{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اخر♡

پارت اخر♡
{ساعت بینا }=نشستیم تا فیلم بببنیم که من گفتم:
+"خوراکی بیارم"
_"تازه شام خوردی بچه"
+"تروخدا هوس خوراکی کردم"
_"باشه برو بیار اون بطری های سوجو هم بیار"
+"با... وایسا ببینم تو الکل میخوری"
_"چرا نخورم؟ "
+"مامان بابا میدونن؟ "
_"نه"
+"باشه ولش من برم خوراکیارو بیارم ولی الکلو نمیارم"
_"چرا دقیقا"
+"چون ضرر داره "
_" یجوری میگی ضرر داره انگار 16سالمه"
+"حالا هرچی نمیارم"
_"باشه بابا لجبار نیار"
رفتم تو اشپز خونه تو کابینت بالا بودن اوردمشون رفتم سمت کوک خوراکی هارو گذاشتم رو میز عسلی خودم نشستم پیش کوک:
_"چه فیلمی ببینیم؟؟ "
+"هرچی جز ترسناک"
_"حله"
+"مثلا ژانرش مافیایی عاشقانه باشه"
_"اوکی حالا پیدا میکنم"
فیلمو پیدا کرد منم خوراکیارو باز کردم فیلم میدیدمو میخوردم فیلم بعد از2ساعت تموم شد کوک رفت بخوابه چون ساعت 12شب بود منم خیلی خوابم میومد رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم و سیاهی........
چشمامو اروم باز کردم به ساعت گوشیم نگاهی انداختم ساعت3:24دقیقه ی صبح بود منم که تشنم بود اروم در اتاقمو باز کردم رفتم پایین تا اب بخورم وارد اشپز خونه شدم یه بطری اب برداشتم سر کشیدم در یخچالو بستم خواستم برگردم یهو یه چیزی جلوم ظاهر شد یه جیغی ارومی کشیدم که دقیق تر نگاه کردم کوک بود منو کامل چسبوند به یخجال دوتا دستاش هم ماننده حصاری به دورم کشیده شد صورتشو نزدیک صورتم کرد منم کمی ترسیده بودم لب باز کردم و با لکنت گفتم. :
+"جو.. جونگکوک..... چی... چیکار.... دا... داری میکنی"
بدون هیچ حرفی زل زده بود بهم یهو لباشو محکم کوبید به لبام وحشیانه مک میزد در هین بوسه ناله های غلیظی میکردم منم اولش همکاری نکردم بعد از گاز محکمی که از لبم گرفت ناچار همراهی کردم بعد از5مین که هردوتا مون نفس کم اوردیم از هم جدا شدیم اون بدون هیچ حرفی کمرمو گرفت چسبوند به بدن خودش و سرشو اروم وارد گودیه گردنم کرد و اروم مک میزد سیب گلوم رو اروم بوسید و سرشو برد پیش گوشم و زمزمه کرد:
_"بینا عاشقتم میشه برای همیشه مال من باشی؟ "
منم که هول کرده بودم بعد از چند مین کوک سرشو از گردنم بیرون اورد و گفت:
_"اوکی جوابمو گرفتم"
منم که شکه شده بودم سرجام میخکوب شدم با صدای بسته شدن در اتاق به خودم امدم منم عاشقشم چرا نگفتم بادو رفتم سمت پله ها رسیدم به اتاق کوک در زدم جواب نداد منم از سر ناچاری مثل گاو سرمو انداختم پایین و وارد اتاقش شدم رو میز کارش نشسته بود عینکشو زده بود و ظاهرا داشت چند تا پرونده رو بررسی میکرد صداش کردم:
+"کوک"
جواب نداد باز صداش کردم:
+"کوک"
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سرد جوابمو داد:
_"بینا کار دارم برو بیرون"
+"ساعت 3شب کار داری"
_"اره حالا برو بیرون"
منم که لجباز تر ازین حرفا بودم رفتم نشستم روی پاهاش و یقه لباسشو کشیدم و اینبار من پیش قدم شدم و بوسیدمش اروم مک میزدم یهو اون کمرمو گرفت و دستشو برد زیر لباسمو از سوتـ**ینم رد کرد و محکم سیـ**نمو میمالید منم خودمو رو پاهاش میمالیدم ازش جداشدم و گفتم:
+"عاشقتم کوک"
_"منم عاشقتم بینا"
و اون اونشب رو برات خاطره انگیز ترین شب عمرت کرد[ اسمات نمینویسم] و
پایان❤️
لایک کن
دیدگاه ها (۳)

https://wisgoon.com/j2899689فالوشه

بارون شدیدی می‌بارید و آترین کنار پنجره نشسته بود، درحالی‌که...

{ویو کوک}=غذارو سفارش دادم و سرمو کردم تو گوشی تو فکرم بود ب...

{ویو بینا}=یجورایی روی پاهاش راحت نبودم: +"جونگ کوک میشه برم...

مافیای من

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط