندی بازی بسته (با داد)
انیا و دامیان:یا خدا چیه چی شده جنگ جهانی سومه زوج عاشق چیه اسم لشکرشونه
بکی:شما چقدر اسکلید اخه پاشید برید تو چادر خوش و بش کنید رسیدیم
انیا:خوش و بش آها باشه
بکی:انیا!!!!!!!!!!!!(باداد)
انیا:چیه با بابا جان آروم باش خره
بکی:معذرت میخوام
دامیان:بحثاتون تموم شد؟اگه شد پاشید بریم
انیا:باشه
انیا تو خواست بلند شد دید پاش خیلی درد میکنه
انیا:ای آخ چرا پام انقدر درد میکنه من که اصلا تکون ندادم ای
بکی:هوف اصلا من رفتم شما بیاید
بکی تو ذهنش:الان باید برم دوربین و آماده کنم و غایمکی فیلم بگیرم چون مطمئنم الان دامیان انیا رو بغل میکنه
بکی:من رفتم
نکته:انیا حواسش به درد پاش بود بخاطر همین ذهن بکی و نتونست بخونه
دامیان:باشه برو
انیا:الان من چیکار کنم
دامیان:میخوای بغلت کنم
ما که دیگه انیا نداشتیم گوجه داشتیم با ربع گوجه فرنگی اضافه😂😂
دامیان:چیه خب چرا اون طوری نگاه میکنی فقط میخوام کمک کنم
انیا:باشه
بعد دامیان یکی از دستاش و دور کمر انیا حلقه کرد و اون یکی ام دستش ام زیر پای انیا و اون و بلند کرد بکی ام غایمکی ازشون فیلم گرفت
دامیان و انیا🍅🍅
وقتی انیا و دامیان پاشون و گذاشتن بیرون همه بچه ها به اونا نگاه کردن جولیکا ام از عصبانیت قرمز شد
دامیان بدون توجه به بقیه رفت سمت آقای هندرسون و ازش پرسید
دامیان:معذرت میخوام آقای هندرسون چادر ما کجاست
آقای هندرسون:اون جا وسط گلا فقط شما چرا خانم فورجر و اون طوری بغل کردین
دامیان سرخ میشه و میگه
دامیان:ام چیزه ام انیا پاش درد میکرد نمی تونست راه بره منم بغلش کردم
آقای هندرسون:که اینطور باشه پس ببریدشون تو چادر خودتونم کنارشون باشید
دامیان:بله حتما
بعدش رفت و انیا رو گذاش تو تو چادر خودشم دور از انیا نشست خیلی دور نه
انیا:چرا مثل غریبه ها رفتار میکنی
دامیان:چی؟!منظورت چیه
انیا:منظورم اینکه تا همین چند دقیقه پیش منو بغل کرده بود بعد الان ازم فاصله میگیری
دامیان سرخ شد گفت:خب من مجبور بودم بغلت کنم
انیا:که اینطور باشه
انیا رفت نزدیک دامیان و دامیان سرخ شد و گفت........
اگه میخواید حدث بزنید😂😂😂
اتفاق خیلی بدی نمیوفته😂😂
دوست داشتید
پارت۶🎀
از زبان نویسنده
دامیان و انیا کنار هم نشسته بودن و دامیان داشت بیرون و نگاه میکرد که انیا بهش گفت
انیا:کله سبز من می خوابم بیدارم نکن
دامیان:کله سبز عمه ت،باشه بگیر بخواب
انیا:من عمه ندارم
بعدش خوابید بعد از دو دقیقه دامیان یه چیزی روی شونش حس کرد که بله اون انیا بود که سرش افتاده بود روی شونه ی دامیان
دامیان تو ذهنش:چه ناز خوابیده ولی من بیدار بودنش و ترجیح میدم،چی من چی میگم روانی شدم ای پسره ی هول خاک تو سرت
یه ربع از غر غر رای دامیان گذشته و دامیانم خوابش برده و سرش و گذاشته روی سر انیا بکی ام که اونا رو زیر نظر داشت تا چشمش به اون صحنه افتاد به امیل و دوین گفت
بکی:وای بچه ها اون جارو نگاه کنید چه ناز خوابیدن چقدر به هم میان وای خدا
امیل:اره،میخوای عکس بگیری
بکی:وای اره اینطوری یه مدرک م داریم که وقتی گفتن همو دوست ندارن بهشون نشون بدیم
بعدش عکس گرفت یکی از دخترای کلاس (که حالا ما اسمش و میزارم جولیکا)
که اسمش جولیکا بود و کشته مرده ی دامیان بود چشمش به این صحنه می افته و عصبانی میشه و تو ذهنش میگه
ذهن جولیکا:اون دختره ی چشم چمنی چیکار به جناب دزموند داره اخه چرا اون طوری خوابیدن اصلا من باید جای اون باشم اصلا رسیدیم اردوگاه حسابش و میزارم کف دستش ایش😠
بعد از دو ساعت رسیدن و بکی رفت انیا و دامیان و بیدار کرد
بکی:هی زوجای عاشق بیدار شید هندی بازی بسته (با داد)
انیا و دامیان:یا خدا چیه چی شده جنگ جهانی سومه زوج عاشق چیه اسم لشکرشونه
بکی:شما چقدر اسکلید اخه پاشید برید تو چادر خوش و بش کنید رسیدیم
انیا:خوش و بش آها باشه
بکی:انیا!!!!!!!!!!!!(باداد)
انیا:چیه با بابا جان آروم باش خره
بکی:معذرت میخوام
دامیان:بحثاتون تموم شد؟اگه شد پاشید بریم
انیا:باشه
انیا تو خواست بلند شد دید پاش خیلی درد میکنه
انیا:ای آخ چرا پام انقدر درد میکنه من که اصلا تکون ندادم ای
بکی:هوف اصلا من رفتم شما بیاید
بکی تو ذهنش:الان باید برم دوربین و آماده کنم و غایمکی فیلم بگیرم چون مطمئنم الان دامیان انیا رو بغل میکنه
بکی:من رفتم
نکته:انیا حواسش به درد پاش بود بخاطر همین ذهن بکی و نتونست بخونه
دامیان:باشه برو
انیا:الان من چیکار کنم
دامیان:میخوای بغلت کنم
ما که دیگه انیا نداشتیم گوجه داشتیم با ربع گوجه فرنگی اضافه😂😂
دامیان:چیه خب چرا اون طوری نگاه میکنی فقط میخوام کمک کنم
انیا:باشه
بعد دامیان یکی از دستاش و دور کمر انیا حلقه کرد و اون یکی ام دستش ام زیر پای انیا و اون و بلند کرد بکی ام غایمکی ازشون فیلم گرفت
دامیان و انیا🍅🍅
وقتی انیا و دامیان پاشون و گذاشتن بیرون همه بچه ها به اونا نگاه کردن جولیکا ام از عصبانیت قرمز شد
دامیان بدون توجه به بقیه رفت سمت آقای هندرسون و ازش پرسید
دامیان:معذرت میخوام آقای هندرسون چادر ما کجاست
آقای هندرسون:اون جا وسط گلا فقط شما چرا خانم فورجر و اون طوری بغل کردین
دامیان سرخ میشه و میگه
دامیان:ام چیزه ام انیا پاش درد میکرد نمی تونست راه بره منم بغلش کردم
آقای هندرسون:که اینطور باشه پس ببریدشون تو چادر خودتونم کنارشون باشید
دامیان:بله حتما
بعدش رفت و انیا رو گذاش تو تو چادر خودشم دور از انیا نشست خیلی دور نه
انیا:چرا مثل غریبه ها رفتار میکنی
دامیان:چی؟!منظورت چیه
انیا:منظورم اینکه تا همین چند دقیقه پیش منو بغل کرده بود بعد الان ازم فاصله میگیری
دامیان سرخ شد گفت:خب من مجبور بودم بغلت کنم
انیا:که اینطور باشه
انیا رفت نزدیک دامیان و دامیان سرخ شد و گفت........
اگه میخواید حدث بزنید😂😂😂
اتفاق خیلی بدی نمیوفته😂😂
دوست داشتید
- ۱۲.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط