پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل من سریع رفتم توی اتاق و لباسام رو عوض کردم و آرایشم رو هم پاک کردم داشتم از اتاق میومدم بیرون که جونگ کوک اومد داخل و یه لحظه چشم تو چشم شدیم ولی سریع نگاهم رو برگردوندم و رفتم تو آشپزخونه تا نهار درست کنم
وسیله های پاستا رو درآوردم و خود پاستا رو گذاشتم تا بپزه و رفتم سراغ سرخ کردم مرغ و قارچ و بعدش هم شیر و خامه و یه سری ادویه بهش اضافه کردم و در آخر هم پاستا ها رو به سس اضافه کردم و مخلوطش کردم
آروم از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و جونگ کوک رو دیدم که روی تخت دراز کشیده و ساعدش روی چشماش هست
آروم گفتم : جونگ کوک
چشماش رو آروم باز کرد و نگام کرد : بله ؟
ا.ت : بیا نهار
جونگ کوک : باشه عزیزم تو برو الان میام
تعجب کردم مگه این از دست من عصبی نبود ؟
رفتم پایین و نشستم سر میز و جونگ کوک هم چند ثانیه بعد اومد غذا واسه خودم و جونگ کوک کشیدم و دادن دستش
داشتیم غذا میخوردیم که آروم گفتم : جونگ کوک من متاسفم
جونگ کوک : برای چی ؟
با تعجب بهش زل زدم و گفتم : به خاطر ماشینت
آروم خندید و گفت : فدای سرت عزیزم من نگران این بودم که تو آسیب ندیده باشی وگرنه ماشین برام مهم نبود
بغضم گرفته بود و سرم رو پایین انداخته بودم یهو دستم کشیده شد و توی بغل گرم جونگ کوک رفتم
جونگ کوک : نبینم پرنسسم بغض کنه ها
ا.ت : خیلی دوستت دارم ( شکستن بغض )
جونگ کوک : عه برای چی گریه میکنی
ا.ت : من فکر کردم میخوای باهام دعوای شدید کنی ( همراه با ریختن اشک )
جونگ کوک آروم اشک هام رو پاک کرد گفت : فدات شم من فقط نگران تو بودم ، اصلا ماشین برام اهمیت نداشت ، قول بده دفعه بعدی موقع رانندگی حواست رو جمع کنی
ا.ت : قول میدم ( کیوت )
جونگ کوک : قربونت برم من غذات رو بخور
ا.ت : باشه بعدش فیلم ببینیم ؟
جونگ کوک : باشه جوجه
پایان .
ویو ا.ت
رسیدیم خونه و از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل من سریع رفتم توی اتاق و لباسام رو عوض کردم و آرایشم رو هم پاک کردم داشتم از اتاق میومدم بیرون که جونگ کوک اومد داخل و یه لحظه چشم تو چشم شدیم ولی سریع نگاهم رو برگردوندم و رفتم تو آشپزخونه تا نهار درست کنم
وسیله های پاستا رو درآوردم و خود پاستا رو گذاشتم تا بپزه و رفتم سراغ سرخ کردم مرغ و قارچ و بعدش هم شیر و خامه و یه سری ادویه بهش اضافه کردم و در آخر هم پاستا ها رو به سس اضافه کردم و مخلوطش کردم
آروم از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و جونگ کوک رو دیدم که روی تخت دراز کشیده و ساعدش روی چشماش هست
آروم گفتم : جونگ کوک
چشماش رو آروم باز کرد و نگام کرد : بله ؟
ا.ت : بیا نهار
جونگ کوک : باشه عزیزم تو برو الان میام
تعجب کردم مگه این از دست من عصبی نبود ؟
رفتم پایین و نشستم سر میز و جونگ کوک هم چند ثانیه بعد اومد غذا واسه خودم و جونگ کوک کشیدم و دادن دستش
داشتیم غذا میخوردیم که آروم گفتم : جونگ کوک من متاسفم
جونگ کوک : برای چی ؟
با تعجب بهش زل زدم و گفتم : به خاطر ماشینت
آروم خندید و گفت : فدای سرت عزیزم من نگران این بودم که تو آسیب ندیده باشی وگرنه ماشین برام مهم نبود
بغضم گرفته بود و سرم رو پایین انداخته بودم یهو دستم کشیده شد و توی بغل گرم جونگ کوک رفتم
جونگ کوک : نبینم پرنسسم بغض کنه ها
ا.ت : خیلی دوستت دارم ( شکستن بغض )
جونگ کوک : عه برای چی گریه میکنی
ا.ت : من فکر کردم میخوای باهام دعوای شدید کنی ( همراه با ریختن اشک )
جونگ کوک آروم اشک هام رو پاک کرد گفت : فدات شم من فقط نگران تو بودم ، اصلا ماشین برام اهمیت نداشت ، قول بده دفعه بعدی موقع رانندگی حواست رو جمع کنی
ا.ت : قول میدم ( کیوت )
جونگ کوک : قربونت برم من غذات رو بخور
ا.ت : باشه بعدش فیلم ببینیم ؟
جونگ کوک : باشه جوجه
پایان .
- ۷۹۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط