+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.51⭐
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بیحرکت بود. بدن سرد و لاغرش رو سینهم چسبیده بود و من داشتم دیوونه میشدم.
دستام میلرزید. واقعاً میلرزید. من که هیچوقت تو زندگیم اینجوری نلرزیده بودم.
(آروم، با صدای شکسته زمزمه کردم)
- ا.ت... بیدار شو لعنتی... منو اینجوری نکن...
جیمین کنارم بود و با نگرانی آب میزد به صورتش. من فقط محکمتر بغلش کرده بودم. بوی موهاش، گرمای ضعیف بدنش، همه چی داشت منو میکشت.
تو ذهنم فریاد میزدم: "چرا اینقدر ترسیدی ازم؟ من که فقط... فقط عاشقتم احمق."
چند دقیقه گذشت. بالاخره پلکهاش تکون خورد. چشماش آروم باز شد و وقتی صورت منو دید، بدنش دوباره سفت شد. سعی کرد خودشو عقب بکشه ولی من ولش نکردم.
(سریع گفتم، صداهم خشن و همزمان التماسی بود)
- نترس... نترس ا.ت. من کاری بهت نمیکنم. قسم میخورم. فقط... فقط بذار بغلت کنم. چهار ماه و نیم بود که ندیدمت. چهار ماه و نیم جهنم کشیدم.
ا.ت هنوز میلرزید. چشماش پر اشک بود و سعی میکرد ازم فاصله بگیره.
من پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش و چشمامو بستم. صدای بارون هنوز میاومد.
(با صدای پایین و پر از درد)
- من نباید عاشق تو میشدم... واقعاً نباید. تو دختری بودی که باید نابودش میکردم. ولی از همون شبی که تو مهمونی دیدمت... چیزی تو وجودم شکست. بعد که فرار کردی... دیگه نتونستم. هر شب بهت فکر میکردم. هر شب.
یه لحظه مکث کردم. گلوم گیر کرده بود.
- وقتی پیدات کردم... اول میخواستم مثل قبل باهات رفتار کنم. ولی وقتی تو ماشین دیدمت... نتونستم. دیگه نمیتونم بهت آسیب بزنم. حتی اگه خودم بخوام.
ا.ت هنوز چیزی نمیگفت. فقط اشک میریخت و بدنش تو بغلم میلرزید.
من موهاشو آروم نوازش کردم (اولین بار بعد از ماهها که اینجوری لمسش میکردم).
(زیر لب)
- این بار فرق داره ا.ت... قول میدم. نه زنجیر، نه شلاق، نه تنبیه. فقط میخوام کنارت باشم. حتی اگه سالها طول بکشه تا دوباره بهم نگاه کنی.
جیمین از دور نگاهمون میکرد و چیزی نمیگفت.
من ا.ت رو محکمتر بغل کردم و تو دلم گفتم:
این بار دیگه ولت نمیکنم... حتی اگه خودت بخوای بری...........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.51⭐
(از زبون جونگ کوک)
ا.ت هنوز تو بغلم بیحرکت بود. بدن سرد و لاغرش رو سینهم چسبیده بود و من داشتم دیوونه میشدم.
دستام میلرزید. واقعاً میلرزید. من که هیچوقت تو زندگیم اینجوری نلرزیده بودم.
(آروم، با صدای شکسته زمزمه کردم)
- ا.ت... بیدار شو لعنتی... منو اینجوری نکن...
جیمین کنارم بود و با نگرانی آب میزد به صورتش. من فقط محکمتر بغلش کرده بودم. بوی موهاش، گرمای ضعیف بدنش، همه چی داشت منو میکشت.
تو ذهنم فریاد میزدم: "چرا اینقدر ترسیدی ازم؟ من که فقط... فقط عاشقتم احمق."
چند دقیقه گذشت. بالاخره پلکهاش تکون خورد. چشماش آروم باز شد و وقتی صورت منو دید، بدنش دوباره سفت شد. سعی کرد خودشو عقب بکشه ولی من ولش نکردم.
(سریع گفتم، صداهم خشن و همزمان التماسی بود)
- نترس... نترس ا.ت. من کاری بهت نمیکنم. قسم میخورم. فقط... فقط بذار بغلت کنم. چهار ماه و نیم بود که ندیدمت. چهار ماه و نیم جهنم کشیدم.
ا.ت هنوز میلرزید. چشماش پر اشک بود و سعی میکرد ازم فاصله بگیره.
من پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش و چشمامو بستم. صدای بارون هنوز میاومد.
(با صدای پایین و پر از درد)
- من نباید عاشق تو میشدم... واقعاً نباید. تو دختری بودی که باید نابودش میکردم. ولی از همون شبی که تو مهمونی دیدمت... چیزی تو وجودم شکست. بعد که فرار کردی... دیگه نتونستم. هر شب بهت فکر میکردم. هر شب.
یه لحظه مکث کردم. گلوم گیر کرده بود.
- وقتی پیدات کردم... اول میخواستم مثل قبل باهات رفتار کنم. ولی وقتی تو ماشین دیدمت... نتونستم. دیگه نمیتونم بهت آسیب بزنم. حتی اگه خودم بخوام.
ا.ت هنوز چیزی نمیگفت. فقط اشک میریخت و بدنش تو بغلم میلرزید.
من موهاشو آروم نوازش کردم (اولین بار بعد از ماهها که اینجوری لمسش میکردم).
(زیر لب)
- این بار فرق داره ا.ت... قول میدم. نه زنجیر، نه شلاق، نه تنبیه. فقط میخوام کنارت باشم. حتی اگه سالها طول بکشه تا دوباره بهم نگاه کنی.
جیمین از دور نگاهمون میکرد و چیزی نمیگفت.
من ا.ت رو محکمتر بغل کردم و تو دلم گفتم:
این بار دیگه ولت نمیکنم... حتی اگه خودت بخوای بری...........
ادامه دارد..........
- ۳۷۸
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط