{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او کــــه رفــــت . . .

او کــــه رفــــت . . .


سوختـن زنـدگــــی ام را . . .


همــــه دیــدنــد . . .


درسـت شبیــه مترسکــی شـــدم . . .


کــه در شبیخـــون کلــاغ هـــا . . .


مــــزرعـــــه را . . .


خــودش بــه آتــش کشیــــد . . .
دیدگاه ها (۱۴)

عکست را با خودم دارم ...همراه صدای ضبط شده ات را ...و هر روز...

متنفر می شوم ...از لحظه هایی که نمی دانم ...می خواهم برای کد...

کـَـم کـَـم یــاد گـرفتـه ام . . .به جــایِ تــو فکــر کُـنـ...

احساس میکنم ...تمام دنیا تاریک شده ...و تمام ساعت ها به خواب...

رمان: فراموش شدهفصل ۷: فرار و خاکسترعمارت شروع به سوختن کرد؛...

«تقریباً هیچ‌کس آن‌قدر شجاعت ندارد که به شیوه‌ی خودش خوشبخت ...

اولین باری بود که میکشیدم و احساس میکنم واقعا زشت شد درست بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط