+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.52⭐
(از زبون نویسنده)
اتاق پر از تنش بود. بارون مثل دیوونهها به پنجره میکوبید و رعد و برق هر چند ثانیه یک بار همه چیز رو روشن میکرد.
ا.ت تازه به هوش اومده بود و هنوز تو بغل جونگ کوک بود. ولی همین که کامل فهمید کجاست، مثل یه حیوان وحشتزده شروع کرد به تقلا.
(ا.ت جیغ وحشتناک کشید و با تمام قدرتش سعی کرد خودشو عقب بکشه)
+ ولِم کن!!! ولِم کن جونگ کوک!!! نزن منو!! لطفاً نزن!!
جونگ کوک محکمتر بغلش کرد ولی سعی میکرد آروم باشه، که این خودش ا.ت رو بیشتر میترسوند.
(کوک صداش شکسته و پر از درد)
- ا.ت آروم باش... من دیگه نمیزنمت! قسم میخورم!
ولی ا.ت انگار هیچی نمیشنید. ترس تو وجودش منفجر شده بود. با ناخن به بازوی جونگ کوک چنگ انداخت و جیغ زد:
(گریه و فریاد)
+ دروغگو!!! تو همیشه همینو میگفتی بعدش شکنجهم میکردی!! منو ول کن!! من دیگه نمیتونم!! بکش منو بهتره!!
جونگ کوک انگار سیلی خورده بود. صورتش سفید شد. جیمین سریع اومد و سعی کرد ا.ت رو از بغلش جدا کنه.
(جیمین با عصبانیت)
🐥کوک ولش کن! داره خفه میشه از ترس!
جونگ کوک بالاخره ا.ت رو ول کرد ولی از جاش تکون نخورد. ا.ت سریع رفت گوشه اتاق، به دیوار چسبید و هقهق گریه کرد. بدنش مثل برگ میلرزید.
جونگ کوک ایستاده بود، مشتشو آنقدر محکم کرده بود که خون از کف دستش میاومد. چشماش قرمز شده بود.
(با صدای بلند و پر از احساس، تقریباً فریاد)
- من عاشقتم لعنتی!!! چهار ماه و نیم هر شب به خاطر تو خوابم نبرده! هر شب کابوس دیدم که دیگه پیدات نمیکنم! حالا که پیدات کردم، تو اینجوری ازم فرار میکنی؟!
ا.ت سرشو بین زانوهاش قایم کرد و جیغ کشید:
(شکسته)
+ تو منو نابود کردی!! مامان و بابامو کشتی!! منو برده کردی!! حالا میگی عاشق؟! برو گمشو!!!
جونگ کوک یه قدم جلو اومد، ولی جیمین محکم جلوش ایستاد.
جونگ کوک ناگهان زانو زد وسط اتاق. برای اولین بار تو تمام این مدت، جونگ کوک رئیس مافیا، زانو زده بود.
(صداش کاملاً شکسته و خشن)
- باشه... بزن منو. فحشم بده. هر کاری دلت میخواد بکن. فقط... فقط بگو که یه فرصتی بهم بدی. من بدون تو نمیتونم ا.ت... واقعاً نمیتونم...
رعد و برق زد و صورت جونگ کوک تو نورش مثل یه مجسمه شکسته به نظر میرسید.
ا.ت فقط گریه میکرد و بدنش میلرزید. جیمین بینشون ایستاده بود و نمیدونست چیکار کنه.
هوا پر از برق، بارون، اشک و احساسات سرکوبشده بود. انگار همه چیز داشت به نقطه انفجار میرسید..........
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.52⭐
(از زبون نویسنده)
اتاق پر از تنش بود. بارون مثل دیوونهها به پنجره میکوبید و رعد و برق هر چند ثانیه یک بار همه چیز رو روشن میکرد.
ا.ت تازه به هوش اومده بود و هنوز تو بغل جونگ کوک بود. ولی همین که کامل فهمید کجاست، مثل یه حیوان وحشتزده شروع کرد به تقلا.
(ا.ت جیغ وحشتناک کشید و با تمام قدرتش سعی کرد خودشو عقب بکشه)
+ ولِم کن!!! ولِم کن جونگ کوک!!! نزن منو!! لطفاً نزن!!
جونگ کوک محکمتر بغلش کرد ولی سعی میکرد آروم باشه، که این خودش ا.ت رو بیشتر میترسوند.
(کوک صداش شکسته و پر از درد)
- ا.ت آروم باش... من دیگه نمیزنمت! قسم میخورم!
ولی ا.ت انگار هیچی نمیشنید. ترس تو وجودش منفجر شده بود. با ناخن به بازوی جونگ کوک چنگ انداخت و جیغ زد:
(گریه و فریاد)
+ دروغگو!!! تو همیشه همینو میگفتی بعدش شکنجهم میکردی!! منو ول کن!! من دیگه نمیتونم!! بکش منو بهتره!!
جونگ کوک انگار سیلی خورده بود. صورتش سفید شد. جیمین سریع اومد و سعی کرد ا.ت رو از بغلش جدا کنه.
(جیمین با عصبانیت)
🐥کوک ولش کن! داره خفه میشه از ترس!
جونگ کوک بالاخره ا.ت رو ول کرد ولی از جاش تکون نخورد. ا.ت سریع رفت گوشه اتاق، به دیوار چسبید و هقهق گریه کرد. بدنش مثل برگ میلرزید.
جونگ کوک ایستاده بود، مشتشو آنقدر محکم کرده بود که خون از کف دستش میاومد. چشماش قرمز شده بود.
(با صدای بلند و پر از احساس، تقریباً فریاد)
- من عاشقتم لعنتی!!! چهار ماه و نیم هر شب به خاطر تو خوابم نبرده! هر شب کابوس دیدم که دیگه پیدات نمیکنم! حالا که پیدات کردم، تو اینجوری ازم فرار میکنی؟!
ا.ت سرشو بین زانوهاش قایم کرد و جیغ کشید:
(شکسته)
+ تو منو نابود کردی!! مامان و بابامو کشتی!! منو برده کردی!! حالا میگی عاشق؟! برو گمشو!!!
جونگ کوک یه قدم جلو اومد، ولی جیمین محکم جلوش ایستاد.
جونگ کوک ناگهان زانو زد وسط اتاق. برای اولین بار تو تمام این مدت، جونگ کوک رئیس مافیا، زانو زده بود.
(صداش کاملاً شکسته و خشن)
- باشه... بزن منو. فحشم بده. هر کاری دلت میخواد بکن. فقط... فقط بگو که یه فرصتی بهم بدی. من بدون تو نمیتونم ا.ت... واقعاً نمیتونم...
رعد و برق زد و صورت جونگ کوک تو نورش مثل یه مجسمه شکسته به نظر میرسید.
ا.ت فقط گریه میکرد و بدنش میلرزید. جیمین بینشون ایستاده بود و نمیدونست چیکار کنه.
هوا پر از برق، بارون، اشک و احساسات سرکوبشده بود. انگار همه چیز داشت به نقطه انفجار میرسید..........
ادامه دارد.........
- ۸۷۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط