دیشب با خدا دعوایم شد ......
دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم.....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم ....
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم برد .....
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت ...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد ....
با هم قهر کردیم.....
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم ....
چند قطره اشک ریختم.....
و خوابم برد .....
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت ...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارانی " می آمد ....
- ۱.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط