part31
part31
_گفتم برگرد!
جونگکوک درحالی که بدنش رو با کت پوشونده بود و گرگ کوچولو رو توی
بغلش گرفته بود، بهسمت ژنرال برگشت؛ اما سرش رو پایین انداخته بود و
اجازه نمیداد مرد صورتش رو ببینه.
_اینجا زندگی میکنی یا پنهان شدی؟
باز هم پاسخی از طرف امگا نبود!
_نمیفهمی چی میگم؟ کرهای نیستی؟
صدای لطیفش گوش مرد رو نوازش داد. با صدای آروم و مضطربی که سعی در
پنهان کردن ترسش داشت، به زبان کرهای زمزمه کرد:
_میفهمم چی میگی...
_اینجا زندگی میکنی یا پنهان شدی؟
_هردو!
_اون توله برای خودته؟
_گفتم برگرد!
جونگکوک درحالی که بدنش رو با کت پوشونده بود و گرگ کوچولو رو توی
بغلش گرفته بود، بهسمت ژنرال برگشت؛ اما سرش رو پایین انداخته بود و
اجازه نمیداد مرد صورتش رو ببینه.
_اینجا زندگی میکنی یا پنهان شدی؟
باز هم پاسخی از طرف امگا نبود!
_نمیفهمی چی میگم؟ کرهای نیستی؟
صدای لطیفش گوش مرد رو نوازش داد. با صدای آروم و مضطربی که سعی در
پنهان کردن ترسش داشت، به زبان کرهای زمزمه کرد:
_میفهمم چی میگی...
_اینجا زندگی میکنی یا پنهان شدی؟
_هردو!
_اون توله برای خودته؟
- ۲۸۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط