فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر
فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر
p¹
ویو نویسنده
ساعت ده شب؛ سئول در آغوش تاریکی غلیظ تابستان فرو رفته است.آسمان، سیاه و سنگین است و تنها گهگاه، درخشش نئونهای دوردست،لرزشی کوتاه در دل شب ایجاد میکند.خیابانهای سئول، با آن کوچههای دنج و باریک، در سکوتی که تنها با صدای دوردست ماشینها میشکند، غرق شدهاند. هوای شب، با وجود گرمای باقیمانده، ترکیبی از رطوبت و سنگینی است که انگار روی شانهها مینشیند؛ مثل پردهای که تمام دنیا را از دید آدم پنهان کند.در این میان، اتوبوسی با نور زرد و ملایم داخلیاش، مثل یک قطعه از رویا، در دل شب سئول پیش میرود.
ویو ا/ت
لعنتی…ساعت ده شب و من هنوز دارم توی این اتوبوس گرم و کثیف دست و پا میزنم! واقعاً یعنی چقدر باید این روزها رو تحمل کنم؟ مغزم داره منفجر میشه از بس که فکر کردم و از بس که خسته بودم.سئول…واقعاً سئول؟اگه میدونستم اینقدر خستهکننده و کلافهکنندهست، شاید همین الان توی تختم بودم و یه فیلم میدیدم.
آخ، کلافهام! این گرما، این بوی عجیب اتوبوس، این همه سکوت که آدم رو عصبی میکنه…فقط میخوام برم خونه.فقط میخوام این شب لعنتی تموم بشه.بالاخره صندلی ته اتوبوس پیدا شد.ایول…لعنت به این شانس که بالاخره یه جای خالی پیدا شد. فقط میخوام بشینم و بیخیال همهچی بشم.
ویو جونگین
هی زندگی...آخه تو این گیر و ویر چرا باید ماشین ما خراب شهههههههههههه
به دلیل خراب بودن ماشینم امروز با مترو رفتم کمپانی و از اونجایی که حال پلخ رفتن نداشتم با اتوبوس میرم خونه
رسیدم به ایستگاه و چند مین بعد اتوبوس اومد و سوار شدم
وقتی چشمم به ته اتوبوس افتاد، انگار اون تاریکی شب، یه تکه نور زرد و ملایم رو به سمت من پرت کرد.اونجا، توی اون صندلی آخر، یه دختری نشسته بود. توی اون تاریکی، حضورش یه جورایی…متفاوت بود.انگار یه نغمهی بیصدا داشت توی این سکوت شب میپیچید.نگاهم رو ازش برداشتم، اما نمیتونستم اون حس کنجکاوی لعنتی رو از خودم دور کنم.
.،.،.،.،.،.،.
چطوره؟قشنگه؟دوسش دارین؟
خوشحال میشم نظرتونو بدونم
p¹
ویو نویسنده
ساعت ده شب؛ سئول در آغوش تاریکی غلیظ تابستان فرو رفته است.آسمان، سیاه و سنگین است و تنها گهگاه، درخشش نئونهای دوردست،لرزشی کوتاه در دل شب ایجاد میکند.خیابانهای سئول، با آن کوچههای دنج و باریک، در سکوتی که تنها با صدای دوردست ماشینها میشکند، غرق شدهاند. هوای شب، با وجود گرمای باقیمانده، ترکیبی از رطوبت و سنگینی است که انگار روی شانهها مینشیند؛ مثل پردهای که تمام دنیا را از دید آدم پنهان کند.در این میان، اتوبوسی با نور زرد و ملایم داخلیاش، مثل یک قطعه از رویا، در دل شب سئول پیش میرود.
ویو ا/ت
لعنتی…ساعت ده شب و من هنوز دارم توی این اتوبوس گرم و کثیف دست و پا میزنم! واقعاً یعنی چقدر باید این روزها رو تحمل کنم؟ مغزم داره منفجر میشه از بس که فکر کردم و از بس که خسته بودم.سئول…واقعاً سئول؟اگه میدونستم اینقدر خستهکننده و کلافهکنندهست، شاید همین الان توی تختم بودم و یه فیلم میدیدم.
آخ، کلافهام! این گرما، این بوی عجیب اتوبوس، این همه سکوت که آدم رو عصبی میکنه…فقط میخوام برم خونه.فقط میخوام این شب لعنتی تموم بشه.بالاخره صندلی ته اتوبوس پیدا شد.ایول…لعنت به این شانس که بالاخره یه جای خالی پیدا شد. فقط میخوام بشینم و بیخیال همهچی بشم.
ویو جونگین
هی زندگی...آخه تو این گیر و ویر چرا باید ماشین ما خراب شهههههههههههه
به دلیل خراب بودن ماشینم امروز با مترو رفتم کمپانی و از اونجایی که حال پلخ رفتن نداشتم با اتوبوس میرم خونه
رسیدم به ایستگاه و چند مین بعد اتوبوس اومد و سوار شدم
وقتی چشمم به ته اتوبوس افتاد، انگار اون تاریکی شب، یه تکه نور زرد و ملایم رو به سمت من پرت کرد.اونجا، توی اون صندلی آخر، یه دختری نشسته بود. توی اون تاریکی، حضورش یه جورایی…متفاوت بود.انگار یه نغمهی بیصدا داشت توی این سکوت شب میپیچید.نگاهم رو ازش برداشتم، اما نمیتونستم اون حس کنجکاوی لعنتی رو از خودم دور کنم.
.،.،.،.،.،.،.
چطوره؟قشنگه؟دوسش دارین؟
خوشحال میشم نظرتونو بدونم
- ۱۰۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط